یادداشت ها
همسرم! اينجا قتلگاه من است...

دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۰

همسرم! اينجا قتلگاه من است...

من چشمم را بستم. هنوز ثانیه ای نشده بود که گفت:چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم. دیدم شهید مرادیان کنار یک چشمه ی آب ایستاده و اسب سفیدی هم کنار چشمه ایستاده. گفتم:مرادیان!معنی ...

می‌خواست با نثار جانش سهمی در انقلاب داشته باشد

شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰

یاران روح‌الله/ شهید «ناصر پیربداغی»

می‌خواست با نثار جانش سهمی در انقلاب داشته باشد

شهید پیربداغی می‌خواست در تظاهرات شرکت کند، شوهر خواهرش او را از این کار منع می‌کند اما ناصر می‌گوید «می‌خواهم به خیابان بروم و اگر شد سهمی در این انقلاب داشته باشم» ناصر روز ۱۷ شهریور ...

مروری بر زندگی شهید مجید بقایی فرمانده قرارگاه یکم کربلا

سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۰

مروری بر زندگی شهید مجید بقایی فرمانده قرارگاه یکم کربلا

شهید بقایی در طی مسیر مشغول تلاوت قرآن و حفظ سوره والفجر بود. او به کمک یکی از دوستانش این سوره شریفه را از حفظ می‌خواند. پس از رسیدن به مقصد، همگی از ماشین پیاده شده و به طرف سنگر ...

می‌دانستم با بنی‌صدر دعوایمان می‌شود!

يکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰

روایت شهید باقری از عداوت بنی‌صدر با سپاه

می‌دانستم با بنی‌صدر دعوایمان می‌شود!

من خودم می‌دانستم بر سر این اطلاعیه با بنی‌صدر دعوایمان می‌شود، بعد از جلسه، بنی‌صدر این قضیه را مطرح کرد و گفت: چرا سپاه اطلاعیه داده که بعد از چند ماه رکود، پیروزی حاصل شده است؟ ...

فرزند شهید «حسن معین لشکاجانی»:پدرم هیچ وقت ما را تنها نمی‌گذارد

دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۰

فرزند شهید «حسن معین لشکاجانی»:پدرم هیچ وقت ما را تنها نمی‌گذارد

فرزند شهید لشکاجانی با بیان اینکه پدرم در بسیاری از شرایط سخت زندگی دست ما را گرفته و ما را تنها نگذاشته است، گفت: ما هنوز با پدر زندگی می‌کنیم، عکس او را در گوشی‌های تلفن همراهمان ...

با دست خالي به عشق اسلام

شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۰

با دست خالي به عشق اسلام

درآن روزهاي كه خيلي ها مردد بودند كه آيا مي شود مقاومت كرد يا نه؟ آيا مي شود درمقابل دشمنان ايستاد؟ آيا مي شود دشمن را با اين همه تجهيزات و نيرو، آن هم با دست خالي عقب راند.؟ شيخ شريف ...

من هنوز ۱۷ ساله‌ام...

سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰

دلنوشته یک جانباز/

من هنوز ۱۷ ساله‌ام...

من در ۱۷ سالگی جا ماندم، نمی‌دانم چرا پس از گذشت ۳۰ سال و فرسودگی سلول‌های بدنم هنوز هر وقت به عکس همرزمانم و تصویر جبهه و جنگ و خاطرات عزیزانم می‌رسم، تمام این سی سال برایم محو می‌شود....