۰
تاریخ انتشار
چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۴:۴۲
کد مطلب : ۱۲۶۸۸
خاطره نگاری(15):

اگرعاشق مردم کُرد نباشی، نمی توانی در کردستان خدمت کنی

اگرعاشق مردم کُرد نباشی، نمی توانی در کردستان خدمت کنی

به گزارش راهیان نور؛حمید داوود آبادی، نویسنده دفاع مقدس می‌گوید: پاییز ۱۳۶۲چند ماهی بود که در کردستان بودم.،عدم وجود امنیت، درگیریها، حوادث و اتفاقاتی که می افتاد، بدجوری اعصابم را به هم ریخته بود.

ماموریتمان که تمام شد، همه عجله داشتیم هر چه زودتر برگردیم تهران. قصدم این بود سریع بروم جنوب تا به عملیات بعدی برسم!

کردستان نَفَسم را گرفته بود. اگر می کشتنم، دیگر به کردستان بازنمی گشتم.

از ساعت ۴ عصر، هیچ امنیتی در جاده ها نبود و غروب به بعد تا خود صبح، کل منطقه می افتاد دست ضدانقلابیون.

صد کیلومتری بین سقز تا سنندج فاصله بود؛ آن هم جاده ای کوهستانی که هر پیچ و گردنه اش برای کمین زدن عالی بود!

ساعت ۴ بود که قصد حرکت کردیم. هر چه مسئولین سپاه گفتند نروید، از بس خسته و داغون شده بودیم، حاضر بودیم در کمین ضدانقلاب بیفتیم، ولی آن شب را دیگر تا صبح در سقز نمانیم!

در مسیر، پایگاه های ارتش با تعجب به اتوبوس ما ۴۰ نفر، که فقط با یک وانت و تیربار دوشکا و در جلو و یکی در عقب حمایت می شد، نگاه می کردند.

به هر صورتی که بود در تاریکی شب وارد پادگان سنندج شدیم. صدای صلوات با نفس راحت در هم آمیخت. از شادی نمی دانستیم چه کنیم. در پوست خود نمی گنجیدیم.

الله اکبر … خدایا شکرت …
مهم این بود که دیگر داشتیم از کردستان می رفتیم! انگاری از جهنم نجات پیدا کرده بودیم! جهنمی که خود آمدن به آن جا را انتخاب کرده بودیم!

وقتی اتوبوس کنار آسایشگاه توقف کرد و از آن پیاده شدیم، چشمم به نوشته روی دیوار افتاد. در جا خشکم زد. یخ کردم. سردم شد. مات ماندم و مبهوت.

با خطی نه چندان قشنگ، جمله ای بسیار زیبا بر دیوار پادگان نوشته بودند که تنم را به لرزه انداخت: “اگر عاشق مردم کُرد نباشی، نمی توانی در کردستان خدمت کنی”!

 این پیام روشنی از شهیدمحمد بروجردی فرمانده سپاه کردستان بود که به ما داده شد.

حمید داوودآبادی
نام شما

آدرس ايميل شما

یادمان شهید بروجردی - جهاد رسانه‌ای شهید رهبر - روزها و ماه‌ها و سال‌ها گذشت تا به صورت کاروانی به مناطق جنگی سفر کردیم باورم نمیشد که آرزویم براورده می‌شود.
شرهانی_ جهاد رسانه ای شهید رهبر- این آه حسرت و سوز دل است که مرا می‌سوزاند؛ گاهی خیلی زود دیر می‌شود، طوری که فکر می‌کنی خواب بوده‌ای ، بساط نوکری و خادمی برچیده می‌شود و فقط حسرت است که باقی می‌ماند