ستاد مرکزی راهیان نور کشور - آخرين عناوين یادداشت ها :: rss_full_edition http://rahian.ir/vsnfim,da673w.giw.html Sun, 20 May 2012 20:09:43 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://rahian.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط ستاد مرکزی راهیان نور کشور http://rahian.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام ستاد مرکزی راهیان نور کشور آزاد است. Sun, 20 May 2012 20:09:43 GMT یادداشت ها 60 فقط کفن پدرم را دیدم... http://rahian.ir/vdcbuzbfprhbw.iur.html شنیدم در کاروان جدیدی که وارد معراج پادگان شهید محمودوند شده فرزند شهیدی حضور دارد. شروع کردم به سوال کردن از افراد کاروان تا بالاخره آن دختر شهید را شناختم. حمیده کریمی 19 ساله قبول کرد که با هم گفتگوی کوتاهی داشته باشیم. نکته مهم برایم این بود که پدر او جانباز شیمیایی و آزاده ای است که چند سال بعد از آزادی در ایران شهید شده است. - نام و نام خانودگی پدرتان چیست و چند سالشان بود که شهید شدند؟ شهید اکبر کریمی؛ ۳۹ سال، در واقع ده سال پیش شیمیایی بودند و شهید شدند. ایشان جانباز آزاده شیمیایی بودند. - شما خودتان پدرتان را دیدید؟ بله آن موقع ۹ ساله بودم. - آن موقع که کوچکتر بودید نسبت به پدرتان که جانباز شیمیایی بودند چه حسی داشتید؟ حس خوب، بابا داشتن حس خوبی دارد. علاوه بر شیمیایی موجی هم بود. فقط بعضی مواقع خیلی عصبانی می شدند و تلویزیون را خرد می کردند اما وقتی هم که آرام بود خیلی خوب بود. پدرم واقعا ماه بود. - چه حرفی برای مقام معظم رهبری دارید؟ من عاشق آقا هستم همه این را می دانند. یعنی همه ی دنیای من آقا است. نمیدانم چه بگویم. آرزو دارم دست ایشان را ببوسم . بعد از خدا همه هستی ما آقا است. - خواهر یا برادر هم دارید؟ یک خواهر و یک برادر دارم که کوچکتر از خودم هستند. - خواهر و برادرتان هم پدر را دیده اند؟ برادرم تا ۲ سالگی و خواهرم تا ۷ سالگی، برادرم چیز زیادی به یاد ندارد. اما خواهرم یادش هست ولی زیاد بروز نمی دهد. - رفتار اطرافیان نسبت به شما که خانواده شهید هستید چگونه است؟ نمی دانم. آنها احساس می کردند که پدرم وظیفه اش بوده و انگار مجبور بوده است. ولی پدر من با علاقه رفت. خودش دوست داشته و رفته است. هیچ منت هم به گردن کسی نداریم حقی هم از فردی نمی خواهیم. افراد فکر می کنند همه دنیا را به ما می دهند. بخصوص در دانشگاه این مسئله بیشتر است. - چه پیغامی برای مسئولین راهیان نور دارید؟ خدا را شکر حضور این افراد نشان دهنده آن است که راه پدر من را ادامه می دهند و پدرم را درک می کنند همین که متوجه می شوند پدرم را از یاد نبرده اند خیلی خوب است. اینکه این مناطق را آماده کرده اند و جوانان برای بازدید می آیند و من بارها دیده ام تغییراتی در بچه ها ایجاد می شود مهم است. - کدام منطقه را بیشتر دوست داشتید؟ طلاییه را دوست داشتنم چون پدرم در جزیره مجنون طلاییه اسیر شدند و همچنین وقتی آمدم محمودوند و شهدا را دیدم احساس کردم پدرم را دوباره می بینم. از چند ماه قبل از شهادت پدرم در بیمارستان دیگر اجازه ندادند ایشان را ببینم. فقط کفن پدرم را دیدم. - پدرتان چند سال اسیر بودند؟ ۴۹ ماه - ارتباط معنوی با پدرتان بعد شهادت ایشان چطور بوده؟ یکبار خواب دیدم آمده من را با خودش ببرد. خیلی گریه کردم. مادرم من را رو به قبله خواباندند که دارم می روم. ولی لیاقت نداشتم بروم و پدرم دست من را رها کرد. - توصیه ای که پدرتان در وصیت نامه خودشان به جوانان کرده اند چه بوده است؟ همه شهدا و از جمله پدر من این مطلب را می گویند که پشتیبان ولایت فقیه باشید و حجاب خودتان را حفظ کنید. - واکنش مادرتان بعد شهادت پدرتان چه بوده است؟ مادرم با اینکه بسیار جوان بودند ولی محکم پشت ما ایستادند و هم مادر بودند و هم پدر. هر موفقیتی که ما کسب کرده ایم فقط بخاطر مادرم است و تا عمر دارم دست مادرم را می بوسم . - حرف آخر: از شهدا می خواهم برای همه دعا کنند بخصوص برای ظهور امام زمان که بسیار غریب است. ]]> یادداشت ها Thu, 05 Apr 2012 14:27:29 GMT http://rahian.ir/vdcbuzbfprhbw.iur.html این اتفاق بهترین خاطره زندگی من است http://rahian.ir/vdcd2n0s6yt0j.a2y.html خادمین جدید برای اعزام به مناطق منتظر بودند. چند دقیقه ای به سراغ یکی از آنها رفتیم تا ماجرای حضور و اعزامش را بدانیم و این گفتگوی کوتاه شکل گرفت. - از کدام شهر آمده اید و چند سالتان است؟ از یاسوج آمده ام و ۲۲ سال دارم.- از چه طریق برای خادمی مناطق دعوت شدید؟ عید سال ۱۳۹۰ سامانه کوله بار را دختر عمه ام به من معرفی کرد. آدرس سایت و شماره پیامک کوله بار را به من داد و گفت با اینها در ارتباط باشید چون دوستی شهدا در زندگی انسان خیلی تاثیرگذار است. من برای شماره ای که داده بود پیام دادم و جواب من را دادند. رابطه ام به قدری با این گروه زیاد شد که هر گاه دلم می گرفت از طریق پیامک با آنها درد و دل می کردم. برای همدیگر مانند ۲ تا دوست بودیم. در یکی از پیام ها گفتم که من آرزوی خادمی برای شهدا را دارم. یک روز برایم پیام دادند که با ما تماس بگیر. بعد از تماسی که گرفتم به من گفتند از طریق سایت ثبت نام کنید و من این کار را انجام دادم. بعد اطلاع دادند قرعه کشی کرده اند اسم من هم به عنوان خادم در آمده است. - فکر می کردید که اسم شما در قرعه کشی در بیاید؟ اصلا انتظار این موضوع را نداشتم ولی حسی در وجودم می گفت انتخاب می شوم. بخصوص که شهید گمنامی در شهر ما است که به او داداش علی می گوییم. بر سر مزار او رفتم و به او التماس کردم که نام من هم جزء خادمین شهدا باشد تا شاید اینجا آدم شویم.- زمانی که فهمیدید نام شما هم جزء خادمین است چه احساسی داشتید؟ یک روز زمان اذان ظهر در سایت متوجه شدیم که نام خادمین شهر های مختلف را زده اند ولی از شهر ما فردی انتخاب نشده است و اعلام کرده اند که وقت تمام شده است. ما بسیار ناراحت شدیم بر سر مزار داداش علی رفتیم و گفتیم: پس چی شد داداش علی؟ یعنی قسمت ما نبود؟ خیلی آنجا گریه کردیم. بعد از آن زنگ زدیم کوله بار گفتند هنوز بعضی از استانها قرعه کشی انجام نشده است و استان شما هم هنوز مشخص نیست. آنقدر پیگیری کردیم تا بالاخره قسمت شد در خدمت شهدا باشیم. - دوست دارید کدام منطقه خادم باشید؟ دوست داشتم شرهانی باشم و به لطف خدا و شهدا به صورت کاملا اتفاقی خادم شرهانی شده ام. - چرا شرهانی را انتخاب می کنید؟ کتابی از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی در مورد جوانی به نام سیدعلیرضا مصطفوی که سال ۱۳۸۸ هم فوت شد. من داستانهای آن کتاب را خیلی دوست داشتم و منطقه مورد علاقه آن جوان شرهانی بود. همیشه وقتی کتاب را می خواندم دوست داشتم بدانم شرهانی کجا است. وقتی می خواستم برای خادمی انتخاب شوم اول گفتم طلاییه یا اروند کنار ولی بعد که فهمیدم خادم شرهانی شده ام بسیار خوشحال شدم. - از شهدا چه می خواهید؟ کمک کنند راهمان راه درست را انتخاب کنیم و اگر نمی توانم آدم شوم همین جا خاک شوم. - حرف آخر: این اتفاق بهترین خاطره زندگی من است و خوشحالم که سال جدید را در کنار شهدا آغاز کردم و بتوانم راه آنها را درست ادامه دهم. ]]> یادداشت ها Wed, 04 Apr 2012 14:47:31 GMT http://rahian.ir/vdcd2n0s6yt0j.a2y.html خانمها با راویان خانم راحت تر هستند http://rahian.ir/vdcca4q182bq4.la2.html حدود ۲۰ سال داشت ولی با قدرت خاصی برای بچه های کاروانشان روایت گری می کرد. از قدرت و تسلطی که داشت خیلی لذت بردم. منتظر ماندم تا صحبت هایش تمام شد. از او درخواست مصاحبه کردم و به راحتی و با روی خوش پذیرفت. - از کدام استان تشریف آوردید؟ استان آذربایجان غربی از طرف دانشگاه آزاد اسلامی - کدام منطقه را بیشتر دوست داشتید؟ همه مناطق مظلومیت و غریبی خود را دارند و همه مناطق مهم هستند. ولی آن منطقه ای که همیشه من را تحت تاثیر خود قرار می دهد شلمچه است. زیرا بیشتر عملیاتها و شهدای جنگ تحمیلی مربوط به شلمچه هستند. یعنی می توان گفت وجب به وجب شلمچه آغشته به خون جوانانی است که جانشان را در راه دین، اسلام،قرآن،مردم و کشور گذاشتند. - چندمین بار است که بازدید این مناطق می آیید؟ سال ۱۳۸۷ تازه دانشجو شده بودم و اولین سالی بود که آمدم. سال ۱۳۸۸ لیاقت آمدن نداشتم و در حال حاضر دو سال است که به لطف شهدا به این مناطق دعوت شدم. - چرا تصمیم گرفتید امسال روایتگری را تجربه کنید؟ از طرف دانشگاه به دلیل آنکه عضو بچه های دفاع مقدس بودم (ولی زمان زیادی بود که فعالیت نمی کردم) و پدرم هم جانباز هستند. یک روز با من تماس گرفتند و اعلام کردند دوره ای برای آموزش روایتگری است اگر دوست دارید می توانید شرکت کنید. از آنجایی که من در زمینه وصیت نامه، زندگی شخصی و عرفانی، هدف ها، ارزش ها و آرمانهای شهدا برای خودم تحقیقات می کردم؛ ولی هیچ گاه هدف من این نبود که راوی شوم. امسال شهدا به من لطف و اعتماد کردند که این مسئولیت را بر شانه من گذاشتند. امیدوارم شهدا را ناامید نکنم. اینجا با شهدای محمدوند صحبت می کنم و تمنا می کنم همت و اراده لازم را به من بدهند که بتوانم جواب این اعتماد را بدهم. - واکنش افراد کاروان نسبت به روایتگری یک خانم چه بود؟ من احساس می کنم خانم ها با راویان خانم راحت تر هستند و بهتر می توانند سوالات خودشان را بپرسند. اگر در حد توان من باشد جواب سوالات را می دهم. امسال اولین سالی است که به صورت تجربی روایت گری را تجربه می کنم. انشاالله از سال آینده شهدا حمایت کنند برای روایتگری در خدمت زائرین این مناطق هستم. از شهدا می خواهم آنچه که جوانان باید بدانند را بر زبان من جاری سازند تا بیان کنم. - نام پدرتان چیست؟ میر غفار سید رضایی - پدرتان چه سالی جانباز شدند؟ خاطرات پدر را زیاد گوش می دهم ولی دقیق به یاد ندارم چه سالی بوده است فکر می کنم حدوده سال ۱۳۶۵ مجروح شده اند. - از بین خاطراتی که پدرتان تعریف کرده اند کدام را بیشتر دوست داشته اید؟ پدرم خاطرات زیادی برایم تعریف کرده اند. خاطره خاصی را نمی توانم تعریف کنم. همه خاطرات مهم هستند و می شود از هر کدام درس گرفت. مثلا من خودم آنقدر از این مناطق خاطره دارم و نمی توانم از بین آنها یکی را انتخاب کنم چون مهم هستند. - اطرافیان نسبت به اینکه پدر شما جانباز است چه واکنشی نشان می دهند؟ من می خواهم خطاب به افرادی که می گویند ما از امکانات بیشتری استفاده می کنیم بگویم: اگر امکاناتی داده می شود کمترین کاری است که در قبال افرادی که جانشان را داده اند و یا عضوی از بدنشان از دست رفته می توانیم انجام دهیم. ما مسئول هستیم تا به ابد هر کاری می توانیم برای آنها و خانواده محترم شهدا و جانبازان انجام دهیم تا شاید گوشه ای از زحمات، فداکاری ها و سختی های آنها را جبران کنیم. - حرفی برای جوانان دارید؟ شهدا و جانبازان ما به راهی که رفتند مطمئن بودند و احتیاجی به آزمون و خطا نداشتند. ما باید این راه را ادامه دهیم. نیازی نیست ما آزمون و خطا بدهیم. راه کاملا مشخص است و آخر این راه عاقبت به خیری و سرافرازی است. - صحبتی با مقام معظم رهبری دارید؟ بارها وعده داده اند که می توانیم رهبرمان را ببینیم ولی قسمت نشده است. حتی یک بار اعلام کردند آماده باشید برای دیدار رهبر ولی این دیدار لغو می شود به اطلاع همه دوستان می رسد. اما به ما اطلاع نمی دهند. من با یک روحیه خاص و با لباسهای مرتب برای دیدار امام و ولی فقیه امام خامنه ای رفتم. منتهی آنجا متوجه می شویم دیدار کنسل شده است . خیلی ناراحت شدم. حتی اگر نتوانیم ایشان را از نزدیک ببینیم پیام های ایشان را داریم و گوش به فرمان پیام ها هستیم. ما همیشه همراه رهبرمان هستیم و ایشان را تنها نمی گذاریم. من فرزند همان جانباز هستم و همان راه را در همه عرصه ها ادامه خواهم داد. جوابی به دشمنان اسلام خواهیم داد که مانند زمان جنگ نا امید شوند. - برای مسئولین راهیان نور صحبتی دارید؟ خداوند افرادی که اینجا برای شهدا کار می کنند را خیلی دوست دارد. قدر این موقعیت را بدانند. به این افراد خسته نباشید و التماس دعا می گویم. افرادی به این مناطق آمده اند که تغییر زیادی کرده اند و راه درست را پیدا کرده اند مسئولین باید کاری کنند که جوانان بیشتر جذب این مناطق شوند. حرف آخر: من همیشه در آخر دعا می کنم: که همه افراد عاقبت بخیر از این دنیا بروند. عاقبت بخیر از این دنیا رفتن بزرگ ترین هدیه است. دومین دعا هم شادی دل رهبر است. ]]> یادداشت ها Tue, 03 Apr 2012 14:27:47 GMT http://rahian.ir/vdcca4q182bq4.la2.html فقط دعا کنید مادرش را هم ببرد... http://rahian.ir/vdcjfietzuqeo.sfu.html در حسینیه معراج کنار ضریح شهدا نشسته بود آرام آرام گریه می کرد و می گفت: من را هم ببر پیش خودت عزیزم، دیگر نمی توانم دوری تو را تحمل کنم. عزیزم کجایی مادر؟ ...دائم این جملات را تکرار می کرد. حدس زدم که فرزندش باید مفقودالاثر باشد. منتظر ماندم تا کمی آرام شود. آماده ی حرکت به سمت اتوبوس شدند که سمتش رفتم و خواستم مصاحبه ای کوتاه انجام دهم چند سوالی را پاسخ گفت ولی از آنجایی که بیماری قلبی داشت دیگر نتوانست صحبت کند از همین رو با پسر او گفتگو کردیم. - پسرتان شهید مفقود است؟ بله - کدام عملیات به شهادت رسیدند؟ عملیات بیت المقدس - چند سال داشت؟ ۲۱ سال - چند سال است که از پسرتان خبر ندارید؟ تقریبا ۳۰ سال - تابحال خوابش را دیده اید؟ خیلی ها خوابش را می بینند، جایش خیلی خوب است؛ فقط دعا کنید مادرش را ببرد. - برای جوانانی که به این مناطق می آیند صحبتی دارید؟ ببخشید نمی توانم... ادامه گفتگو با پسر ایشان: برادرم در مرحله اول عملیات طریق القدس، قسمت ایزایی عملیات در بیست و پنجم عاشورا حضور داشته است. ایشان در قسمت اطلاعات عملیات بود. آن شب به خاطر اینکه محور را بهتر می شناخت فرمانده ی گردان خط شکن بود. از همرزمان شهید علی هاشمی بود و چون بچه اهواز بود و منطقه را خوب می شناخت تا عراق هم نفوذ می کرد. یعنی با پوشیدن لباس عراقی نفوذ می کرد و بر می گشت. - ایشان در کدام منطقه مفقود شده اند؟ در کرخه نور نزدیک طراح ولی بالاتر از طراح - از بین یادمان هایی که زائران می روند، کدام یادمان به این منطقه ای که می گویید نزدیک است؟ دقیقا نمی دانم. ولی من خودم چندین بار رفتم و منطقه را گشتم، اتفاقا چند شهید هم پیدا کردیم اما ایشان را نه. - دوستان و همرزمان شهید، شهادت را دیده بودند؟ بله، نیرو رسان و معاونش بچه اهواز بود. گفتند آتش سنگین می شود و نیرو می خوابد. فرمانده شجاعت به خرج می دهد و به خط می زند و از خاکریز تیربارچی بالا می رود و شروع به شلیک کردن به سمت عراقی ها می کند. معبر را باز می کند و خط را هم خودش می شکند. وقتی بچه هایش رشادت فرمانده را اینگونه می بینند به جلو می آیند. اما در این بین ظاهرا یکی از عراقی ها یک نارنجک به طرفش می اندازد و منفجر می شود. نیرو رسان و معاونش که نزدیکش بودند می گویند نارنجک روی صورتش منفجر می شود و شهید می شود اما چون آن منطقه حمله ایذایی بود و رد گم کنی بود. نمی توانند جنازه را با خود به عقب بیاورند. در واقع اصل عملیات این طرف در اهواز بود از طرف دب حردان، پادگان حمید شروع کردند به زدن. ایذایی داشتیم که از کناره ها می زدند. ایزایی بالا از طرف کرخه نور و طراح شروع شد. اصلش کرخه نور بود. وقتی کرخه نور ایذایی را برای گمراه کردن زد چون منطقه مستعد شده بود، حمله ایذایی معمولا یک نشانه به دشمن می دهند که عملیات اینجاست ولی در واقع این دروغ است. روی استعداد دشمن منطقه چندین بار گرفته و پس داده شد. بعد از این دشمن فهمید که فایده ای ندارد این عملیات ها و تا جفیر عقب نشینی کرد و آنجا مستقر شد. - اسم برادرتان چه بود؟ رحمت الله برزو - چندسالشان بود که شهید شدند؟ حدود ۲۰ یا ۲۱ سالش بود که شهید شد. - قبل از اینکه به جبهه بروند شغلشان چه بود؟ یک کارگر ساده بود. یک آدم عادی بود. اوایل انقلاب در سوسنگرد کار می کرد ولی در طول انقلاب خیلی خوب فعالیت انقلابی کرد به طوری که ساواک دنبالش می گشت. همسایه ها به پدرم می گفتند جلوی پسرت را بگیر. انسان خیلی معنوی و ماه گونه ای نبود. بعد از انقلاب مثل تمام جوانان متحول شد. الحمدالله و خدا را شکر سعادت مند شد. - به نظر شما برای کاروانهایی که اینجا می آیند چه چیزی بهتر است و به چه چیزی بیشتر باید توجه کنند؟ اینکه جو کاذب ایجاد کنیم و بخواهیم داستان ساختگی در سر جوانها بپرورانیم ارزش ندارد. دل باید مستعد شود و به طرف خداوند بیاید. بار معنوی و شناختی فرزندانمان را نسبت به دین و قرآن و خدا بالا ببریم چون معرفت به خدا و حضرت محمد(ص) و آل محمد است که انسان را اوج می دهد. خداوند خیر برای ما خواسته و تمام خیر محمد(ص) و آل محمد است. در ذات خداوند رحمت است و تمام این رحمت در این خاندان است. در سفر راهیان نور بستگی به عملکرد مسئولین دارد که افراد به این مهم دست پیدا کنند. اول مشخص کنند که تمام این مسیر در راه خدا است. متوجه کنند افراد را که حسین (ع) در اوج محبت نسبت به خدا است و به کلام پدرش رفته است که می گوید: خدایا من از ترس جهنم و طمع بهشت عبادت نمی کنم بلکه تو را شایسته ی پرستش دیدم. این معرفت باید اوج بگیرد. اگر این را در جوانان رشد دادید فایده دارد ولی اگر اینجا یک مسئله ی کاذب و دروغ را برای افراد گفتید هیچ رشدی صورت نمی گیرد هر چقدر هم برای شهدا گریه کنند فایده ای ندارد. ما هم با شهدا بودیم، ما هر وقت یاد رفیقان خودمان افتادیم گفتیم خدایا تو دست آنها را گرفتی. آنها هم مانند این جوانان بودند. خدا به آن شهید محبت کرد و او اوج گرفت ما باید این قسمت معنوی را در نظر بگیریم که پایبندی به اصول و روش محمد(ص) و آل محمد است. اگر اینگونه شد کشور ما پایبند خواهد شد. اگر نشدیم این جوان هیچ ارزشی ندارد چون اگر کوچکترین دوست دیگری او را دعوت کرد به یک مجلس آنچنانی می رود و اصلا هم ناراحت نمی شود. یکی از دوستان ما می گوید: منافقین از کفار بدتر هستند. ]]> یادداشت ها Mon, 02 Apr 2012 14:21:25 GMT http://rahian.ir/vdcjfietzuqeo.sfu.html حضور در یادمان ها، سنگ بنای یاد شهداست http://rahian.ir/vdcfi0dmaw6de.giw.html   در معراج شهدای پادگان شهید محمودوند با کاروان متروی تهران دیدمش. اصلا به تیپ ظاهری اش نمی آمد که مدیر عامل متروی تهران باشد. خیلی ساده و خاکی، بلندگوی دستی دستش بود و کاروان را هدایت می کرد که با هم بروند، کسی جا نماند و... . وقتی گفتم برای مصاحبه چند دقیقه ای وقت می خواهم؛ مرا به مسئول اجرایی کاروان ارجاع داد و گفت ایشان همه چیز را می دانند و اگر نکته ای هست از او بپرس. علی محمد قلی ها مدیر عامل شرکت بهره برداری راه آهن شهری تهران و حومه (مترو) بلاخره هنگام رفتن چند دقیقه ای با ما به صحبت نشست. -این چندمین سال است که همکاران تان را برای شرکت در اردوی راهیان نور به مناطق می آورید؟ بسم ا... الرحمن الرحیم. الحمدلله به فضل الهی امسال برای اولین بار است که پرسنل شرکت بهره برداری راهی مناطق عملیاتی و یادمان های دفاع مقدس می شوند. -چرا با توجه به این که چند سالی از تاسیس مترو گذشته امسال برای اولین بار در مناطق حاضر می شوید؟ شرکت بهره برداری مترو از تیرماه امسال بعد از بررسی های زیاد به ضرورتی خاص در حوزه مسائل فرهنگی رسید که ثمره آن تاسیس شورای فرهنگی مترو بود. این شورا در اواخر مردادماه سال گذشته(سال 1390) تاسیس شد و دو حوزه مختلف را به عنوان جامعه مخاطب خود قرار داد؛ در وهله اول مسافرین و در وهله دوم پرسنل شرکت. این اقدام (برگزاری اردوی راهیان نور) از جمله برنامه های این شوراست (قابل ذکر است با توجه به موفقیت این شورا در انجام ماموریت های محوله شورای فرهنگی از ابتدای سال ۹۱ به معاونت فرهنگی و اجتماعی ارتقا یافت) که برای پرسنل تدارک دیده شده است. -هدف شما از برگزاری این اردو چه بوده است؟ بنده خودم چند سالی است که در قالب کاروان های راهیان نور به مناطق تشرف پیدا می کنم. اما امسال این توفیق را داشتم که در خدمت همکاران شرکت بهره برداری به عنوان خادم حضور داشته باشم. حضور در مناطق علاوه بر تقویت روحیه و ایجاد توان مضاعف باعث تقویت حال و هوای معنوی در افراد می شود. در فضای کاری ما در شرکت مترو هم ضرورت تقویت روحیه و ایجاد انگیزه ایجاب می کرد که برای پرسنل برنامه های ویژه ای داشته باشیم. -برنامه هایی که برای این سفر دارید شامل چه مواردی است؟ ما در ابتدا از پادگان دو کوهه بازدید داشتیم. بعد از یادمان های فکه، دهلاویه، هویزه و شهدای اروند کنار الان هم که توفیق حضور در معراج شهدا را داریم. انشالله از یادمان شلمچه و بعد، از یادمان های دیگر محور خرمشهر و آبادان بازدید خواهیم داشت. -به نظر شما ضرورت برگزاری چنین اردوهایی در چیست؟طبق فرمایش مقام معظم رهبری: زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. به نظرم یکی از وظایفی که بر ما و شاید بر همه مسئولین لازم است که آن را انجام دهیم و به آن پای بند بمانیم، همین است. زنده نگه داشتن یاد و راه شهدا هم از آن جمله مواردی است که نباید در مورد آن تنها به حضور در مناطق و یادمان ها اکتفا کرد. حضور در مناطق را باید به عنوان قدم اول و مقدمه ای برای شناخت و زنده نگه داشتن یاد شهدا دانست. اگر این حرکت تنها منتهی به همین سفرها بشود هدف اصلی محقق نمی شود. باید علاوه بر حضور در این ایام خاصی مانند نوروز و ایام عید در تمام طول سال با برنامه های منظم این حرکت ادامه پیدا کند. مطالعه زندگی نامه و وصیت نامه های شهدا حتی بازدید از خانواده های شهدا از جمله برنامه هایی است که رسیدن به این هدف را مقدور می کند. انشالله توفیق داشته باشیم که در راه رسیدن به این هدف وظیفه مان را انجام دهیم. -با توجه به حضور چند ساله تان در اردوهای راهیان، برنامه های امسال را چطور ارزیابی می کنید؟ در این جا لازم است از دوستان ستاد مرکزی راهیان نور که هر ساله در این راه و برنامه ریزی اردوها تلاش می کنند، تشکر کنم. الحمدلله امسال به خصوص در بحث های محتوایی اتفاق های خوبی افتاده که علاوه بر تاثیرات در انتقال فرهنگ غنی شهادت باعث ایجاد انگیزه در اقشار مختلف و به خصوص جوانان شده است.  ]]> یادداشت ها Sun, 01 Apr 2012 06:03:46 GMT http://rahian.ir/vdcfi0dmaw6de.giw.html سالها منتظر این لحظه بودم... http://rahian.ir/vdcebz8xijh8f.9bj.html در محل اسکان طرح ساماندهی خودرو های شخصی راهیان نور بودیم و در حال گفتگو با زائرین عزیز که مطلع شدیم خانمی تقریبا میانسال می تواند گزینه خوبی برای مصاحبه باشد. وقتی فهمیدم که او دختر یک شهید است که برای اولین بار به محل شهادت پدرش آمده شوقی در دلم موج زد... آخر پدرش شهیدی است که نزدیک به سی سال هیچکس روی کره ی خاکی او را ندیده و ملقب است به مفقود الاثر... - سلام، لطفا خودتان را معرفی بفرمایید؟ محبوبه حسینی فرد هستم فرزند جاوید الاثر علی اکبر حسینی فرد، پدرم در اوائل جنگ حدود 60 سال سن داشتند و مدرسه ای را در اهواز گرفته بودند، مدرسه بهار که در کنار لشگر محمد رسول الله بود و ایشان در آن کمک رسانی داشتند و در ایستگاه صلواتی به رزمنده ها خدمات ارائه می دادند. - می دانید پدرتان به چه نحوی و در کجا مفقود شدند؟ در عملیات رمضان به طرف پاسگاه زید رفته بودند که توسط دشمن قیچی می شوند و سال ها انتظار ما آغاز شد... ماشین آنها را در تلویزیون عراق مشاهده کردند و فکر کردیم اسیر شدند ولی هیچ اثری پیدا نشد که نشد. همراه ایشان دو نفر سرباز بودند که یکی از آنها دو روز دیگر خدمت سربازی اش تمام می شد که پدر و مادرش پس از تحمل رنج انتظار سالها فوت کردند. - تا بحال به محل مفقود شدن پدرتان رفته اید؟ خیر، بنده بار اولم هست که در منطقه حضور پیدا می کنم و به همراه همسر و فرزندانم به اینجا آمده ام. سالها بود که دلم می خواست این اتفاق بیفتد و امسال وقتی در رادیو شنیدم که خانواده های شخصی هم می توانند با وسیله خودشان به راهیان نور بیایند پیگیری کردیم و اکنون هم اینجا هستیم. انشالله در روز های بعد سفر عازم پاسگاه زید می شویم و احساس واقعا غیر قابل وصفی دارم و انگار پس از نزدیک به سی سال دوری از پدر دارم به ملاقات ایشان می روم. - بقیه اعضای خانواده تان چطور؟ آنها هم تشریف آورده اند به مناطق؟ خیر، بنده اولین نفر هستم که به نیابت از دیگر برادران و خواهرانم آمدم. - الان اگر پدرتان را ببینید چه می گویید به ایشان؟ خوش به سعادتشان که رفتند. ما خیلی باختیم... دلم می خواهد بگویم ما را زیاد دعا کنند... - حرفی دارید برای خادمین راهیان نور و کسانیکه در جریان امور راهیان نور هستند؟ خوش به حالشان! واقعا یک سعادتیست برایشان. انشالله خداوند از ایشان قبول کند. - به نظر شما یک جوان در قبال کاری که پدر و امثال پدرتان کرده اند چه وظیفه ای دارد و چه پاسخی باید بدهد؟ بنده خودم مانده ام که چطور پاسخ دهم به زحمت هایی که آنها کشیده اند... روز های بسیار داغ و شبهای بسیار سرد و... آنها واقعا خدایی بودند و پرکشیدند. امروز هم با وجود سختی ها باید در مقابل جنگ نرم ایستاد و بنده اطمینان دارم که اگر خدایی ناکرده موردی مانند آن هشت سال پیش بیاید این جوانان هم دست کمی از آنها ندارند همانند آنها حاضر می شوند. ]]> یادداشت ها Sat, 31 Mar 2012 04:56:45 GMT http://rahian.ir/vdcebz8xijh8f.9bj.html همین خاک خیلی از آدم ها را ساخت http://rahian.ir/vdcic5ap2t1av.bct.html بیرون از حسینیه تنها برای خودش نشسته بود. برایم جالب شد که بدانم چرا در این هوای پر از گرد و غبار بیرون از حسینیه نشسته است. به طرفش رفتم و مصاحبه را آغاز کردم. - از کدام استان آمدید؟ قزوین - در بین مناطقی که بازدید کردید کدام منطقه را بیشتر دوست داشتید؟ شلمچه زیرا یک غم خاصی در آنجا هست، غمی که شیرین است و به دل می نشیند. این حس ها را نمی توان بیان کرد. -بار اولی است که به راهیان نور می آیید؟ بار دوم است. - چرا به این سفر آمدید؟ من سه سال بود که می خواستم بیایم و خانواده ام اجازه نمی دادند. مادرم می ترسید و برای همین اجازه نمی داد. بار سوم دیگر با پدرم حرف زدم و راضی شدند و اولین بار با مدرسه و این سری هم از طرف دانشگاه آمدم. - چه ذهنیتی از این سفر داشتید؟ نمی دانم، چیزی نبود که در فیلم ها دیده بودم. شاید خیلی ها بگویند مناطق جنگی فقط خاک است. اما به نظر من درست است که ظاهرش خاک است ولی شاید همین خاک خیلی از آدم ها را ساخت. واقعا نمی دانم چه بگویم. - دلیل اینکه تنها و بیرون از حسینیه نشسته اید چیست؟ نمی دانم، شاید دوست داشتم تنها با خدا حرف بزنم. تنها با شهدا حرف بزنم. آنها خواستند امروز و امشب اینجا باشم، دوست داشتم تنها با آنها خلوت کنم. - پیشنهادی برای مسئولین برگزاری ستاد راهیان نور دارید؟ سری اول که آمدم هنوز بسیاری از مناطق بازسازی نشده بودند ولی الان خیلی خوب شده است. تنها مسئله ای که همه افراد را آزار می دهد کوتاه بودن زمان است؛ در حالیکه مناطق برای بازدید زیاد است. چون بچه ها می خواهند همه ی مناطق را ببینند اما چهار روز خیلی کم است. ]]> یادداشت ها Thu, 29 Mar 2012 14:15:47 GMT http://rahian.ir/vdcic5ap2t1av.bct.html هر کدام از این شهدا پاره ای از واقعیت زندگی هستند http://rahian.ir/vdchtxnxd23n6.ft2.html کاروان که رسید همه افراد دور ضریح جمع شدند و مشغول زیارت بودند که ناگهان شروع کرد با صدای بلند حرف زدن. از مادر شهید عنایت اللهی گفت که آنقدر چشم انتظار آمدن فرزندش بود که از دنیا رفت. از آن مادر سوماری گفت که هر وقت باران می آمده زیر باران به یاد پسرش می ایستاده، از... آنقدر گفت که تمام کاروان به گریه افتاده بودند.سراغ او رفتم تا بدانم قضیه این روایت گری برای بچه های کاروان چیست؟ - شما راوی هستید؟ شهدا خودشان حرف می زنند. راوی کاره ای نیست! شهدا چنان روایت می کنند که انسان کم می آورد. شهدا نزد خدا روزی می خورند و به ما روزی معنوی می دهند. بچه ها هلاک بودند برای اینکه اینجا بیایند و شهدا را ببینند. بعضی از آنها شاید تا الان فکر می کردند چند تا تکه استخوان فقط یک قصه است. مگر چه اتفاقی می افتد که انسان همین چند تکه استخوان را که در یک کفن پیچیده شده ببیند؟ اینها هم مانند بقیه مرده ها هستند. اما بعد متوجه می شوند و می فهمند که نه واقعا یک خبری هست و قصه نیست. خوشا به سعادت خادمین که شب و روز با شهدا هستند و به زائران آنها خدمت می کنند. - کدام یادمان را بیشتر دوست داشتید؟ من همیشه شلمچه را ترجیح می دهم. چون آنجا خودش کربلاست. با توجه به اینکه عملیات کربلای ۵ آنجا بود؛ به قول یکی از بزرگان: اگر بگوییم شلمچه را برای هر مترش یک شهید داده ایم کم نگفته ایم؛ از لحاظ وسعت زمینی کم وسعت ترین منطقه عملیاتی است چون ۱۴ کیلومتر بود ولی بچه ها کولاک کردند. دژ مستحکم شلمچه، همان مکانی است اسرائیل و آمریکا و همه ابر قدرتها فکر می کردند رزمندگان ایران نمی توانند آن را باز پس گیرند. اما بچه های ما توانستند. از یکی از بچه های کربلای ۴ که هم کربلای ۴ بوده هم کربلای ۵، پرسیدیم که چرا عملیات کربلای ۴ را شکست خوردیم؟ می گفت: در کربلای ۴ ما بودیم و خدا در حالیکه در کربلای ۵ خدا بود و خدا. - بر چه اساسی برای بچه ها صحبت می کنی ؟ یک وظیفه است. کمترین کار ممکنی است که می توانم انجام دهم. در زندگی شهری نمی توانیم آنطور که باید باشیم؛ حداقل این چهار روزی را که می خواهیم به منطقه بیاییم به درد بخوریم. خدا نکند که شهدا قصه شوند. بچه ها باید باور کنند که هر کدام از این شهدا پاره ای از واقعیت زندگی آنها هستند، نه اینکه داستان داخل کتاب ها یا فیلم روی آنتن ها هستند. - در این مدت بچه ها خواب شهدا یا کرامت خاصی از آنها دیده اند؟ از آنطرف اتوبوس ها تصادف داشتند، خراب شدند اما بچه ها بچه های خوبی بودند. بچه ها هر کدام از اینکه چه اتفاقی افتاد که به این سفر آمدند و دعوت شدند، حرف می زدند. مثلا یک نفر اسم خودش را از لیست خط زده بود و به من می گفت: من خودم باورم نمی شود که آمده ام یا دوستی می گفت من مادرم اصلا اجازه نمی دهد دور از او باشم ولی انگار قضیه جنوب فرق می کند. دوست دیگری هم تعریف می کرد من هیچ وقت نمی توانم چندین ساعت در اتوبوس باشم چون سیستم بدنم بهم می ریزد اما بدون اینکه هیج اتفاقی برای من بیفتد حدود ۱۹ ساعت راه را از آذربایجان تا اینجا آمدم. همه اینها خودش کرامت است. ]]> یادداشت ها Wed, 28 Mar 2012 14:11:48 GMT http://rahian.ir/vdchtxnxd23n6.ft2.html خون شهدا این زمین را پاک کرد http://rahian.ir/vdcakine149na.5k4.html یکی از خدام تماس گرفت و گفت همسر شهیدی همراه یک کاروان به حسینیه آمده است اگر دوست دارید برای مصاحبه بیایید. سریع خودم را به حسینیه رساندم. نشانی همسر شهید را از خادم گرفتم. در گوشه ای آرام نشسته بود و ضریح را نگاه می کرد. حتما در فکر همسرش بود! نمی دانم... - اسم همسرتان چیست و چند سالشان بود شهید شدند؟ شهید مصطفی طالبی؛ ایشان متولد خرداد ۱۳۳۹ بود و خرداد ۱۳۷۴ هم شهید شد. - جانباز بودند؟ ایشان جانباز بود، شیمیایی هم بود. دستشان قطع شده بود که پیوند زده بودند. کل بدنشان مجروح بود. - در کدام عملیات مجروح شدند؟ از اکثر عملیات ها مجروحیت داشتند ولی بیشترین مجروحیت ایشان عملیات کربلا ۴ و کربلا ۵ بود و در عملیات والفجر ۸ در فاو شیمیایی شدید شدند. ایشان در سال ۶۳ هم به صورت خفیف شیمیایی شده بود ولی در آن علیات وقتی شیمیایی زده می شود متوجه می شوند یکی از بسیجی ها ماسک شیمیایی ندارد ماسک خودشان را به آن بسیجی می دهند و خودشان شدیداً شیمیایی می شوند. - چندمین بار است به این مناطق سفر می کنید؟ من ۳ فرزند دارم و متاسفانه به دلیل اینکه بچه هایم کوچک بودند تا به حال نتوانسته بودم بازدید مناطق بیایم و امسال بار اول است که آمده ام. - به چه دلیل به این سفر آمده اید؟ به عنوان راوی با بچه های علم و فرهنگ آمدم . - از بین مناطقی که بازدید کردید کدام منطقه را دوست داشتید؟ از وقتی وارد این مناطق شدم حال خیلی عجیبی دارم. احساس می کنم همسرم را از زمانی که برای بازدید وارد مناطق شدیم در تمام لحظات در کنار خودم احساس می کردم تا معراج شهدا شهید رستم پور که رزم شبانه هم انجام می شد. هنگامی که از آنجا خارج شدیم و حرکت کردیم به سمت محمودوند احساس کردم همسر شهیدم همانجا ماند و دیگر در کنارم نیست. احساس می کردم همه جا کنارم بود ولی در رستم پور احساس آرامش عجیبی داشتم. وقتی وارد پادگان رستم پور شدیم اصلا اسم آنجا را تا صبح نمی دانستم. ولی صبح که گفتند آنجا معراج شهدا است دلیل احساس آرامشم را فهمیدم. احساس می کردم شهدا آنجا آرام می گرفتند. همه آنجا احساس آرامش خاصی داشتند. در پادگان رستم پور ناله های شهدا و جانبازان را می شنیدم و از طرفی هم یک سکوت عمیق و پر معنایی حاکم بود ولی اینجا (محمودوند) هیچ احساس ناله ای به من دست نداده است. - فرزندانتان از اینکه پدرشان شهید است چه احساس دارند؟ افتخار می کنند. ولی خیلی برایشان سخت است چون پدرشان را دیده بودند. پسر کوچکم ۴ ساله، دخترم ۷ساله (تازه کلاس اول رفته بود) و پسرم حدود ۱۴ ساله بودند که پدرشان شهید شد. احساس غربت عجیبی که همه این سالها همراه بچه ها بوده است. - فرزندانتان به این مناطق سفر کرده اند؟ پسر بزرگم همراه کاروانها به این مناطق می آید و احتمالا همراه کاروانش فردا خرمشهر باشند. دخترم تا وقتی دانشجو بود هر سال می آمد ولی پسر کوچکم هنوز دلش راضی نمی شود و نمی تواند بیایید. - بعد از شهادت همسرتان خواب ایشان را دیده اید؟ خیلی خواب ایشان را می بینم. همیشه وجودش را احساس می کنم. مواقعی هست که بیشتر در کنارم هستند مواقعی که دلم می شکند و دوست ندارم مشکلات زندگی را برای افراد دیگری باز گو کنم با آقا مصطفی صحبت می کنم. آقا مصطفی همیشه جوابم را داده است و همیشه در کنار من بوده است. - برای جوانانی که جنگ را ندیدند چه توصیه ای دارید؟ با حجاب خود خون شهدا را حفظ کنند. سمعا و طاعتا فقط در خدمت رهبر باشند. هر حرفی مقام معظم رهبری گفتند بدون چون و چرا همان را قبول کنند. - صحبتی با مقام معظم رهبری دارید؟ فقط ما را دعا کنند. دعا کنند فردای قیامت شرمنده شهدا نشویم و بتوانیم راه شهید را ادامه دهیم. - برای مسئولین راهیان نور چه پیشنهادی دارید؟ من بعد از چندین سال اولین باری است که می آیم. هرچند من قبل از انقلاب به این مناطق زیاد سفر کرده بودم. اصلا از زمین تا آسمان این زمین با آن زمین فرق می کند. آن زمین یک زمین پر گناه و آلوده بود این زمین یک زمینی است که با انسان حرف می زند. خون شهدا این زمین را پاک کرد. جایی که من آمدم دفعات قبل شیطان را می دیدم، این سری ملائک را می بینم. خدا به شما خادمین خیر دهد که زمینه را آماده می کنید، خدا به شما توفیق دهد. - در اطرافیانتان کسی بوده است که خواب شهیدتان را دیده باشد؟ بله، آن اوایل که آقا مصطفی تازه شهید شده بود بچه ها خیلی دلتنگی می کردند. یکی از فامیل های دور که خیلی اهل این مسائل نبود ولی آقا مصطفی را خیلی دوست داشت، یک روز با گریه پیش من آمد و گفت: آقا مصطفی را خواب دیدم؛ خیلی گله داشتند که چرا از بچه های من سراغی نمی گیرید؟ زن و بچه من خیلی غریب هستند چرا آنها را فراموش کردید؟ بروید دیدن خانواده من و احوال آنها را بپرسید. این خواب بسیار او را منقلب کرده بود. بعد از این خواب خیلی خوب توانست با شهدا رابطه برقرار کند. که این از کرامت همان شهید است. - از کدام استان آمدید؟ از استان تهران ولی زادگاه ما ملایر از استان همدان است. مزار ایشان هم در گلزار شهدای ملایر است.  ]]> یادداشت ها Tue, 27 Mar 2012 13:57:14 GMT http://rahian.ir/vdcakine149na.5k4.html آرامشی که نهایت ندارد... http://rahian.ir/vdcgrx9w4ak97.pra.html مشغول مصاحبه با مسئول کاروان بودم که پیش من آمد و گفت: شما اتفاقات مهم را ثبت می کنید؟ جواب دادم: بله اتفاقی افتاده است؟ جواب داد: من بسیار عجله دارم و کاروانمان سوار اتوبوس شده اند ولی من می خواهم مسئله ای را برای شما تعریف کنم. مصاحبه با مسئول کاروان را تمام کردم و سوالم را پرسیدم. - خاطره یا نکته ی خاصی هست که می خواهید بگویید؟ در ابتدای اردو راوی اتوبوس به ما گفته بود: هرکس را یک شهید می طلبد. این مطلب برای همه خیلی گنگ بود و نمی توانستیم آن را درک کنیم. از راوی اتوبوس پرسیدیم معنی این جمله چیست؟ آیا واقعا هر کسی را یک شهید می طلبد؟ چطور می توان فهمید کدام شهید چه فردی را طلبیده است؟ قبل از اینکه به معراج شهدای محمودوند بیایم، هویزه بودیم در آنجا یک شهید بهشهری که همشهری خودم می شود را دیدم، بر سر مزار آن شهید نشستم و به او گفتم: به من بگویید چه کسی من را طلبیده است؟ بعد از آنکه آمدم محمودوند دیدم همه افراد چفیه یا... را به کفن شهدا متبرک می کنند ولی من هیچ چیزی همراهم نداشتم که به کفن های شهدا متبرکش کنم؛ یادم آمد مسئولین اردو به ما یک پلاک یا فاطمه الزهرا داده اند که من آن را خیلی دوست دارم. همان پلاک را به یکی از خادمین دادم که متبرک کند. پلاک من را دقیقا با آن کفنی که رویش نوشته شده بود: "یا فاطمه الزهرا "متبرک کرد. از ایشان پرسیدم که عمدا این کار را کردید؟ و آیا نوشته پلاک را دیدید که به این کفن زدید؟ گفت: مطمئن باش که این شهید تو را طلبیده است و ما هیچ کاری را عمدا انجام نمی دهیم و هیچ کاری اینجا دست ما نیست. در آن لحظه خیلی خوشحال شدم. یک نشانه دیگر هم دیدم. خیلی دوست داشتم با این شهید عکس بگیرم. می خواستم با گوشی دوستم بگیرم. دوستم می گفت از صبح تا الان گوشی من عکس نمی گرفت ولی در آن لحظه توانست یک عکس بگیرد. این قسمت تو بوده که با این شهید عکس بگیری! خیلی خوشحال شدم و با همین نشانه های ساده رسیدم به حرفی که راوی همان اول گفت. - قبل از اینکه به این سفر بیایید چه تصوری از این مناطق داشتید؟ من حس نمی کردم که دروغ می گویند بلکه حس خوبی داشتم و فکر می کردم متحول شدن افراد واقعی است. - از بین مناطقی که بازدید کردید کدام منطقه بیشتر دوست داشتید؟ همین جا یعنی معراج شهدای محمودوند. فکر می کنم فوق العاده است من وقتی به اینجا آمدم به دوستم گفتم آرامش اینجا نمی گذارد من قرار داشته باشم. تا به حال این اندازه در زندگی آرام و بی دغدغه نبوده ام؛ آرامشی که نهایت ندارد. ]]> یادداشت ها Mon, 26 Mar 2012 13:44:00 GMT http://rahian.ir/vdcgrx9w4ak97.pra.html