۲
تاریخ انتشار
دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۴۸
کد مطلب : ۱۵۷۶۵
به مناسبت دوازدهم خرداد سالروز رحلت «سید آزادگان»؛

سیری در زندگانی و مبارزات مرحوم حجت الاسلام ابوترابی

سیری در زندگانی و مبارزات مرحوم حجت الاسلام ابوترابی
به گزارش راهیان نور؛ سید علی اکبر ابوترابی، روزهای اول اسارت خود را چنین به تصویر می کشد: «در سلول برای اعتراف گرفتن چندین بار مرا به پای جوبه دار بردند و شماره 1 و 2 را گفتند و دوباره برگرداندند. در طول روز چندین بار مرا بردند و آوردند. بالاخره شب مرا به مدرسه العماره بردند و یک تیمسار عراقی به افرادی که آنجا بودند گفت: این حق خوابیدن ندارد. ما نیمه شب برای اعتراف گرفتن می آییم، اگر اطلاعات لازم را به ما نداد سرش با میخ سوراخ می کنیم. نیمه شب هم آمدند و سرم را با میخ سوراخ کردند؛ ولی ضربه طوری نبود که راحت شوم».
                     
تولد:
 
سال 1318 هجری شمسی در حالی آغاز شد که شعله های جنگ جهانی دوم ، با حمله ارتش آلمان هیتلری به لهستان ، افروخته گردیده و فشار حکومت استبداد مطلق رضاخانی در سراسر ایران گسترده بود . رضا خان میرپنج که اینک بر اریکه پادشاهی تکیه زده بود ، در راستای تأمین اهداف اربابان انگلیسی خود ، در محو دین و دینداری ، تلاشی مضاعف داشت .

تصویب قانون کشف حجاب و صدور فرمان لباس متحدالشکل ، محدود کردن مردم متدین در اجرای فرایض دینی و وارد کردن شدیدترین فشارها بر روحانیت شیعه ، از جمله تلاش هایی بود ، تا جامعه ایران از دین تهی گردد و به طور مطلق تحت سیطره اهداف شوم استعمار پیر انگلیس درآید . در چنین سال و در چنان شرایط و اوضاع و احوالی ، در شهر کریمه اهل بیت (س) – قم – در خانواده ای اهل علم و اجتهاد و منتسب به بیت رسالت (ص) ، در دامن مادری علویه ، فرزندی پا به عرصه وجود نهاد که او را علی اکبر نامیدند. هر چند سید علی اکبر ابوترابی فرد – قزوینی – در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود ، ولی به علت اینکه سند این ولادت ، در حوزه طالقان ، تنظیم و به ثبت رسید ، در بعضی از اسناد موجود ، طالقان ، به عنوان محل تولد ایشان ، ثبت شده است.
 
خانواده:
 
اجداد سید علی اکبر ابوترابی ، همه از سلسله جلیله سادات و اهل علم و اجتهاد بودند . ایشان در معرفی خود ، در بازجویی های ساواک در سال 1349، در این رابطه چنین می گوید : « اجدادم همه بیشتر تا چند طبقه در نجف اشرف تحصیل کرده اند و فعلا نیز مرقد جمعی از آنها نیز آنجاست » . جد پدری سید علی اکبر ، مرحوم آیت الله سید ابوتراب حسینی ابوترابی فرد ، از علمای بزرگ شهرستان قزوین بود ، ایشان در یک ارزیابی کلی ، توسط ساواک ، اینگونه معرفی شده است : « در قزوین نفوذش خوب است و یک چهارم از سکنه شهر و دهات مقلد و طرفدار دارد نفوذش در اثر زهد و تقوی اوست . مرجع تقلید است ، در قزوین و نجف تحصیل کرده ، رساله عملیه او چاپ و منتشر شده است . در سال 1341 تلگراف مخالفت با انجمن های ایالتی و ولایتی را امضا کرده و در وقایع 15 خرداد شرکت داشته است .»
 
آیت الله ابوتراب ابوترابی در فروردین ماه سال 1352 به رحمت ایزدی پیوست ، که سخنران مراسم چهلمین روز درگذشت معظم له ، در حسینیه شاهزاده حسین (ع) قزوین ، حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی بود . جد مادری سید علی اکبر ، آیت الله سید محمدباقر علوی قزوینی ، از علمای بزرگ و مجتهدین به نام بود . وصف معظم له از بیان حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی ، چنین است :
 
« مرحوم جد مادری ما ، در نجف اشرف به درجه اجتهاد می رسند . در مسجد جامع قزوین مشغول خدمت بودند تا اینکه مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری رضوان الله تعالی علیه از اراک عازم قم شدند . مرحوم جدمان به قصد دیدار مرحوم آیت الله حائری به قم مشرف شدند و از قم نامه نوشتند به منزل : « که خانه و زندگی من را بفروشید ، بعد از فروختن و تبدیل آن به پول نقد مرا خبر کنید » همه را می فروشند و به پول نقد تبدیل می کنند و به ایشان خبر می دهند .

حاج آقا از قم تشریف می برند قزوین . روز جمعه ای ، جمعیت زیادی را دعوت می کنند که برای نماز تشریف بیاورند مسجد جامع ، بعد از نماز ، جریان را توضیح می فرمایند . می فرمایند : من به دعوت حضرت آیت الله حائری به قم مشرف شدم و اهالی محترم قزوین هم بدانند که بنا نیست چیزی با خودم ببرم ... برای اینکه مردم گمان نکنند که مرحوم جد ما ، پول از قزوین برده اند و در قم خانه ساخته اند ، در قزوین اعلام می کنند که تمام دارایی من تبدیل به این قدر پول شده و بیش از این هم با خودم به قم نبردم . »


 
استاد و همسفر و همراه سید علی اکبر ، پدر بزرگوار وی ، حجت الاسلام والمسلمین ، حاج سید عباس ابوترابی ، یکی از مبارزان و مجاهدان عصر استبداد پهلوی ها می باشد . ایشان از ابتدای قدم نهادن در راه علم و مبارزه ، در زمان رضا خان قلدر که عمله استعمار پیر بود ، حاضر به خموشی نشد و در سال 1304 که سال شروع استبداد مطلق رضاخانی بود ، و فشارهای مضاعفی بر روحانیت عزیز اسلام وارد می آمد ، به قم مهاجرت کرد تا ضمن بهره گیری از محضر بزرگان حوزه علمیه قم ، در صف اول مبارزه نیز حضور داشته باشد . مرحوم سید عباس ابوترابی ، پس از رحلت پدر بزرگوارش ، به قزوین بازگشت تا خلأ وجود آن مرحوم را پر کند و به جانشینی پدر ، زعامت مردم قزوین را به عهده گیرد .
 
ساواک در یک ارزیابی کلی در سال 1354 ، ایشان را چنین معرفی کرده است : « نامبرده در محافل مذهبی از علمای طراز اول شناخته می شود ، ولیکن از لحاظ ملی و سیاسی فرد مورد اعتمادی نیست . » در سال 1357 در حالی که شجره طیبه قیام خونین 15 خرداد 1342 ، به رهبری حضرت امام خمینی (ره) به بار نشسته بود ، و ندای انقلاب اسلامی ، در تمامی شهرهای ایران طنین انداز بود ، حجت الاسلام والمسلمین سید عباس ابوترابی ، نیز رهبری حرکت های مردمی شهر قزوین را به عهده داشت و به همین اتهام دستگیر و زندانی شد .
 
ساواک در مرداد ماه سال 1357 ، ایشان را چنین معرفی کرد : « نامبرده از روحانیون افراطی مخالف دولت بوده که به وسیله سخنرانی های خود ، موجب تحریک مردم به اغتشاش در شهرستان قزوین گردیده است . » سید علی اکبر ابوترابی در رابطه با نقش پدر خویش ، در جریان انقلاب اسلامی در شهرستان قزوین چنین می گوید : « و یادم هست در پایان یکی از راهپیمایی ها در مسجدالنبی قزوین ، تجمع سنگینی بود . ایشان برای اثبات اعلمیت حضرت امام ، روزنامه 1340 ( پس از فوت مرحوم آیت الله بروجردی ) که آن روزنامه را در یک کیسه پلاستیکی نگهداری و سعی کرده بودند در جایی حفظ بکنند ، بیرون آوردند و روی منبر اعلام فرمودند : رژیمی که حضرت امام را تبعید کرده ، خود این رژیم پس از فوت آیت الله بروجردی ، ایشان را به عنوان یکی از چهار مرجع معرفی کرده اند ، و روزنامه را به مردم نشان دادند . ایشان را دستگیر کردند و در زندان کمیته و قصر بازداشت نمودند . »
 
اعتقاد دیرینه سید عباس ابوترابی به امام خمینی (ره) از پرسش و پاسخی که در بازجویی های ساواک ، به ثبت رسیده ، مشهود است .آنجا که ساواک از ایشان سؤال می کند : « آیا شما آیت الله خمینی را به عنوان یک مرجع تقلید قبول دارید ؟ » و پاسخ این چنین ثبت شده است : « بلی ، مشارالیه از نقطه نظر همه علما و مراجع یکی از مراجع تقلید است و اینجانب نیز مشارالیه را به همان می شناسم . » و مادر بزرگوار سید علی اکبر ، سیده علویه ای است که در دامان علم و اجتهاد پرورش یافت و در مسیر سخت مبارزه ، همواره ، همراه و همسنگر همسر خویش بود و در دامان پاک خود ، فرزندان برومندی را تقدیم اسلام و جامعه اسلامی می نمود . حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی ، دارای دو برادر به نام ، محمدحسین و محمد حسن و دو خواهر به نام فاطمه و معصومه می باشد . اخوان ابوترابی نیز در مسیر انقلاب اسلامی فعالیت داشته و دارند .
 
تحصیلات :
 
سید علی اکبر – علی رغم آن که از دوران تشخیص در محضر پدر بزرگوار و مادر محترمه اش ، به علم آموزی اشتغال داشت – مانند دیگر همسالان خویش ، در سن هفت سالگی جهت آموزش رسمی ، پای به راه تحصیل گذاشت و در مدرسه ای در نزدیکی محل سکونت ، ثبت نام کرد و تا کلاس پنجم ابتدایی در آن مکان به تحصیل پرداخت و در حدود سال های 32-31 به شهر آبا و اجدادی خود – قزوین – کوچ کرد و کلاس ششم ابتدایی را در آن سامان ، به پایان برد .
 
سید علی اکبر پس از اخذ مدرک پایانی دوره ابتدایی ، به قم بازگشت و دوران متوسطه را ، در دبیرستان های دین و دانش و حکیم نظامی سپری کرد . هوش و استعداد وافری که خداوند تعالی در وجود سید علی اکبر ، به ودیعه نهاده بود ، او را به تحصیل در رشته ریاضی هدایت کرد و در همین رشته تحصیلی بود که موفق به اخذ دیپلم گردید . علی رغم اصرار بعضی از اقوام ، مبنی بر ادامه تحصیل در کشورهای اروپایی ، سید علی اکبر پس از به پایان رساندن دوره متوسطه ، قدری در شهر قم تأمل کرد و سپس جهت کسب علوم حوزوی ، و بهره گیری از فیض حضور در جوار حضرت ثامن الحجج ( علیه آلاف التحیه والثنا ) در سال 1337 به مشهد مقدس ، تشرف یافت و در حجره محقری در مدرسه نواب سکنی گرفت و به تعلیم و تعلم اشتغال یافت .
 
او خاطره خود را در این رابطه ، چنین نقل می کند : « بعد از گرفتن دیپلم ، با پیشنهادی که پدرمان به ما دادند ، ما را علاقمند کردند که وارد حوزه بشویم و به درس و بحث های حوزوی اشتغال پیدا کنیم . در این رابطه ، حاج آقا والد معظم بنده ، سهم بسیار زیادی دارند ؛ چون ابتدا خودم تمایلی نداشتم و مرحوم دایی [ حجت الاسلام سید علی علوی ] هم اصرار داشتند که بنده را به آلمان اعزام بکنند تا در آنجا ادامه تحصیل بدهم .» 

« به هر حال ، علاقه زیادی پیدا کرده بودیم که وارد حوزه بشویم . دیدیم در قم ، مرحوم دایی ما پافشاری زیادی می کنند ، با اجازه پدر بزرگوارمان به مشهد مقدس مشرف شدیم که دیگر از پافشاری دایی مان مقداری فاصله گرفته باشم . »
 
سید علی اکبر ابوترابی ، سختی زندگی طلبگی در مدرسه نواب مشهد و چگونگی ملبس شدن خود ، به لباس شریف روحانیت را ، چنین شرح می دهد : « یادم هست در مشهد مقدس ، فقط نان سنگک می خریدم . آن را خشک می کردم و می خوردم ؛ چون شهریه مان خیلی ناچیز بود و به غیر از نان سنگک نمی توانستیم چیز دیگر بخوریم . » 5 « شبی که بنده می خواستم در مشهد مقدس معمم بشوم ، با مرحوم آیت الله حاج شیخ مجتبی قزوینی در این رابطه مشورتی داشتم . همان شب ، مرحوم جدمان ( آیت الله حاج سید محمدباقر علوی قزوینی ) را در خواب دیدم . خواب دیدم که قبر ایشان باز شد .



آب زلالی با ماهی های سرخی که درون آب در رفت و آمد بودند ، از میان قبر جوشید . بدن ایشان هم بر سطح آب بود و همین طور که آب بالا می آمد ، بدن ایشان هم روی آب قرار گرفته بود . وقتی که آب به کف زمین رسید ، نشستند روی آب و رو کردند به من و فرمودند : علی ! ما نمردیم ، زنده ایم . دو مرتبه روی آب خوابیدند و آب رفت پایین . بنده دیگر مطمئن شدم که نظر مبارک ایشان این بوده که ما هر چه زودتر معمم بشویم ؛ لذا فردای آن ، مفتخر شدم به ملبس شدن به این لباس پر افتخار »
 
سید علی اکبر ابوترابی ، با شروع نهضت حضرت امام خمینی (ره) ، قم را مرکز و سنگر مبارزه یافت و به شهر خون و قیام مراجعت کرد و در مدرسه حجتیه 7 سکنی گرفت تا در متن فعالیت های یاران امام ، قرار داشته باشد . پس از تبعید حضرت امام خمینی ( رضوان الله تعالی علیه ) و به سردی گرائیدن ظاهری حرکت های انقلابی ، سید علی اکبر نیز ، در سال 1344 ، برای پیوستن به پیر و مراد خویش ، از راه بندر خرمشهر و بطور مخفی ، به بصره رفت و از آنجا به نجف اشرف ، روانه شد تا در محضر اساتید بزرگوار ، حوزه علمیه نجف ، به کسب فیض مشغول گردد . ایشان در سال 1349 در حالی که سطح را به پایان رسانده و در " کلیه الفقه " وابسته به دانشگاه الازهر نیز تحصیل می کرد .

در راه بازگشت به ایران ، در مرز خسروی دستگیر و زندانی شد و پس از آن نیز ، اجازه بازگشت به حوزه علمیه نجف اشرف را نیافت و لاجرم در قم ساکن شد و در ضمن تحقیق و تعلیم و تدریس ، به مبارزه ای بی امان ، علیه حکومت ستمشاهی پرداخت .
 
ازدواج :
 
برای هر مردی که پای در مسیر مبارزه می گذارد و تن به خطر می دهد ، انتخاب همسری همراه ، با ویژگیهای اخلاقی خاص در طریق مبارزه و صبر و تحمل در نشیب و فرازهایی که در دوران زندگانی یک مبارز قرار دارد ، از اهمیت فوق العاده ای ، برخوردار است . سید علی اکبر ، که 28 بهار از عمرش گذشته بود ، خانواده محترم حاج آقای صدیقی – محمدزاده قزوینی – را که از بنکداران متدین بازار تهران بود و دل در گرو مبارزه در پیروی از امام خمینی (ره) داشت و فرزندانش نیز در این مسیر قرار داشتند ، را برای وصلت در نظر گرفت ، تا هم برای مسیر سخت و طاقت فرسای مبارزه یاوری داشته باشد و هم مادری فداکار برای فرزندان خویش .

او در سال 1346 از نجف اشرف به ایران بازگشت و پس از انجام این امر مهم ، به همراه همسر محترمه اش ، به نجف اشرف مراجعت کرد . همسری که در غم و شادی همراهش بود و در دوران سخت مبارزه ، یار و یاور ایشان ، و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس ، جای خالی پدر را در کانون گرم خانواده پر کرد و در ایام اسارت آن بزرگوار بار سنگین تربیت فرزندان را به تنهایی به دوش گرفت و با صبری مثال زدنی ، تکیه گاه فرزندان خویش بود .
 
 
نقل خاطراتی از بیان خود او  ، مناسب به نظر می رسد :
 
« خدا رحمت کند مرحوم شهید « آقا سید علی اندرزگو » را . ایشان در سال 42 در جریان ترور " منصور " نخست وزیر وقت ، " محمد بخارایی " شرکت داشتند . ... ایشان در اولین مرتبه که به قول معروف لو رفتند . در وقتی بود که در " شمیران " ، " چیذر " قسمتی از شمیرانات ، مدرسه ای است ، ایشان درس می خواندند ، درس می دادند ، حتی مسئول مدرسه هم که بزرگواری هستند و امام جماعت همان محله که خدمتشان رسیدیم ، ایشان را نمی شناختند که او کی هست و چی هست . » 11 « در آن رابطه ، خوب ، ما هم دستگیر شدیم .

ولی الحمدالله بخیر گذشت . چون گزارش شده بود که ما هم با شیخ عباس رابطه داریم ، آمدند و ریختند و ما را توی خیابان گرفتند .... آوردند اوین » 12 « یک شب ساعت حدودا ده شب ، توی خیابان دولت شمیران – خیابان های سمت راستش خانه های اشرافی است – در آن آدرس منزلی که می خواستیم یک مقداری ابتدا اشتباه کردیم . و در نتیجه ، یکی – دو مرتبه به طور مشکوک رفتیم و آمدیم . آنجا معمولا خانه وکیل و وزیر است و اکثرا هم نگهبان دارد . یکی از مأمورین ایست داد و یکی هم آمد طرف ما . ایشان [ شهید اندرزگو ] آن طور با آرامش برخورد کرد که طرف خیلی مؤدبانه اشاره کرد که : آن خیابانی که می خواهید این نیست ، خیابان بعدی است ...
 
هر نوع تماس و رابطه با شهید سید علی اندرزگو – که داغ شناسایی خویش را بر دل دستگاه امنیتی رژیم پهلوی نهاده بود – از حساسیت ویژه ای برخوردار بود . در اسفند ماه سال 1351 یکی از منابع ساواک ، گزارش کرد که در ملاقات با سید علی اکبر ابوترابی ، از ارتباط وی با شیخ عباس تهرانی  مطلع گردیده است . 

این گزارش منجر به دستگیری سید علی اکبر ابوترابی گردید . ولی به علت اینکه بازجویان ساواک نمی خواستند ، همکار خویش را به سیدعلی اکبر معرفی کنند ، از سؤال مستقیم و طرح مسئله گزارش ، پرهیز کردند و همین موضوع باعث شد تا سید علی اکبر نیز با تظاهر به سادگی از چنگ آنها بگریزد . ایشان در این رابطه چنین نقل می کند : « در آن رابطه ، خوب ، ما هم دستگیر شدیم . ولی الحمدالله بخیر گذشت . چون گزارش شده بود که ما هم با شیخ عباس رابطه داریم ، آمدند و ریختند ما را توی خیابان گرفتند دیدیم توی کوچه و خانه پر است از اینها .

و ما را آوردند اوین . ما فهمیدیم جریان شیخ عباس است . چند سؤالی کردند ، وقتی گفتیم می شناسیم ، فشار را کم کردند , چشمهایمان بسته بود باز کردند ... صبح که ما را بردند بازجویی ، گفتند : « شیخ عباس را از کجا می شناسی ؟ گفتم : « از نجف اشرف » و من شخصی به نام " شیخ عباس مینایی " را که از نجف اشرف می شناختم معرفی کردم . فشار شروع شد ، ولی خوب ما هم خیلی همچنین خودمانی و ساده ، همیشه می گفتم : « دیگر این شیخ عباس چه کرده که با من چنین می کنید ؟ آدرسش مشخص است . کروکی خانه اش را حتی برای آنها کشیدم ... الحمدالله آن جریان گذشت ، و ما هم در حدود 25 روز یا بیشتر ، طولی نکشید که عذرخواهی کردند »
 
سید علی اکبر ابوترابی با مبارزاتی چون شهید بزرگوار محمدعلی رجایی – که نسبتی نیز با هم داشتند – و آیت الله شهید دکتر بهشتی و همچنین رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای ارتباط نزدیک و همکاری تنگاتنگ داشت .

تلاش در سنگر تبلیغ ، یکی از فعالیت هایی بود که سید علی اکبر ، در شهر و روستا به آن اشتغال داشت و در این مسیر از هیچ کوششی دریغ نمی کرد . تلاش او به حدی بود که در یکی از گزارشات ساواک اینگونه معرفی شد : « سید علی اکبر ابوترابی فردی فعال است که دائم بین قم و تهران در حال تردد است . او آرام ندارد . »



او واقعا آرام نداشت و در هر کجا که بود ، در مسیر انقلاب اسلامی ، سر از پا نمی شناخت . رعایت اصول مخفی کاری از سوی او ، باعث شده بود تا ، گزارشگران ساواک که وی را تحت مراقبت داشتند ، تنها گزارش رفت و آمدهای او را ثبت کنند . تلاش و پایمردی سید علی اکبر ابوترابی ، محدود به مکان و زمان نبود ، در این رابطه به لبنان رفت تا از نزدیک شاهد تلاش مبارزان لبنانی باشد و از نزدیک وضعیت بیت المقدس را مشاهده نماید .
 
او  در نقل خاطرات خود ، در این رابطه می گوید : « یک سفر به زیارت مسجد الاقصی و خلیل الرحمان ، که مرقد مطهر حضرت یوسف علیه السلام است ، مشرف شدیم . گفتیم برویم بیت اللحم ، همین کلیسایی که زادگاه حضرت [عیسی] علیه السلام است ... بعد رفتیم خلیل الرحمان . بچه ها آنجا وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم ، جایتان خالی ، ما را سنگباران کردند . ابتدا تعجب کردیم که چرا آنها ما را با سنگ مهمان نوازی می کنند . وقتی سؤال شد ، گفتند که شماها بودید که بنزین دادید به اسرائیل ، فلسطین را اشغال کرد ... »

سید علی اکبر ابوترابی که به همراه سدی علی اندرزگو ، به فعالیت های چریکی و مسلحانه روی آورده بود ، خاطره چگونگی اعزام یکی از همرزمان را ، برای انتقال اسلحه از لبنان به ایران ، چنین نقل می کند : « برای تهیه اسلحه و اینها ، ایشان [ شهید اندرزگو ] با زحمت زیاد و مشکلات زیادی برخورد می کرد . یک روز گفت : بیائید ، کم کم اساسیش کنیم . می روم لبنان ... مسافرتی رفتند لبنان با ماشین ، که تصادف هم کردند .

مرحوم شهید دکتر چمران خیلی به ایشان خدمت کرده بود . آمدند . بنا شد ... ماشینی فرستاده شود ... اسلحه جاسازی کنند ، بعد دوباره بیاورند . ماشین تهیه شد ، از این ماشین های دو دره آمریکایی خوابیده مدل بالا یکی کمی پهن ، که جای جاسازی آن بیشتر از ماشین های دیگر است ... »
 
در دورانی که شعله های انقلاب خونرنگ اسلامی ، سراسر ایران را فرا گرفته بود ، فعالیت های سید علی اکبر ابوترابی ، گسترده تر و علنی تر شد . در این ایام او و همسنگرانش ، شب و روز را از هم نمی شناختند . ایشان در این رابطه می گوید : « در آن روزهای پر التهاب ، کار ما سنگین بود . بسیار اتفاق می افتاد که در طول 24 ساعت شبانه روز ، کمتر از یکساعت می خوابیدیم.»

  در این دوران بود که شهید سیدعلی اندرزگو ، مورد شناسایی و مراقبت ساواک قرار گرفت و در این رابطه سید علی اکبر ابوترابی نیز در حلقه مراقبتی و کنترل قرار داده شد. نام عملیات شناسایی و کنترل شهید اندرزگو و مرتبطین وی «سرفراز» برگزیده شد و نام رمز عملیات کنترل سیدعلی اکبر ابوترابی نیز «ساغر» گذاشته شد.

نزدیکی و هماهنگی شهید اندرزگو و سیدعلی اکبر ابوترابی به حدی بود که در بسیاری از برگه های کنترل تلقن شهید اندرزگو، مأمور ساواک، نام سیدعلی اکبر ابوترابی را به جای شهید اندرزگو نوشته است که پس از آگاهی مسئولین، روی آن خط کشیده شده و نام اندرزگو را نوشته اند.
 
متأسفانه، سوابق عملیات «ساغر» که منحصر به کنترل مرحوم حجت السالام سیدعلی اکبر ابوترابی بود، به دست نیامد و تاریخ از این قطعه زیبا و پربار، محروم گردید و تنها برای نمونه، اسنادی که در این رابطه بود، از سوابق شهید سیدعلی اندرزگو، به این مجوعه، الحاق شد.در زمانی که انقلاب اسلامی فراگیر شد و در بدنه دستگاه های وابسته به رژیم پهلوی نیز رخنه کرد، دستگاه امنیتی نیز کارآیی خود را از دست داد، و مردم به وسعت ایران اسلامی، به مخالفت با سلسله شاهنشاهی ، قیام کردند، ساواک دیگر فرصت آن را نیافت تا سیدعلی اکر ابوترابی را که محور کیس عملیاتی ساغر بود، دستگیر و شکنحه و زندانی نماید.

سیدعلی اکبر در این اوضاع و احوال به فعالیت های خویش افزوده بود، از برقراری ارتباط با گروه منصورون24 گرفته تا شرکت در کمیته استقبال از امام. ایشان در این خصوص می گوید: «بنده از چهارراه ولی عصر با ماشین های کارخانه برق، از قبل از طلوع آفتاب در آن محدوده بودی. پشت ماشین ایشان، بنا بود در رکابشان اشیم لذا تا بهشت زهرا پشت ماشین ایشان بودیم ...»
 
 پس از پیروزی انقلاب اسلامی:
 
روز 22 بهمن ماه سال 1357 ، اراده الهی بر پیروزی مستضعفین و مظلومین بر مستکبران و ظالمین، تحقق یافت. و یاران امام خمنیی (ره) که عمری را در مسیر مبارزه گذرانده بودند، کمر به خدمت بستند تا دین خدا را در جای جای سرزمین شهیدان، ساری و جاری نمایند. سید علی اکبر ابوترابی نیز یکی از کسانی بودکه شهر آباء و اجدادی خود را سنگر خدمت و فعالیت، قار داد. تشکیل کمیته انقلاب اسلامی و هدایت آن، یکی از اقداماتی بود که برای سازماندهی و جلوگیری از هرج و مرج، ضروری بود و سید علی اکبر، این مهم را، به عهده گفت و پس از چندی با رأی قاطع مردم، به عضویت شورای شهر انتخاب و سپس ریاست آن را به عهده گرفت.
 
آغاز جنگ تحمیلی:
 
 هنوز طعم شیرین پیروزی بر طاغوت در کام مردم رنجدیده ایران اسلامی، کامل نشده بود و کشور از لوث وجود دست نشاندگان رژیم پهلوی، پاک نگردیده بود که شیاطین شرق و غرب ، برای خاموش کردن فریاد حق طلبانه ملتی که می رفت تا الگوی همه کسانی باشد که تحت ظلم و جور قار داشتند، با علم کردن دیوانه ای به نام صدام حسین، در غرب و جنوب ایران، آتش جنگی خانماسوز را برافروختند.

در این برهه حساس که ارتش در نابسامانی اشی از حذف امرای امریکایی خود قرار داشت و از سازماندهی لازم و کافی برخوردار نبود، می بایست مردمی که با اتحاد و همدلی خود، رژیم پهلوی را سرنگون کردند، اداره جنگرا نیز به عهده گیرند و با ابتدایی ترین اسلحه ها و تجهیزات جنگی در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح صف آرایی کرده و ضمن باز پس گیری سرزمین های اشغال شده، دشمن را از ادعای فتح کوتاه مدت ایران، ناامید و مأیوس نمایند.

سید علی آکبر ابوترابی، «درست در آغاز جنگ تحمیلی، از قزوین با لباس رزم ، رو به سوی جبهه آورده و رد کنار شهید دکتر مصطفی چمران در ستاد جنگ های نامنظم به سازماندهی نیروهای مردمی پرداختند و شخصا به مأموریت های شناسایی رژیمی و دشوار می رفتند. آزادی منطقه پرحاده و خطرناک «دب حردان» به فرماندهی وی در رأس یک گروه متشکل از یک صد رزمنده سراز پا نشناخته، یکی از اقدامات ایشان است.


 
سرانجام در روز 26 آذر 59، در یکی از مأموریت های شناسایی در حالی که هفت کیلومتر از نیروهای خودی فاصله گرفته و تا 200 متری دشمن پیشروی کرده بود، در راه بازگشت، مورد شناسایی و تعقیب دشمن قرار گرفت و به اسارت درآمد. سید علی اکبر ابوترابی در خصوص چگونگی اسارت خود، می گوید: «در تاریخ 26/9/59 در تپه های الله اکبر به اسارت در آمدم، در تپه هیا الله اکبر مدت یکسالی بود که دشمن در مرتفع ترین قله ها سنگر گرفته بود و زمین مسطح وسیعی جلش خالی بود ... ما هم با یک گروهی که مسئولیت کلی آن را مرحوم شهید دکتر چمران این بنده صالح خدا عهده دار بودند، وارد عمل شدیم. .... ما افتخار پیدا کردیم که با حدود صد نفر از بین دشمن عبور کنیم و از پشت با دشمن درگیر بشویم تا نیروها بتوانند این فاصله 7 کیلومتر را پیشروی کنند ... روز دوم بود که لازم بود یک شناسایی دقیقی برای عبور شب دوم داشته باشیم لذا ما برای شناسایی رفتیم ... به طوری که فاصله ما با آنها کمتر از 200 متر بود ... شناسایی شدیم».

شهادتنامه شهید چمران، در رثای شید علی اکبر ابوترابی که گمان قوی بر شهادت ایشان داشت، گواهی گویا در نقش تعیین کننده ایشان در محورهای عملیاتی جنوب کشو می باشد».
 
دوران اسارت:
 
 هنوز چند ماهی از جنگ تحمیلی سپری نشده بودکه تقدیر بر این تعلق گرفت تا سید علی اکبر ابوترابی، به اسارت نیروهای بعثی عراق در آید و در طول هشت سال دفاع مقدس، در اردوگاه های عراقی، با تیغ زبان به مصاف دشمنان برخیزد و روشنی بخش جمع اسیرانی باشد که به مرور زمان بر تعداد آنان افزوده می شد.

سید علی اکبر ابوترابی، روزهای اول اسارت خود را چنین به تصویر می کشد: «در سلول برای اعتراف گرفتن چندین بار مرا به پای جوبه دار بردند و شماره 1 و 2 را گفتند و دوباره برگرداندند. در طول روز چندین بار مرا بردند و آوردند. بالاخره شب مرا به مدرسه العماره بردند و یک تیمسار عراقی به افرادی که آنجا بودند گفت: این حق خوابیدن ندارد. ما نیمه شب برای اعتراف گرفتن می آییم، اگر اطلاعات لازم را به ما نداد سرش با میخ سوراخ می کنیم. نیمه شب هم آمدند و سرم را با میخ سوراخ کردند؛ ولی ضربه طوری نبود که راحت شوم».



آن روزهایی که سید علی اکبر ابوترابی، در شکجه گاه های عراق، الگویی از صبر و مقاومت را به نمایش گذاشته بود، در جمهوری اسلامی ایران ، شایع شد که ایشان به شهادت رسیده است. مجلاس بزرگذاشت و سخنرانی های شخصیت هایی چون شهید رجایی و تعطیلی و عزای عمومی در شهرستان قزوین و شرکت آیات عظام: سید هاشم رسولی ، یوسف صانعی و محمد علی نظام زاده ، از سوی حضرت امام خمینی (ره) در مجلس یاد بود ایشان و ابلاغ تسلیت امام امت، * ابعادی از شخصیت این عالم عامل را روشن ساخت و دولت عراق نیز، از این طریق ایشان را به عنوان یک روحانی سرشناس، شناسایی کرد. بدون تردید، دوران مشقت بار دهساله اسرای ایرانی در اردوگاه ها و زندان های عراق، سرانجامی عزت بخش و افتخار آفرین داشت.

تسلیم ناپذیری ، همزیستی آرام و ایثارگرانه، همراه با امید و نشاط، تحمل ناملایمات و تخلکامی ها ، تلاش در جهت سالم نگه داشتن جسم و روح، رشد فضیلت های اخلاقی و علمی و مواردی از این قبیل، ویژگی عمده آزادگان سرافراز، در این دوران بود، دورانی که حرکت کلی اسیران ایرانی در اردوگاه هایی که سیدعلی اکبر ابوترابی حضور داشت، تحت هدایت مستقیم و غیر مستقیم قوه ای عاقله، قرار داشت و رهبری خردمند و مهذب، خط مشی کلی اسارت را، به ویژه در بحران ها و تندبادهای سخت آن، حکیمانه تبیین می کرد.

سید علی ابکر ابوترابی، نمودار تحمل، مقاومت، خدامحوری، آرامش، تواضع و در یک کلام، مجمع خوبی ها بود، انسانی دوست داشتنی و راز داری امین و گره گشای بی منت. از این روست که با تصور واژه «آزادگان ، ابتدا تصویر او بر آئینه خاطرها نقش می بندد. همو که پناهگاه اسیرانی مظلوم و در بند بود و مانند پدری مهربان، آن بندگان مجاهد و بی توقع خدا را، در سایه سار محبت خویش، جای می دادو گرد غم و اندوه را از چهره آنان، می زدود تا یأس و طرد و رکود و اختلاف و کسالت، از جمع آنان رخت بربندد و امید و جاذبه و تحرک و اتحاد و نشاط ، جایگزین آن شود.
 
پس از اسارت:
 
سرانجام پس از گذشت ده سال، سید علی اکبر ابوترابی، که به حق « سید آزادگان» لقب گرفته بود، با عزت و سربلندی به میهن اسلامی بازگشت. سید علی اکبر ابوترابی هیچگاه از تلاش و فعالیت خسته نشد و در زندگی سراسر تلاش و مبارزه خود، هماره در صدد به دست آوردن رضای الهی بود. نمانیدگی ولی فقیه در امور آزادگان و نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی پس از آزادی، در کنار نام او قرار گرفت ولی او تغییری نکرد. همان روحانی بی ادعای بی اعتنای به چرب و شیرین دنیا باقی ماند و جز به خدا و تلاش برای آسایش و کمال خلق خدا نیندیشید».
 
پایان زندگی:
 
سید علی اکبر ابوترابی که تمام زندگیش عشق به اهل بیت عصمت و طهارات علیهم السلام بود و بر اساس این عشق، وجدش آفتابی شده بود، با آن که نشان شکنجه های رژیم پهلوی و بعث عراق را در پیکر داشت و سختی های بسیاری را تحمل کرده بود، ولی آرام بخش رنج مردمان بود.

او شجره طیبه ای بود که سر به آسمان ساییده بود و محنت های زمینیان در برابرش حقیر و خوار می نمود. او ستاره شب اهل عشق بود و همچون ابر با طراوتی ، باران برکات آسمانی خویش را، بی هیچ توقعی ، نثار دل دوستان می کرد. دوازدهم خرداد ماه سال 1379 ، روزی است که روح ملکوتی این سید بزرگوار به همراه پدر جلیل القدرش در مسیر زیارت حضرت ثامن الحجج (علیه الاف التحیه و الثناء) از قفس تن جدا گشت و در جایگاه ابدی اهل تقوی آرام گرفت.


انتهای پیام/
 
نام شما

آدرس ايميل شما

تهران - راهیان نور-سالهاست شبکه های ضریحتان همراز گریه های من است و پناه دل ناصبورم ، سنگ صبور تنهای ام بودی و هستی آن هنگام که دلم از تلاطم دنیا ی هزار رنگ، خسته و رنجورمی شود.
اصفهان- راهیان نور- رهبر معظم انقلاب با مهری پدرانه فرزندان شهید میثم عبداله‌زاده آرانی را از راه دور در آغوش کشیدند و برایشان چند سطری پاسخ نوشتند
کردستان- راهیان نور- یادمان سیران بند، مدفن شهدای غریب کردستان است.مردان بزرگی که در ماه رمـضان سال 1361، در گــمنامی به شهــــــادت رسـیدند و در بی نــامی به خاک سپرده شدند.