ستاد مرکزی راهیان نور کشور - پربيننده ترين عناوين یادداشت ها :: rss_full_edition http://rahian.ir/vsnfim,da673w.giw.html Sun, 20 May 2012 19:59:13 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://rahian.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط ستاد مرکزی راهیان نور کشور http://rahian.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام ستاد مرکزی راهیان نور کشور آزاد است. Sun, 20 May 2012 19:59:13 GMT یادداشت ها 60 خانمها با راویان خانم راحت تر هستند http://rahian.ir/vdcca4q182bq4.la2.html حدود ۲۰ سال داشت ولی با قدرت خاصی برای بچه های کاروانشان روایت گری می کرد. از قدرت و تسلطی که داشت خیلی لذت بردم. منتظر ماندم تا صحبت هایش تمام شد. از او درخواست مصاحبه کردم و به راحتی و با روی خوش پذیرفت. - از کدام استان تشریف آوردید؟ استان آذربایجان غربی از طرف دانشگاه آزاد اسلامی - کدام منطقه را بیشتر دوست داشتید؟ همه مناطق مظلومیت و غریبی خود را دارند و همه مناطق مهم هستند. ولی آن منطقه ای که همیشه من را تحت تاثیر خود قرار می دهد شلمچه است. زیرا بیشتر عملیاتها و شهدای جنگ تحمیلی مربوط به شلمچه هستند. یعنی می توان گفت وجب به وجب شلمچه آغشته به خون جوانانی است که جانشان را در راه دین، اسلام،قرآن،مردم و کشور گذاشتند. - چندمین بار است که بازدید این مناطق می آیید؟ سال ۱۳۸۷ تازه دانشجو شده بودم و اولین سالی بود که آمدم. سال ۱۳۸۸ لیاقت آمدن نداشتم و در حال حاضر دو سال است که به لطف شهدا به این مناطق دعوت شدم. - چرا تصمیم گرفتید امسال روایتگری را تجربه کنید؟ از طرف دانشگاه به دلیل آنکه عضو بچه های دفاع مقدس بودم (ولی زمان زیادی بود که فعالیت نمی کردم) و پدرم هم جانباز هستند. یک روز با من تماس گرفتند و اعلام کردند دوره ای برای آموزش روایتگری است اگر دوست دارید می توانید شرکت کنید. از آنجایی که من در زمینه وصیت نامه، زندگی شخصی و عرفانی، هدف ها، ارزش ها و آرمانهای شهدا برای خودم تحقیقات می کردم؛ ولی هیچ گاه هدف من این نبود که راوی شوم. امسال شهدا به من لطف و اعتماد کردند که این مسئولیت را بر شانه من گذاشتند. امیدوارم شهدا را ناامید نکنم. اینجا با شهدای محمدوند صحبت می کنم و تمنا می کنم همت و اراده لازم را به من بدهند که بتوانم جواب این اعتماد را بدهم. - واکنش افراد کاروان نسبت به روایتگری یک خانم چه بود؟ من احساس می کنم خانم ها با راویان خانم راحت تر هستند و بهتر می توانند سوالات خودشان را بپرسند. اگر در حد توان من باشد جواب سوالات را می دهم. امسال اولین سالی است که به صورت تجربی روایت گری را تجربه می کنم. انشاالله از سال آینده شهدا حمایت کنند برای روایتگری در خدمت زائرین این مناطق هستم. از شهدا می خواهم آنچه که جوانان باید بدانند را بر زبان من جاری سازند تا بیان کنم. - نام پدرتان چیست؟ میر غفار سید رضایی - پدرتان چه سالی جانباز شدند؟ خاطرات پدر را زیاد گوش می دهم ولی دقیق به یاد ندارم چه سالی بوده است فکر می کنم حدوده سال ۱۳۶۵ مجروح شده اند. - از بین خاطراتی که پدرتان تعریف کرده اند کدام را بیشتر دوست داشته اید؟ پدرم خاطرات زیادی برایم تعریف کرده اند. خاطره خاصی را نمی توانم تعریف کنم. همه خاطرات مهم هستند و می شود از هر کدام درس گرفت. مثلا من خودم آنقدر از این مناطق خاطره دارم و نمی توانم از بین آنها یکی را انتخاب کنم چون مهم هستند. - اطرافیان نسبت به اینکه پدر شما جانباز است چه واکنشی نشان می دهند؟ من می خواهم خطاب به افرادی که می گویند ما از امکانات بیشتری استفاده می کنیم بگویم: اگر امکاناتی داده می شود کمترین کاری است که در قبال افرادی که جانشان را داده اند و یا عضوی از بدنشان از دست رفته می توانیم انجام دهیم. ما مسئول هستیم تا به ابد هر کاری می توانیم برای آنها و خانواده محترم شهدا و جانبازان انجام دهیم تا شاید گوشه ای از زحمات، فداکاری ها و سختی های آنها را جبران کنیم. - حرفی برای جوانان دارید؟ شهدا و جانبازان ما به راهی که رفتند مطمئن بودند و احتیاجی به آزمون و خطا نداشتند. ما باید این راه را ادامه دهیم. نیازی نیست ما آزمون و خطا بدهیم. راه کاملا مشخص است و آخر این راه عاقبت به خیری و سرافرازی است. - صحبتی با مقام معظم رهبری دارید؟ بارها وعده داده اند که می توانیم رهبرمان را ببینیم ولی قسمت نشده است. حتی یک بار اعلام کردند آماده باشید برای دیدار رهبر ولی این دیدار لغو می شود به اطلاع همه دوستان می رسد. اما به ما اطلاع نمی دهند. من با یک روحیه خاص و با لباسهای مرتب برای دیدار امام و ولی فقیه امام خامنه ای رفتم. منتهی آنجا متوجه می شویم دیدار کنسل شده است . خیلی ناراحت شدم. حتی اگر نتوانیم ایشان را از نزدیک ببینیم پیام های ایشان را داریم و گوش به فرمان پیام ها هستیم. ما همیشه همراه رهبرمان هستیم و ایشان را تنها نمی گذاریم. من فرزند همان جانباز هستم و همان راه را در همه عرصه ها ادامه خواهم داد. جوابی به دشمنان اسلام خواهیم داد که مانند زمان جنگ نا امید شوند. - برای مسئولین راهیان نور صحبتی دارید؟ خداوند افرادی که اینجا برای شهدا کار می کنند را خیلی دوست دارد. قدر این موقعیت را بدانند. به این افراد خسته نباشید و التماس دعا می گویم. افرادی به این مناطق آمده اند که تغییر زیادی کرده اند و راه درست را پیدا کرده اند مسئولین باید کاری کنند که جوانان بیشتر جذب این مناطق شوند. حرف آخر: من همیشه در آخر دعا می کنم: که همه افراد عاقبت بخیر از این دنیا بروند. عاقبت بخیر از این دنیا رفتن بزرگ ترین هدیه است. دومین دعا هم شادی دل رهبر است. ]]> یادداشت ها Tue, 03 Apr 2012 14:27:47 GMT http://rahian.ir/vdcca4q182bq4.la2.html قدمگاه عشاق است اينجا ... http://rahian.ir/vdcei.8xjjh8pbb9.html به پای کوه‌های مرتفع بازی دراز رسیدیم، هوا کم کم داشت تاریک می‌شد، در همین پای کوه جوانانی خوابیده‌اند که تا مدت‌ها نتوانستند ... به پای کوه های مرتفع بازی دراز رسیدیم، هوا کم کم داشت تاریک می شد، چون هوا داشت تاریک می شد نتوانستیم سوار کامیون ها شویم و به بالای ارتفاعات برویم، یادمان را بالای کوه ساخته بودند، همان پایین نشستیم و به عظمت کوه خیره شدیم روحانی راوی بلند شد و شروع کرد به شرح وقایع این کوه و عظمت کار بچه ها، می گفت در همین پای کوه جوانانی خوابیده اند که تا مدت ها نتوانستند جنازه هایشان را از زمین بردارند و زیر تیر مستقیم نیروهای دشمن بودند، این ارتفاعات مشرف بر شهرهای نزدیک و از همه مهم تر سر پل ذهاب بود. اهمیت این ارتفاعات از آنجا بود که هر کس این ارتفاعات را بدست می آورد تمام منطقه زیر دید و تیر آن ها قرار داشت. گروه محسن وزوایی این ماموریت را پذیرفت مثل ماموریت های دیگرش، او از دیوار لانه جاسوسی بالا رفته بود، ارتفاع لانه خیلی بیشتر بود، به اندازه ارتفاع برج های دوقولوی آمریکا! به اندازه ارتفاع موشک های بالستیک! به اندازه ارتفاع پرواز همین بهپاد جاسوسی که تازه بچه ها به تور انداختند! محسن و دوستانش می دانستند همان روز اگر از این دیوار بلند بالا بروند دیگر بلند تر از آن وجود ندارد. برای همین اسمش را گذاشتند شکست هیمنه! وقتی از آن دیوارهای بلند توانستند رد شوند دیگر بازی دراز کار سختی نبود، البته برای این نیروهای آسمانی چون وقتی بالای دیوار لانه بودند به پرواز فکر می کردند نه به سقوط! وقتی در کتاب «ققنوس فاتح» خواندم که محسن و یارانش توانستند فقط با ۶ نفر بازی دراز را فتح کنند تعجب که هیچ شاخ در آوردم! آخر وقتی پای کوه به این عظمت رفتم از خود پرسیدم آخر ۶ نفر حرس خمینی و بسیجی! در این کوه چه می توانستند بکنند؟ وقتی این کتاب را ورق می زدم به نوشته ای از یک عراقی درباره این حرس جوان خمینی برخورد کردم، عراقی ها به پاسدارها حرس خمینی می گفتند، او تعریف می کرد ما نمی دانستیم که در جبهه روبرو فقط ۶ نفر حضور دارند و مقاومت و مقابله آنان چنان شدید بود که ما فکر کردیم نیروهای زیادی در پشت خط ایرانی ها قرار دارند و برای همین خیلی از نیروهای ما فرار کردند. وقتی عمیق تر فکر کردم به امداد و کمک الهی بیشتر ایمان پیدا کردم، یعنی اگر خدا بخواهد یک گردان نیرو در مقابل ۶ نفر بسیجی و یک حرس خمینی! کم می آورند. غروب نزدیک بود و ما باید به محل شهادت شهید شیرودی هم سری می زدیم، فاصله اش تا بازی دراز زیاد نبود، وقتی بچه ها به آن جا رسیدند سگ نگهبان روستا به استقبال بچه ها آمد، کمی سر به سرش گذاشتند تا آرام تر شد و رفت. مصالح ساختمانی چهره ای نا مطلوب به دامنه تپه داده بود اما این مصالح قرار بود یاد بودی زیبا برای شیرودی قهرمان ایجاد کنند. کنار مصالح که نشستیم روحانی راوی همراهمان شروع کرد به توضیح در باره شهید شیرودی، وقتی او وسعت تاثیر حرکت این شهید بزرگ را بازگو کرد تازه فهمیدم که فیلم سیمرغ زیاد دقیق به آن اشاره نکرده بود، از کودکی که با آهنگ زیبای سریال سیمرغ بزرگ شده بودم فکر می کردم اسطوره هایی به نام شیرودی و کشوری را خوب می شناختم، ولی این بار حرف های تازه می شنیدم، راوی می گفت که هلی کوپتر شیرودی لحظه ای آرام و قرار نداشت، آن قدر بی قرار رفتن بود که حتی برای خود مقرهای موقتی می زد تا نیاز نباشد کیلومترها برای سوخت و مهمات به مقر باز گردد. یک تنه در دشت های میان کوه های سر پل ذهاب و ایلام جلوی گردان هایی از تانک و نیروهای پیاده دشمن می ایستاد، به گفته راوی در آن روزهای اول جنگ که بنی صدر و خائنین به مملکت داشتند فضا را برای ورود دشمن آماده می کردند در غرب این شیرودی بود که کبری بی رقیبش را زین کرده بود و پرواز می کرد، و چه زیبا بود پرواز آخرش، راوی گفت وقتی عراقی ها زخم هایشان را فقط از یک کبری می خوردند و هر بار برای منهدم کردنش موفق نمی شوند برای او کمین گذاشتند، چند نیرو در تپه های اطراف محل ورود و خروج کبری قرار دادند تا بلکه بتوانند او را هدف قرار دهند، چند بار به بن بست می خورند تا این که یک بار، یعنی همان پرواز زیبای آخر او را به اوج می رساند. هوا دیگر کامل تاریک شده بود که سوار اتوبوس ها شدیم، حر کت به سمت شهر سر پل که نزدیک ترین شهر به آن محل بود بهترین کار بود. نماز را در مسجد مرکزی شهر خواندیم که یک باره به گروه خادمین شهر سرپل ذهاب برخورد کردم، آن ها هم برای نماز به مسجد آمد بودند. موقعیت را مناسب دیدم که به آن ها ملحق شوم، آخر هدف اصلی سفرم همراهی کردن خادمین شهدا بود. به هر سختی بود رضایتشان را جلب کردم، در این زمان گروه خادمین کرمانشاه هم از راه رسیدند، زمان پایان اردوهای راهیان نور غرب نزدیک بود و برای همین بچه ها تصمیم گرفته بودند خادمین را در منطقه به گردانند، هر دو گروه با هم همراه شدیم و به تپه نور الشهدای شهر رفتیم، فضای زیبایی بود همه شهر زیر پای شهدا بود، هم در ظاهر و هم در باطن، دو شهید بالای تپه خادمین خواهر را خیلی زمین گیر کرد! از طرفی گروه کرمانشاه باید به شهر باز می گشت، صدای مسئول گروه بلند شد: خواهر ها لطفا حرکت کنید! به سختی از زمین کنده شدند، انگار پدر و برادرشان را آنجا جا گذاشتند. به اردوگاه محل استقرار سر پل ذهاب رفتیم، بیمارستان صحرایی قدیمی بود که طراحی آن برای آلمانی ها بود، دیواره اش را تخته های چوبی و پشم شیشه تشکیل داده بودند، برای همین سرمای هوا اصلا وارد آن جا نمی شد، غذا را آماده از آشپز خانه پشتیبانی گرفتند، ماکارانی، کمی هم استامبولی، تعداد بچه ها زیاد بود داخل بیمارستان قدیمی دور هم نشستیم و شوخی ها تازه شروع شد! باز هم فیلم ها و کتاب هایی که خوانده بودم به ذهنم خطور کرد، فضای صمیمی و شوخی های نمکی بچه ها خیلی دیدنی بود. وقت جمع کردن آشغال های باقی مانده از غذا هم همه باهم دست به کار شدند تا فضای خواب برای همه آماده شود ... ادامه دارد .... ]]> یادداشت ها Mon, 12 Dec 2011 06:06:26 GMT http://rahian.ir/vdcei.8xjjh8pbb9.html این اتفاق بهترین خاطره زندگی من است http://rahian.ir/vdcd2n0s6yt0j.a2y.html خادمین جدید برای اعزام به مناطق منتظر بودند. چند دقیقه ای به سراغ یکی از آنها رفتیم تا ماجرای حضور و اعزامش را بدانیم و این گفتگوی کوتاه شکل گرفت. - از کدام شهر آمده اید و چند سالتان است؟ از یاسوج آمده ام و ۲۲ سال دارم.- از چه طریق برای خادمی مناطق دعوت شدید؟ عید سال ۱۳۹۰ سامانه کوله بار را دختر عمه ام به من معرفی کرد. آدرس سایت و شماره پیامک کوله بار را به من داد و گفت با اینها در ارتباط باشید چون دوستی شهدا در زندگی انسان خیلی تاثیرگذار است. من برای شماره ای که داده بود پیام دادم و جواب من را دادند. رابطه ام به قدری با این گروه زیاد شد که هر گاه دلم می گرفت از طریق پیامک با آنها درد و دل می کردم. برای همدیگر مانند ۲ تا دوست بودیم. در یکی از پیام ها گفتم که من آرزوی خادمی برای شهدا را دارم. یک روز برایم پیام دادند که با ما تماس بگیر. بعد از تماسی که گرفتم به من گفتند از طریق سایت ثبت نام کنید و من این کار را انجام دادم. بعد اطلاع دادند قرعه کشی کرده اند اسم من هم به عنوان خادم در آمده است. - فکر می کردید که اسم شما در قرعه کشی در بیاید؟ اصلا انتظار این موضوع را نداشتم ولی حسی در وجودم می گفت انتخاب می شوم. بخصوص که شهید گمنامی در شهر ما است که به او داداش علی می گوییم. بر سر مزار او رفتم و به او التماس کردم که نام من هم جزء خادمین شهدا باشد تا شاید اینجا آدم شویم.- زمانی که فهمیدید نام شما هم جزء خادمین است چه احساسی داشتید؟ یک روز زمان اذان ظهر در سایت متوجه شدیم که نام خادمین شهر های مختلف را زده اند ولی از شهر ما فردی انتخاب نشده است و اعلام کرده اند که وقت تمام شده است. ما بسیار ناراحت شدیم بر سر مزار داداش علی رفتیم و گفتیم: پس چی شد داداش علی؟ یعنی قسمت ما نبود؟ خیلی آنجا گریه کردیم. بعد از آن زنگ زدیم کوله بار گفتند هنوز بعضی از استانها قرعه کشی انجام نشده است و استان شما هم هنوز مشخص نیست. آنقدر پیگیری کردیم تا بالاخره قسمت شد در خدمت شهدا باشیم. - دوست دارید کدام منطقه خادم باشید؟ دوست داشتم شرهانی باشم و به لطف خدا و شهدا به صورت کاملا اتفاقی خادم شرهانی شده ام. - چرا شرهانی را انتخاب می کنید؟ کتابی از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی در مورد جوانی به نام سیدعلیرضا مصطفوی که سال ۱۳۸۸ هم فوت شد. من داستانهای آن کتاب را خیلی دوست داشتم و منطقه مورد علاقه آن جوان شرهانی بود. همیشه وقتی کتاب را می خواندم دوست داشتم بدانم شرهانی کجا است. وقتی می خواستم برای خادمی انتخاب شوم اول گفتم طلاییه یا اروند کنار ولی بعد که فهمیدم خادم شرهانی شده ام بسیار خوشحال شدم. - از شهدا چه می خواهید؟ کمک کنند راهمان راه درست را انتخاب کنیم و اگر نمی توانم آدم شوم همین جا خاک شوم. - حرف آخر: این اتفاق بهترین خاطره زندگی من است و خوشحالم که سال جدید را در کنار شهدا آغاز کردم و بتوانم راه آنها را درست ادامه دهم. ]]> یادداشت ها Wed, 04 Apr 2012 14:47:31 GMT http://rahian.ir/vdcd2n0s6yt0j.a2y.html فرزند شهید «حسن معین لشکاجانی»:پدرم هیچ وقت ما را تنها نمی‌گذارد http://rahian.ir/vdcficdyaw6dm.giw.html فرزند شهید لشکاجانی با بیان اینکه پدرم در بسیاری از شرایط سخت زندگی دست ما را گرفته و ما را تنها نگذاشته است، گفت: ما هنوز با پدر زندگی می‌کنیم، عکس او را در گوشی‌های تلفن همراهمان داریم و وقتی اتفاقی در جامعه می‌افتد، خودمان را می‌گذاریم جای پدر که اگر الان بود، چه می‌کرد.خبرگزاری فارس: پدرم هیچ وقت ما را تنها نمی‌گذارد شهید «حسن معین لشکاجانی» از دانشجویان پیرو خط امام بود که سال آخر زبان و ادبیات فارسی را در دانشگاه زاهدان سپری می‌کرد؛ وی در دانشگاه زاهدان مسئولیت‌هایی از جمله مسئول انجمن اسلامی، عضو کمیته انضباطی، مسئول تربیت بدنی، مسئول شورای صنفی و جهاد دانشگاهی را بر عهده داشت. این معلم شهید اعزامی از سپاه محمدرسول الله (ص) در ۱۹ دی ۱۳۶۵ در عملیات «کربلای ۵» در منطقه شلمچه به شهادت رسید. لیلا معین لشکاجانی فرزند آخر این شهید است که در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس از عاشقانه‌های پدر می‌گوید:* درگیری شهید معین با نیروهای رژیم طاغوتپدرم از هسته‌های اولیه تشکیلات مبارزه با طاغوت در روستای لشکاجان رودسر بود که در ادامه فعالیت‌های انقلابی به همراه دایی‌ام، اقدام به آتش کشیدن خودرو یکی از طاغوتیان کرد؛ پس از برخورد فیزیکی که بین آنها صورت گرفت، شکواییه‌ای از سوی آنها به دادگاه داده شد که دادگاه رژیم پهلوی سریعاً به نفع‌شان رأی داد اما با پیروزی انقلاب شهید معین هم رهایی یافت.* مادرم عکس شاه را در مدرسه به آتش کشیدمادرم «طیبه مظفر» که همه او را به نام «زهره» می‌شناختند، هم در آن دوران پس از اخذ دیپلم وارد سپاه دانش ـ نام یک نهاد آموزش‌دهنده در دوره سلطنت محمدرضا شاه پهلوی ـ ‌شد؛ وی در آنجا باحجاب حضور می‌یافت. یکبار که قرار بود اعضای سپاه دانش در مقابل همسر شاه رژه بروند، مادرم به بهانه‌های مختلف از رژه رفتن سر باز زد.او پس از فارغ‌التحصیلی در سال ۵۷ مدیریت مدرسه‌ روستای لشکاجان را بر عهده گرفت؛ نخستین کاری که وی در مدرسه انجام ‌داد، این بود که بچه‌ها را به صف کرده و عکس شاه را به آتش می‌کشند. پدر و مادر دانش‌آموزانی که طرفدار طاغوت بودند برای ابراز نارضایتی به مدرسه می‌آیند، اما با توجه به آشنایی با پدربزرگم این موضوع را ادامه نمی‌دهند.* وقتی که عشق در وجود شهید معین شعله‌ور شد مادرم برایمان تعریف می‌کند «با پدرت هم‌محلی بودیم؛ در ابتدا از ظاهر و پوشش او خوشم نمی‌آ‌مد چون شلوار دمپا می‌پوشید و ریش پرفسوری می‌گذاشت؛ او در ۲۵ سالگی موضوع اجازه آمدن به خواستگاری را با یکی از دوستان صمیمی‌ام مطرح می‌کند. دوستم می‌گفت صورت حسن آقا مثل لبو شده بود، اصلاً نگاه نمی‌کرد و با خجالت می‌گفت اگر تمایل دارند خانواده را برای خواستگاری بفرستم. برای این پیشنهاد نتوانستم مقاومت کنم، چون کار شرعی و منطقی انجام می‌داد. فاصله طبقاتی فرهنگی و اقتصادی داشتیم. بالاخره به خواستگاری آمدند و بعد از توجه به اعتقادات مشترکی که داشتیم و علی رغم مخالفت خانواده‌ام، عقد ساده‌ای برگزار کردیم. مهریه‌ام یک جلد کلام‌الله مجید و آینه و شمعدان بود و حتی لباس و چادر سفید عقد را خودم دوختم.روز عقد فرا رسید؛ اسمم در شناسنامه «طیبه» ثبت شده بود اما مرا در محله «زهره»‌ می‌شناختند؛ سر سفره عقد صورتم را پوشانده بودم؛ عاقد در زمان جاری کردن خطبه عقد، اسم شناسنامه‌ام که «طیبه مظفر» بود را خواند؛ حسن آقا بعداً برایم تعریف کرد در تمام لحظاتی که خطبه عقد خوانده می‌شد، جگرم می‌سوخت و با خودم می‌گفتم نکند این خانم، زهره نیست که من می‌خواهم. اما بعد از عقد که صورتم را می‌بیند، خیالش راحت می‌شود که من همان زهره هستم». بعدها پدرم در نامه‌ای برای ابراز علاقه‌مندی‌اش به مادرم نوشته بود «از ۲۴ سالگی عشقی در وجودم شعله‌ور شد».* آشیانه‌ای که ساختش نیمه کاره ماندخانواده پدرم توانایی برگزاری مراسم عروسی را نداشتند، بنابراین پدر و مادرم فروردین ۵۹ در خانه پدری مادرم زندگی مشترک خود را آغاز کردند؛ دی ۵۹ برادرم «علی» به دنیا آمد؛ ۵ ماه بعد از تولد علی، پدر و مادرم در زیرزمین منزل پدر بزرگ پدرم زندگی را ادامه دادند. آنها در ادامه ۲ اتاق گلی که در باغ پدربزرگم بود را باهم درست کردند، اما با شهادت پدرم ادامه ساخت آن خانه نیمه‌کاره ماند.* رؤیای صادقانه مادر؛ امام خمینی(ره) آرامش را به ما بخشیدندپدرم فعال سیاسی و فرهنگی در دانشگاه زاهدان بود؛ اکثر اوقات خود را در جلسات می‌گذراند؛ ساعت‌هایی هم که به خانه می‌آمد، با ماشینش ما را به شهر می‌برد. ایشان به هیچ‌کس نگفته بود که به جبهه می‌رود و نخستین نامه‌اش را از فاو نوشت که مثل وصیت‌نامه بود. مادرم قبل از شهادت پدرم، در رؤیایی صادقانه امام خمینی(ره) را می‌بیند و برایمان تعریف می‌کرد «در عالم رؤیا من و بچه‌ها مستأصل بودیم؛ امام آمدند و مرا کمک کردند تا سوار اسب شوم؛ به بچه‌ها نگاهی کردم و امام فرمودند نگران نباشید بچه‌هایت هم با تو می‌آیند و از این اسب نمی‌افتید».* نقاشی‌هایی که هیچ وقت به دست پدرم نرسیدآخرین نامه پدر، سیاسی بود که نصفه نوشته بود. یک هفته قبل از شهادت پدرم، من و علی و زینب در برگه‌هایی برای پدرم نقاشی کشیدیم اما آن نامه هیچ وقت به دست پدرم نرسید و سرانجام در ۱۹ دی ماه ۱۳۶۵ در عملیات «کربلای۵» با مسئولیت آرپی‌چی‌زن و اصابت تیر مستقیم به قلبش، به شهادت رسید؛ بعد از شهادتش هم با اصابت خمپاره‌ای، پایش قطع شد.* شهید معین با دست‌های همسرش در مزارش آرمیدمادرم به قدری صبور بود که کسی باور نمی‌کرد همسرش شهید شده است؛ او حتی برای خاکسپاری پدر، خود را از بین مردم به قبر پدرم رساند و درخواست کرد تا همسرش را خود به خاک بسپارد. مادر برایمان می‌گوید «شبی که حسن آقا را به خاک سپردیم، دوستانش به خانه ما ‌آمده و تا صبح برایش شعر ‌خواندند و عزاداری ‌کردند».* از بچگی به عشق پدر انار می‌خوردیممادرم در حفظ آثار پدر و انتقال اعتقادات و افکار او به ما خیلی تلاش کرد؛ به یاد دارم از همان بچگی تا امروز مادرم همیشه شب‌های جمعه انار می‌خرید و می‌گفت «پدرتان انار دوست داشت» ما هم از بچگی به این عشق انار می‌خوردیم و گاهی طوری درباره پدر با دوستان‌مان که از فرزندان شهدا هستند، حرف می‌زنیم که به ما می‌گویند انگار چندین سال با پدرتان زندگی کرده‌اید. بنابراین هیچ وقت احساس نکردیم که ایشان رفته‌اند.بعد از شهادت پدرم، مادرم بیش از پیش برای ما تلاش کرد و با کمک پدر و مادرش توانست زندگی را اداره کند؛ از جایی که در روستای لشکاجان دبیرستانی برای تحصیل نبود، سال ۷۴ برای ادامه تحصیل به شهر رفته و بعد از پذیرش خواهر و برادرم در دانشگاه، به تهران آمدیم.* پدرم ‌خواست با شهادتش جاودانه شودپدرم در ‌نامه‌ای برای مادر نوشته بود «من عاشق شما هستم، بالاخره این عشق روزی به پایان می‌رسد؛ با تمام وجودم دوست دارم این عشق تداوم داشته باشد و نمی‌خواهم با یک مرگ زمینی این عشق تمام شود؛ یکی از دلایلم برای رفتن به جبهه این است که به شهادت و زندگی جاوید برسم و در آن زندگی جاوید وعده خداوند در قیامت که فرموده همسران صالح با هم محشور می‌شوند، محقق شود و آنجا بتوانیم زندگی اصلی و جاوید را داشته باشیم». پدرم در ادامه خیلی درباره بچه‌ها سفارش کرده و گفته بود «دوست دارم بچه‌ها تحت تربیت خودت باشند، درجات بالای علمی، دینی و اجتماعی را طی کنند».مادرم نهایت سعی خود را کرد، تمام موانع اقتصادی را پشت سر گذاشت، نگذاشت به ما سخت بگذرد، هر چند به خودش خیلی سخت گذشت. ایشان حتی بدون ما سفر نرفت؛ اولین سفرش بدون حضور ما زمانی بود که من سال چهارم دانشگاه بودم، آن زمان هم اصرار کردیم تا به مشهد مقدس برود. مادرم آرزوی رفتن به حج را هم داشت؛ یکی از آرزوهایم این بود که مادرم را به آرزویش برسانم و سال ۸۶ به دلیل موفقیت‌های علمی‌ام خداوند توفیق تشرف به مکه را به همراه مادرم عطا کرد. * برای انجام هرکاری ابتدا با پدرم مشورت می‌کنمبا پدرم ارتباط قلبی تنگاتنگی دارم؛ خیلی وقت‌ها برای انجام برخی کارهایی که تصمیم‌گیری درباره آنها برایم سخت است، ابتدا در دلم آن را با پدر مطرح می‌کنم و بعد به دیگران می‌گویم؛ هدیه‌های او همیشه هدیه‌های آسمانی است؛ ما هنوز با پدر زندگی می‌کنیم در گوشی‌های تلفن همراهمان عکس پدر را داریم؛ وقتی اتفاقاتی در جامعه می‌افتد، خودمان را می‌گذاریم جای پدر که اگر الان بود، چه می‌کرد بنابراین سعی می‌کنیم کاری انجام دهیم تا از دست ما ناراحت نشود.* پدرم هیچ وقت ما را تنها نمی‌گذاردبه خاطر دارم، برای ازدواج برادرم، مادرم خیلی تنها بود؛ از طرفی دیگر برادرم با فرزند شهید ازدواج کرد و آنها هم تقریباً دست تنها بودند؛ در آن شرایط یکی از اقوام به کمک مادرم آمد؛ مقداری پول آورد، کارت دعوت‌ تهیه کرد و آن را به رودسر برد. بعد از مراسم مادرم با وی تماس گرفت تا تشکر کند؛ او به مادر گفته بودند «حسن آقا از ما تشکر کردند»؛ مادرم گفت «چطوری؟» وی پاسخ داد «در عالم رؤیا، حسن آقا با یک سبد ماهی سفید و تازه آمده بود و تشکر کرد. به او گفتم این همه ماهی می‌خواهم چه کار؟ حسن آقا گفت به خاطر اینکه برای عروسی علی کمک کردید؛ این را آوردم تا از شما تشکر کنم». در طول این سال‌ها بارها شاهد چنین اتفاقاتی بودیم که پدرم به صورت‌های مختلف گره از مشکلات باز می‌کرد.* گرفتن دوباره دست‌های مهربان پدر، آرزوی هر فرزند شهیدی استتمام فرزندان شهدا آرزو دارند یک بار دیگر آغوش گرم و دست‌های مهربان پدرانشان را تجربه کنند. اما حساب‌ آخرت را که می‌کنیم قدری آرام می‌شویم و امیدواریم پدران‌مان این نبودن‌ها را در آن دنیا جبران کنند. * حرف آخرکسانی که در جنگ شهید شدند به خاطر قشر خاصی نرفتند، توقع داریم مردم با هم مهربان باشند، به سال‌هایی بازگردند که افرادی برای حفظ یک وجب خاک از جانشان گذشتند؛ گاهی گفته می‌شود هر چه در مملکت داریم و نداریم به خانواده شهدا می‌دهند و بچه‌هایشان دانشگاه‌ها را پر کرده‌اند اما خانواده شهدا امتیاز نمی‌خواهند، تنها انتظارشان از مردم این است که قدردان کسانی باشند که جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند. برای شهدا ارزش قائل شوند و روحیه ایثارگری و عقاید مذهبی را حفظ کنند.انتهای پیام/ ]]> یادداشت ها Mon, 23 Jan 2012 07:27:14 GMT http://rahian.ir/vdcficdyaw6dm.giw.html تقویم بیداری اسلامی ، هدیه فرهنگی راهیان نور http://rahian.ir/vdcakene149n6.5k4.html با سرلوحه قرار دادن شعار «شهدا، پیشگامان بیداری اسلامی»؛ تقویم بیداری اسلامی با عنوان «ما تا آخر ایستاده ایم...» در بسته محصولات فرهنگی به زائران راهیان نور اهدا می شود. به گزارش خبرنگار ستاد مرکزی راهیان نور این تقویم به سفارش ستاد مرکزی راهیان نور برای زائرین مناطق عملیاتی جنوب کشور  آماده شده که در قالب بسته های فرهنگی به اعضای کاروان ها اهدا می شود.طراحی تقویم بیداری اسلامی که در قطع خشتی به چاپ رسیده  به نحوی است که در دو قسمت بالایی و پایینی صفحات، جملاتی در مورد بیداری اسلامی و ترویج و تبلیغ اسلام به جهان از قرآن، شهدا، حضرت امام (ره)، مقام معظم رهبری، اندیشمندان، مبتکرین و اندیشمندان خارجی قرار داده شده است. در صفحه اول این تقویم پس از نام حضرت حق تعالی نوشته: «تقدیم به پیشگاه شهیده ی بی نشان حضرت صدیقه طاهره، فاطمه الزهرا(س) و شهدای گمنام».همچنین در ابتدای این تقویم دعای حضرت امام زمان (عج) و زیارت نامه شهدا در نظر گرفته شده است. در قسمت پایانی نیز زیارت حضرت زهرا(س)، زیارت عاشورا، د عای عهدپ و دعای کمیل قرار داده شده است. در صفحات ابتدایی تقویم بیداری اسلامی مقدمه ای کوتاه قرار دارد که با اشاره به آیه: «و نرید ان نمن علی الذین استضعفو فی الارض و نجعلکم ائمه و نجعلکم وارثین» می گوید: در باب وجود حجت در زمین گفته و اشاره کرده که همیشه انسان هایی بودند که در راستای معرفی خلیفه الهی در زمین بودند. و حالا سالهاست که این راه منتظر قدم هایی ایستاده است تا عصاره وجود مارا نیز کربلایی کند.در اوایل هر فصل از این تقویم جملاتی از شهید آوینی در نظر گرفته شده که برای نمونه به ارئه یکی از آنها می پردازیم: عالم در گیر حادثه عظیم تحولی است که همه چیز را دگرگون خواهد کرد. و این تحول نه از درون تکنولوژی، که از عمق روح مجرد انسان برخاسته است.در بخش اعلام مناسبت ها ی روزها نیز با ذکر تاریخ دفن شهدای گمنام، نکاتی درباره عملیات هاو...به موارد مرتبط با شهدا دقیق تر پرداخته شده است.وقتی که این تقویم را ورق می زنیم چشممان به صفحات جالب و تازه ای می خورد و آن هم زندگینامه سرداران نهضت جهانی اسلامی است که در مورد ۶ شهید توضیحاتی داده شده است. شهید احمدی روشن هم جز کسانی هست که در ورق زدن این تقویم چشممان به زندگینامه اش می خورد.در پشت جلد این تقویم باز هم جمله ای از سید مرتضی آوینی را می خوانیم: حقیقت آخرین چیزی است که بشر در مقام کلی خویش به آن خواهد رسید(حکومت حق) که بر عدل مطلق نباشد آخرین حکومتی است که در سپاه زمین بر پا خواهد شد. همه تحولات تاریخی در حیات بشر(در انتظار موعود) صورت گرفته است، چه بدانند و چه ندانند... ]]> یادداشت ها Wed, 21 Mar 2012 02:57:09 GMT http://rahian.ir/vdcakene149n6.5k4.html فقط کفن پدرم را دیدم... http://rahian.ir/vdcbuzbfprhbw.iur.html شنیدم در کاروان جدیدی که وارد معراج پادگان شهید محمودوند شده فرزند شهیدی حضور دارد. شروع کردم به سوال کردن از افراد کاروان تا بالاخره آن دختر شهید را شناختم. حمیده کریمی 19 ساله قبول کرد که با هم گفتگوی کوتاهی داشته باشیم. نکته مهم برایم این بود که پدر او جانباز شیمیایی و آزاده ای است که چند سال بعد از آزادی در ایران شهید شده است. - نام و نام خانودگی پدرتان چیست و چند سالشان بود که شهید شدند؟ شهید اکبر کریمی؛ ۳۹ سال، در واقع ده سال پیش شیمیایی بودند و شهید شدند. ایشان جانباز آزاده شیمیایی بودند. - شما خودتان پدرتان را دیدید؟ بله آن موقع ۹ ساله بودم. - آن موقع که کوچکتر بودید نسبت به پدرتان که جانباز شیمیایی بودند چه حسی داشتید؟ حس خوب، بابا داشتن حس خوبی دارد. علاوه بر شیمیایی موجی هم بود. فقط بعضی مواقع خیلی عصبانی می شدند و تلویزیون را خرد می کردند اما وقتی هم که آرام بود خیلی خوب بود. پدرم واقعا ماه بود. - چه حرفی برای مقام معظم رهبری دارید؟ من عاشق آقا هستم همه این را می دانند. یعنی همه ی دنیای من آقا است. نمیدانم چه بگویم. آرزو دارم دست ایشان را ببوسم . بعد از خدا همه هستی ما آقا است. - خواهر یا برادر هم دارید؟ یک خواهر و یک برادر دارم که کوچکتر از خودم هستند. - خواهر و برادرتان هم پدر را دیده اند؟ برادرم تا ۲ سالگی و خواهرم تا ۷ سالگی، برادرم چیز زیادی به یاد ندارد. اما خواهرم یادش هست ولی زیاد بروز نمی دهد. - رفتار اطرافیان نسبت به شما که خانواده شهید هستید چگونه است؟ نمی دانم. آنها احساس می کردند که پدرم وظیفه اش بوده و انگار مجبور بوده است. ولی پدر من با علاقه رفت. خودش دوست داشته و رفته است. هیچ منت هم به گردن کسی نداریم حقی هم از فردی نمی خواهیم. افراد فکر می کنند همه دنیا را به ما می دهند. بخصوص در دانشگاه این مسئله بیشتر است. - چه پیغامی برای مسئولین راهیان نور دارید؟ خدا را شکر حضور این افراد نشان دهنده آن است که راه پدر من را ادامه می دهند و پدرم را درک می کنند همین که متوجه می شوند پدرم را از یاد نبرده اند خیلی خوب است. اینکه این مناطق را آماده کرده اند و جوانان برای بازدید می آیند و من بارها دیده ام تغییراتی در بچه ها ایجاد می شود مهم است. - کدام منطقه را بیشتر دوست داشتید؟ طلاییه را دوست داشتنم چون پدرم در جزیره مجنون طلاییه اسیر شدند و همچنین وقتی آمدم محمودوند و شهدا را دیدم احساس کردم پدرم را دوباره می بینم. از چند ماه قبل از شهادت پدرم در بیمارستان دیگر اجازه ندادند ایشان را ببینم. فقط کفن پدرم را دیدم. - پدرتان چند سال اسیر بودند؟ ۴۹ ماه - ارتباط معنوی با پدرتان بعد شهادت ایشان چطور بوده؟ یکبار خواب دیدم آمده من را با خودش ببرد. خیلی گریه کردم. مادرم من را رو به قبله خواباندند که دارم می روم. ولی لیاقت نداشتم بروم و پدرم دست من را رها کرد. - توصیه ای که پدرتان در وصیت نامه خودشان به جوانان کرده اند چه بوده است؟ همه شهدا و از جمله پدر من این مطلب را می گویند که پشتیبان ولایت فقیه باشید و حجاب خودتان را حفظ کنید. - واکنش مادرتان بعد شهادت پدرتان چه بوده است؟ مادرم با اینکه بسیار جوان بودند ولی محکم پشت ما ایستادند و هم مادر بودند و هم پدر. هر موفقیتی که ما کسب کرده ایم فقط بخاطر مادرم است و تا عمر دارم دست مادرم را می بوسم . - حرف آخر: از شهدا می خواهم برای همه دعا کنند بخصوص برای ظهور امام زمان که بسیار غریب است. ]]> یادداشت ها Thu, 05 Apr 2012 14:27:29 GMT http://rahian.ir/vdcbuzbfprhbw.iur.html وقت خالی زائرین در اتوبوس و طول مسیر را دریابیم http://rahian.ir/vdcakwnu149nm.5k4.html در میان کاروانهای راهیان نور که برای زیارت شهدا به پادگان شهید محمودوند اهواز می آیند خیلی اتفاقات جالب و متنوع توجهمان را جلب می کند، جمعیت با شوقی که شهدای تازه تفحص شده را زیارت می کنند، نوجوان دوازده ساله ای که در معراج شهدا عجیب اشک می ریزد و... و کاروان دانش آموزی اتحادیه انجمن های اسلامی که از مازندران با مربی جوان خود به راهیان نور آمده اند. پیمان باباگل زاده، مربی ۱۹ساله دانش آموزان انجمن اسلامی شهرستان بابل کسی بود که پای حرف های او نشستیم. - شما تا بحال چندبار به مناطق عملیاتی آمده اید؟ بار ششم هست که به مناطق عملیاتی جنوب می آیم. از دوران راهنمایی تحصیلی به جنوب آمده ام و الان هم که دانشجو هستم همچنان برنامه هرساله سفر به مناطق عملیاتی را برای خودم دارم. در دوران دانش آموزی با توجه به روحیاتی هم که خودم داشتم معمولا در کارهای اجرایی کاروان مشارکت می کردم. الان هم که بعنوان کادر اجرایی و مربی همراه با کاروان اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان استان مازندران به جنوب آمده ام. - آیا راوی همراه کاروان شما توانسته است که سوالات و مجهولات شما را در مورد هرکدام از مناطق عملیاتی پاسخ دهد؟ ما راوی همراه نداشتیم، ولی از اعضای اجرایی کاروان خودمان افرادری بودند که گاهی برای دانش آموزان به روایت گری می پرداختند. با اینکه راوی همراه ما نبود، ولی یکی از دوستانی که از ستاد راهیان نور همراه کاروان بود کار روایت گری را انجام می داد. حالا که راوی همراه نداشتید، از کدام طرح استقبال می کنید؟ راوی همراه یا راوی مستقر در یادمانها؟ فکر می کنم هر دو باید باشد. یعنی اینکه ما در مسیر باید بتوانیم از راوی استفاده کنیم و حداقل با یک ذهنیت ابتدایی وارد یادمانها شویم، و هم اینکه در فضای یادمان و منطقه بتوانیم از افرادی که بطور تخصصی به یک منطقه و عملیات های آن می پردازند استفاده کنیم. و البته فکر می کنیم تشخیص اینکه راوی همراه بهتر است یا مستقر، در عرف کاروانها به نوع برخوردشان با راویان بستگی دارد. یعنی بستگی دارد که راوی چطور برخورد، چطور روایتگری کند و چطور با توجه به شرایط به انتقال مفهوم و تاثیر احساسی اقدام کند. - محل اسکان کاروان شما کجاست؟ از وضعیت اسکان رضایت دارید؟ هماهنگی محل اسکان ما بوسیله ستاد شهید صیاد شیرازی که توسط ارتش اداره می شود صورت گرفت. الحمدلله در مسائل مربوط به اسکان مشکل خاصی نداشتیم، ساماندهی محل اسکان، غذای کاروان و مسائل دیگر خوب بود. - اگر قرار باشد خودتان انتخاب کنید که غذا از بیرون بیاورید یا غذا را ستاد تامین کنید کدام را انتخاب می کنید؟ اگر غذا به عهده خودمان باشد باید کلی وقت صرف تامین غذا کنیم، یا اینکه زمانمان را جوری تنظیم کنیم که در مسیر یادمانها و جاده های خوزستان به رستوران برویم. در هر صورت این مسئله وقت زیادی را از کاروان می گیرد، وقتی که می تواند صرف آموزش فرهنگی افراد شود. اما مشخص است که آوردن غذا از بیرون در کیفیت غذا تاثیر دارد و کاروانها می توانند غذایی با کیفیت و کمیت مطلوب خودشان تامین کنند. - به عنوان یک مربی توقع دارید ستاد راهیان نور روی چه برنامه هایی تمرکز کند؟ در منطقه خوزستان برخی از یادمانها خاص هستند، یعنی عموما کاروانها برای بازدید از آنها برنامه ریزی دقیق و خاصی انجام می دهند. مثل شلمچه، طلائیه، والفجرهشت و معراج شهدای محمودوند، حساسیت این مناطق ایجاب می کند که به تفکیک دسته ای فرهنگی جامعه ما، یعنی دانش آموزان، دانشجویان، خواص و عموم مردم برنامه های تخصصی فرهنگ دفاع مقدس در آنها برگزار شود. اما در جهت دیگر کار قبلا یک سری بسته های فرهنگی امتداد توسط کاروان راهیان نور بین اعضای کاروان تقسیم می شد ولی متاسفانه الآن دیگر از امتداد و بسته های فرهنگی خبری نیست. من احساس می کنم در سالهای قبل در یادمانها برنامه های خیلی بهتری اجرا می شد. سال قبل یادم هست که مداح های باشور و حالی در مناطق حضور داشتند و لحن آنها تاثیر انگیزشی خاصی داشت. مثلا سال قبل در کانال حنظله من مداحی به یادماندنی را از آقای موسوی در خاطر دارم. به نظرم باید از سخنرانان و روحانیون متخصص و مداح های شناخته شده در ترویج فرهنگ شهدا استفاده کنیم. - آیا کاروان شما بسته فرهنگی خاصی را هم در اختیار دانش آموزان قرار داده است؟ ما در کاروانمان بسته فرهنگی را در نظر نگرفتیم. البته به ما اطلاع داده بودند که توسط ستاد به اعضای کاروان بسته فرهنگی ارائه خواهد شد، ولی متاسفانه این اتفاق نیفتاد. - اگر قرار باشد ستاد راهیان نور بسته فرهنگی برای کاروانها طراحی کند، پیشنهاد شما برای این بسته چیست؟ ببینید اعضای کاروانها در راهیان نور معمولا فرصت های خالی دارند معمولا روی آن سرمایه گذاری نمی شود مثل زمانی که افراد در اتوبوس در راه یادمانها هستند؛ البته طبیعی است که قسمتی از این اوقات صرف استراحت شود، ولی قطعا فرصت هایی هم از این زمانها می میرد، فرصت هایی که می توان روی آن برنامه ریزی انجام داد برای بهره برداری فرهنگی. فکر می کنم باید در اتوبوس ها از فیلم ها و کلیپ های مربوط به عملیات ها، مناطق و شهدا استفاده کنیم. مناطقی که قرار است دانش آموزان به آنجا بروند، اگر فیلم های مستند همان منطقه برایشان پخش شود خیلی موثر خواهد بود. باید برای طراحی بسته فرهنگی، ضمن خلاقیت از روش ها و وسیله هایی استفاده کنیم که مثل لبه تیز چاقو با کمترین حجم و کمترین زمان تاثیر خودش را بگذارد. - به عنوان مربی کاروان چه وظیفه ای برعهده دارید؟ من در اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان مربی محتوایی و معرفتی دانش آموزان هستم که تحت عنوان قرارگاه تشکیل می شود و فعالیت می کند. در کاروان راهیان نور هم علاوه بر کار اجرایی، وظیفه مربی گری خودم را انجام می دهم و تلاش می کنم تا دانش آموزان را راهنمایی کنم که بتوانند شناخت بهتری از دفاع مقدس بدست بیاورند. و البته سعی می کنم با ارائه بحث های خاص در میان دانش آموزان، با هم به نتایجی هدفمند جهت بهره برداری اخلاقی و معنوی از اردوی راهیان نور برسیم. ]]> یادداشت ها Thu, 08 Mar 2012 15:37:28 GMT http://rahian.ir/vdcakwnu149nm.5k4.html از شهیدم خواستم و شهیدم من را آورد http://rahian.ir/vdcjfie8zuqeh.sfu.html امروز در معراج شهدا وقتی همسر شهید زروندی را معرفی کردند بسیار تعجب کردم . چرا که با دختری حدود ۱۹ ساله  مواجه شدم... او با اصرار زیاد به شرط آنکه عکسی از مقام معظم رهبری به او هدیه دهیم حاضر به مصاحبه شد. اولین سوال را که پرسیدم اشک از چشمانش جاری شد...- اسم همسرتان چیست؟وحید زروندی- همسرتان در چه سنی به شهادت رسیدند؟۲۴ سالشان بود و خودم هم ۱۹ سالم است. یک مطلب جالب هم اینکه روز تولد من و همسرم ۳۰ شهریور ماه است.- همسرتان چه تاریخی به شهادت رسید؟ ۵۸ روز پیش در مناطق مرزی سیستان بلوچستان در درگیری با اشرار شهید شد.- چگونه شهید شدند؟در درگیری با اشرار ۳عدد تیر به بدن همسرم اثابت کرد. یکی در قلب،یکی در پایشان و تیر آخر در کتفشان.البته دوستانشان به من اطلاع دادند یک تیر فقط در قلبشان بوده است؛ ولی وقتی عکسهای شهادتشان را دیدم متوجه شدم ۳گلوله بوده است.- بار چندم است به راهیان نور می آیید؟بار اول است- چرا تصمیم گرفتید به این سفر بیایید؟من قبل از اینکه همسرم شهید بشود، معنی شهید و شهادت را نمی دانستم. شهید و شهادت برایم مسئله عادی بود و حس خاصی نداشتم. بعد از شهادت همسرم معنی شهید را درک کردم.آن زمان بود که به این حرف خدا در قرآن رسیدم که فرموده: شهدا از وقتی شهید می شوند نزد من روزی دارند. بعد از این بود که از شهیدم خواستم دعوتنامه این سفر را برایم بگیرند.من چند ساعته راهی اینجا شدم. کاروان دانشجویی است ولی من تنها فردی هستم در این کاروان که دانشجو نیستم. از شهیدم خواستم و شهیدم من را آورد.- با توجه به اینکه همسرتان تازه شهید شده در این مناطق چه احساسی دارید؟حس خیلی خوبی است حضور شهدا را باتمام وجود حس می کنم. احساس می کنم به خدا خیلی نزدیک شدم. از شهدا می خواهم که انشاالله کمک کنند این نزدیکی به خدا را بتوانم حفظ کنم.- بعد از شهادت همسرتان خوابشان را دیده اید؟خوابم خیلی طولانی است،خواب دیدم منزل پدر همسرم هستم. توی اتاق تنها نشسته و گریه می کنم؛ آنقدر گریه کردم که داشتم بی هوش می شدم، ناگهان همسرم داخل اتاق شد. وقتی دیدمشان ناگهان شوکه شدم (انگار در خواب می دانستم که ایشان شهید شده اند).به همسرم گفتم: وحید از تو هیچ سوالی نمی کنم. فقط بخاطر دل تنگی زیاد می خواهم در آغوش بگیرمت و ببوسمت. بعد از اینکه خواسته ام را اجابت کرد و کمی از دل تنگی ام کاسته شد. پرسیدم وحید تو شهید شده ای چطوری آمده ای اینجا؟ گفت: نه عزیزم من شهید نشده ام فقط آمده ام چون از تو گله مند و بسیار ناراحت هستم. از ایشان دلیل گله من بودنشان را پرسیدم. گفتند: می دانی خدا به من چه گفته است؟ خدا گفته: من تو را برای شهادت می خواستم ولی انگار خانواده ات بیشتر از من تو را دوست دارند پس پیش خانواده ات برگرد. من هم در خواب بسیار خوشحال شدم نمی دانستم این حرف بدی است. گفتم: وحید اشکالی ندارد نمی خواهد بروی، تو را به خدا من را تنها نگذار! در این دنیا تنها بودن خیلی سخت است. ناگهان همسرم سرش را تکان داد و گفت نه خانم این کم حرفی نیست. خدا به من گفته از نزد من پیش خانواده ات برگرد؛ نگران من نباش پیش خدا جایم بسیار خوب است.از او خواستم جای تیرهایی که باعث شهادتش شده بود را به من نشان بدهد و پیراهن همسرم را از بدنش بیرون کشیدم. تیری که به پا و قلبش خورده بود خوب شده ولی تیری که به دستش خورده بود مانند یک جای خراش کوچک باقی مانده بود. گفت: بیا ببین عزیزم به خدا من خوب شدم خوب خوبم. گفتم: الهی بمیرم توی شهر غریب خیلی درد کشیدی تا شهید شدی و هیچ کس نبود. به همین شهدا که اینجا هستند قسم می خورم که شوهرم گفت: خانم دردش برای من مثل یک سوزن بوده و وقتی به خودم آمدم دیدم بالای سر جنازه ام ایستادم. با خودم فکر می کردم من باید درد می کشیدم ولی به اندازه یه سر سوزن که به بدن خورد درد داشتم.- به عنوان یک همسر شهید چه انتظاری از جوانان دارید؟این شهدا کم زحمت نکشیدند که ما به اینجا رسیدیم. فقط می خواهم به خصوص دانشجویان قدر شهدا را بدانند و جلوی  پایمال شدن خونشان را بگیرند. ]]> یادداشت ها Sat, 17 Mar 2012 15:57:10 GMT http://rahian.ir/vdcjfie8zuqeh.sfu.html حضور در یادمان ها، سنگ بنای یاد شهداست http://rahian.ir/vdcfi0dmaw6de.giw.html   در معراج شهدای پادگان شهید محمودوند با کاروان متروی تهران دیدمش. اصلا به تیپ ظاهری اش نمی آمد که مدیر عامل متروی تهران باشد. خیلی ساده و خاکی، بلندگوی دستی دستش بود و کاروان را هدایت می کرد که با هم بروند، کسی جا نماند و... . وقتی گفتم برای مصاحبه چند دقیقه ای وقت می خواهم؛ مرا به مسئول اجرایی کاروان ارجاع داد و گفت ایشان همه چیز را می دانند و اگر نکته ای هست از او بپرس. علی محمد قلی ها مدیر عامل شرکت بهره برداری راه آهن شهری تهران و حومه (مترو) بلاخره هنگام رفتن چند دقیقه ای با ما به صحبت نشست. -این چندمین سال است که همکاران تان را برای شرکت در اردوی راهیان نور به مناطق می آورید؟ بسم ا... الرحمن الرحیم. الحمدلله به فضل الهی امسال برای اولین بار است که پرسنل شرکت بهره برداری راهی مناطق عملیاتی و یادمان های دفاع مقدس می شوند. -چرا با توجه به این که چند سالی از تاسیس مترو گذشته امسال برای اولین بار در مناطق حاضر می شوید؟ شرکت بهره برداری مترو از تیرماه امسال بعد از بررسی های زیاد به ضرورتی خاص در حوزه مسائل فرهنگی رسید که ثمره آن تاسیس شورای فرهنگی مترو بود. این شورا در اواخر مردادماه سال گذشته(سال 1390) تاسیس شد و دو حوزه مختلف را به عنوان جامعه مخاطب خود قرار داد؛ در وهله اول مسافرین و در وهله دوم پرسنل شرکت. این اقدام (برگزاری اردوی راهیان نور) از جمله برنامه های این شوراست (قابل ذکر است با توجه به موفقیت این شورا در انجام ماموریت های محوله شورای فرهنگی از ابتدای سال ۹۱ به معاونت فرهنگی و اجتماعی ارتقا یافت) که برای پرسنل تدارک دیده شده است. -هدف شما از برگزاری این اردو چه بوده است؟ بنده خودم چند سالی است که در قالب کاروان های راهیان نور به مناطق تشرف پیدا می کنم. اما امسال این توفیق را داشتم که در خدمت همکاران شرکت بهره برداری به عنوان خادم حضور داشته باشم. حضور در مناطق علاوه بر تقویت روحیه و ایجاد توان مضاعف باعث تقویت حال و هوای معنوی در افراد می شود. در فضای کاری ما در شرکت مترو هم ضرورت تقویت روحیه و ایجاد انگیزه ایجاب می کرد که برای پرسنل برنامه های ویژه ای داشته باشیم. -برنامه هایی که برای این سفر دارید شامل چه مواردی است؟ ما در ابتدا از پادگان دو کوهه بازدید داشتیم. بعد از یادمان های فکه، دهلاویه، هویزه و شهدای اروند کنار الان هم که توفیق حضور در معراج شهدا را داریم. انشالله از یادمان شلمچه و بعد، از یادمان های دیگر محور خرمشهر و آبادان بازدید خواهیم داشت. -به نظر شما ضرورت برگزاری چنین اردوهایی در چیست؟طبق فرمایش مقام معظم رهبری: زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. به نظرم یکی از وظایفی که بر ما و شاید بر همه مسئولین لازم است که آن را انجام دهیم و به آن پای بند بمانیم، همین است. زنده نگه داشتن یاد و راه شهدا هم از آن جمله مواردی است که نباید در مورد آن تنها به حضور در مناطق و یادمان ها اکتفا کرد. حضور در مناطق را باید به عنوان قدم اول و مقدمه ای برای شناخت و زنده نگه داشتن یاد شهدا دانست. اگر این حرکت تنها منتهی به همین سفرها بشود هدف اصلی محقق نمی شود. باید علاوه بر حضور در این ایام خاصی مانند نوروز و ایام عید در تمام طول سال با برنامه های منظم این حرکت ادامه پیدا کند. مطالعه زندگی نامه و وصیت نامه های شهدا حتی بازدید از خانواده های شهدا از جمله برنامه هایی است که رسیدن به این هدف را مقدور می کند. انشالله توفیق داشته باشیم که در راه رسیدن به این هدف وظیفه مان را انجام دهیم. -با توجه به حضور چند ساله تان در اردوهای راهیان، برنامه های امسال را چطور ارزیابی می کنید؟ در این جا لازم است از دوستان ستاد مرکزی راهیان نور که هر ساله در این راه و برنامه ریزی اردوها تلاش می کنند، تشکر کنم. الحمدلله امسال به خصوص در بحث های محتوایی اتفاق های خوبی افتاده که علاوه بر تاثیرات در انتقال فرهنگ غنی شهادت باعث ایجاد انگیزه در اقشار مختلف و به خصوص جوانان شده است.  ]]> یادداشت ها Sun, 01 Apr 2012 06:03:46 GMT http://rahian.ir/vdcfi0dmaw6de.giw.html همسرم! اينجا قتلگاه من است... http://rahian.ir/vdchtznid23nz.ft2.html من چشمم را بستم. هنوز ثانیه ای نشده بود که گفت:چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم. دیدم شهید مرادیان کنار یک چشمه ی آب ایستاده و اسب سفیدی هم کنار چشمه ایستاده. گفتم:مرادیان!معنی این اسب چیه؟ گفت: اينجا قتلگاه من استآنچه که می خوانید روایت همسر سردار شهید غلامعلی مرادیان از خوابی است که در آن مرادیان، نحوه شهادتش را به همسر فداکارش بیان می کند:«زمانی که در کردستان بودیم، یک شب که خوابیده بودم، با سر و صدا از خواب پریدم. متوجه شدم شهید مرادیان در عالم خواب با کسی حرف می زند. بالای سرش نشستم. شنیدم می گوید :يا امام حسين به من مهلت بده تا زن و بچه ام را به مازندران ببرم و برگردم . دوست دارم به شما ملحق شوم.دقیقا یک هفته قبل از شهادتش بود. صبح که از خواب پا شد تصمیم گرفت ما رو به نکا بیاورد. ما رو به نکا رسوند و خودش برگشت کردستان. همین که رسید، نامه داد. گفت:حالم خوب است و صحیح و سالم هستم.با اون خوابی که دیده بود دلم شور می زد که نکنه براش اتفاقی بیفته. همش منتظر خبربودم تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند.کسی از چگونگی به شهادت رسیدنش چیزی نمی دانست. من نمی تونستم طاقت بیارم. همیشه دلم می خواست نحوه ی شهادتش رو بدونم. همیشه به درگاه خدا استغاثه می کردم که نحوه ی شهادتشو توی خواب ببینم. تا اینکه یکی دو ماه بعد از شهادتش یک شب از ماه محرم خود شهید مرادیان به خوابم اومد. گفت بیا با هم به کردستان برویم. گفتم:راه کردستان دوره، من باردارم برای من سخته این راه رو بیام. بچه ها خواب هستند من نمی تونم اونها رو تنها بذارم. گفت: تو چه کار داری که راهش دوره. تو فقط چشمت را ببند.هر کسی که منو از کردستان آورده اینجا ما رو می بره کردستان. من چشمم را بستم. هنوز ثانیه ای نشده بود که گفت:چشمانت را باز کن. وقتی چشمانم را باز کردم. دیدم شهید مرادیان کنار یک چشمه ی آب ایستاده و اسب سفیدی هم کنار چشمه ایستاده. گفتم:مرادیان!معنی این اسب چیه؟ گفت: اينجا قتلگاه من است و نحوه ی شهادتشو برام تعریف کرد.گفت: زمانی که با کومله ها درگیر شدم، ۳۰ فشنگ داشتم که به سمت دشمن شلیک کردم و اونها رو از پا درآوردم اما تعدادشون زیاد بود و من هم فشنگ نداشتمبرای اینکه اسلحه ام دست اونها نیفته، اونو با سنگ و چماق تکه تکه کردم . اونها به من نزدیک شده بودند و یک زن منافق که توی جمع اونها بود به پایم شلیک کرد و دیگه نتونستم با خونریزی شدیدی که داشتم راه برم. منو دستگیر کردند و با قل و زنجیر بستند. يكي با قمه به تنم ضربه مي زد، يكي با آب جوش من را مي سوزاند به طوري كه گوشت بدنم مي ريخت.آنقدر شکنجه ام دادند که بی حال شدم. اما هنوز نفس می کشیدم. اون منافقین کوردل همینکه متوجه شدند من هنوز زنده ام، تیر خلاص زدند و منو به شهادت رسوندند. وقتی شهید شدم این اسب سفید در کنارم ایستاد و سوارش شدم. اونها می خواستند جسدم را بسوزانند که یک زن سیاه پوش آمد جسدم را از دست اونها گرفت. جسدم سه روز توی بیابان بود و کسی جرأت نمی کرد به اون منطقه نزدیک بشه تا اینکه یک مرد سیستانی فداکاری کرد و جسدم را برگردوند.شهید مرادیان وقتی از نحوه ی شهادتش برام گفت، سوار اسب سفیدش شد و رفت. من از خواب بیدار شدم و شروع کردم به گریه کردن....»گقتنی است: پيكر پاك سردارشهید غلامعلی مرادیان در گلزار شهدای روستای آجند در شهرستان نکاء و در كنار دیگر ياران شهيدش به خاك سپرده شد. ]]> یادداشت ها Mon, 20 Feb 2012 14:40:43 GMT http://rahian.ir/vdchtznid23nz.ft2.html