ستاد مرکزی راهیان نور کشور - آخرين عناوين معرفی مناطق :: rss_full_edition http://rahian.ir/vsnicqka21lnt.bct.html Sun, 20 May 2012 19:57:28 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://rahian.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط ستاد مرکزی راهیان نور کشور http://rahian.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام ستاد مرکزی راهیان نور کشور آزاد است. Sun, 20 May 2012 19:57:28 GMT معرفی مناطق 60 مسجد جامع، مقر تاکتیکی دفاع http://rahian.ir/vdccamq182bqo.la2.html نام و تعریف مسجد جامع خرمشهر را بسیار شنیده‌ایم و بلافاصله به یاد فرمانده شهید سپاه خرمشهر، محمد جهان‌آرا می‌افتیم. اما جالب است که بدانیم پس از گذشت سالیانی دراز آیا هنوز این مسجد سنگری برای دفاع هست یا نه؟! مسجد جامع خرمشهر در بخش مرکزی شهر، بین خیابان آیت‌الله خامنه‌ای(۴۰ متری سابق) و رود کارون در نبش خیابان انقلاب کنونی قرار دارد. این مسجد در سال ۱۲۵۰ هجری شمسی ساخته شده و به نام مسجد «لب شاخه» معروف بوده است. در سال ۱۳۴۳ تجدید بنا شد و به مرور به کانون مبارزه با رژیم ستم‌شاهی تبدیل و در آغاز جنگ نیز پایگاه مبارزه‌ی رزمندگان شد. به دلیل موقعیت مکانی، نقش محوری و کانون مقاومت ۳۵ روزه‌ی مردمی، به عنوان مرکز پشتیبانی و سازماندهی برای تبادل اخبار، تجهیزات، آموزش و جمع‌آوری کمک‌ها برای مداوای اورژانسی‌ها و نگهداری موقت پیکر شهدا قرار گرفت. با حضور شهید جهان‌آرا و تعدادی از افسران ارتش و نیز استقرار بی‌سیم مادر در این مسجد، به مقر تاکتیکی دفاع نیز تبدیل شد. در ۲۸/۷/۱۳۵۹ مصادف با عیدقربان، برای اولین بار مورد حمله‌ی دشمن قرار گرفت؛ بخش‌هایی از گنبد و صحن تخریب و عده‌ای به شهادت رسیدند. در سوم آبان سال ۵۹ درگیری با دشمن تا مرز ۳۰ متری مسجد تشدید و در نهایت منجر به اشغال آن توسط دشمن گردید. مسجد جامع خرمشهر یکی از معدود بناهایی است که با آزادسازی خرمشهر همچنان پابرجاست. اما امروز ظاهر مسجد بازسازی و ترمیم شده است و هنوز رنگ و بوی رشادت‌های دلیرمردان و دلیرزنان کشورمان را در گوشه و کنارش حفظ کرده است. مساحت مسجد خیلی وسیع نیست و همچنان سادگی چند دهه‌ی قبل خود را داراست. با فرش‌هایی که به مرور زمان نازک شده‌اند و صندوق کمک‌های مردمی سبزرنگ و زنگ خورده که یادگار همان دوران است. اکنون در بلواری که منتهی به مسجد می‌شود، بازارچه‌ای برای فروش کالا به مسافران شکل گرفته است. در دیوارها و اطراف مسجد هم به دنبال رد و نشانی از یک بُرد فرهنگی می‌گردیم که جمله‌ای، حدیثی، فراخوان مسابقه‌ای از طرف بسیج مسجد و... بیابیم که متأسفانه چیزی نصیب‌مان نشد. امیدواریم این مسجد با وجود این همه‌کاستی در مباحث فرهنگی و مذهبی در زمان جنگ دوباره بتواند به اصالت پایگاهی خود بازگردد. ]]> معرفی مناطق Sun, 08 Apr 2012 16:38:34 GMT http://rahian.ir/vdccamq182bqo.la2.html آبادی ویران! http://rahian.ir/vdcd2j0s6yt0n.a2y.html در خرمشهر بودیم. از کوچه هایی که هنوز آثار تیر و ترکش داشت، گذشتیم. روی تابلویی در انتهای کوچه نوشته بود: «به سمت یادمان عملیات کربلای۴». به سمت پیکان تابلو حرکت کردیم. این اولین یادمانی بود که در دل شهر می دیدیم و از جاده‌های آسفالت و آبادانی یک شهر به سمت یک منطقه‌ی جنگی می‌رفتیم. صبح بود؛ خنکی هوا با نسیم هایی که بر سر و صورتمان روانه می‌کرد، خواب را از سرمان پراند. نزدیک‌تر که شدیم فهمیدیم ما اولین نفراتی هستیم که به بازدید آمده‌ایم. همه جا سوت‌و‌کور بود؛ جز دو پسربچه‌ که با کنجکاوی این ور و آن ور سرک می‌کشیدند، کسی را ندیدیم. در پی پیدا کردن کسی بودیم که یکی از خادمین از چادری برزنتی بیرون آمد. به محض دیدن ما بساط منقل زغالی و اسپند را آماده کرد. روی زمین خاک بود و از آسفالت کوچه‌ خبری نبود. اولین چیزی که نظرمان را جلب کرد، ساختمان های ویران شده‌ی آجری و سیمانی بود که هنوز جراحت‌های جنگ روی در و دیوارش خودنمایی می کرد. این ساختمان‌ها آنقدر معماری زیبا و محکمی داشتند که با این همه ویرانی هنوز دلربا و پابرجا مانده بودند. ساختمان‌هایی ویلایی با اتاق‌های بزرگ تو‌در‌تو، و درختی بلند و سبز در حیاط. ستون های این بناها همه گچ‌بری شده و در نهایت ظرافت در چهار طرف ایوان‌ها دیده می‌شدند. بعدها فهمیدیم که این منطقه محل زندگی ثروتمندان و مرفهان خرمشهر بوده است که با شروع جنگ، خانه‌هایشان را رها می‌کنند و به شهرهای دیگر پناه می‌برند. یک دروازه‌ی خاکی در ورودی یادمان بود که با پرچم‌هایی به نام ائمه زینت داده شده بود. بر روی زمین هم، تپه خاکی کوچک و ممتدی را می‌دیدی که سیم خاردار، فانوس، سربندهای سوخته، بقایای لباس و تجهیزات نظامی به طور نامرتب روی آن قرار داشتند. به یک ایستگاه صلواتی رسیدیم و یک لیوان شربت آبلیمویی با تکه‌های لیمو، نوشیدیم و به اطراف نظری عمیق افکندیم. حال و هوای عجیبی در ما پدیدار شده بود. نوای مداحی که به گوش می‌رسید، با تلنگرهایی که بر ما می‌زد، حس شرم را در سراسر پیکرمان به وجود آورد. وقتی به خود آمدیم دیدیم منطقه از جمعیت مملو است و یک عالمه ماشین شخصی و سواری در بیرون یادمان به انتظار زائران نشسته‌اند. نگاهی به ساعت انداختیم که ۹ صبح را نشان می‌داد با این حساب نظر ما در مورد خلوتی یادمان غلط از آب درآمد. وقتی در سنگر دست‌نخورده‌ای با خمپاره‌‌ی درونش، جای گرفتیم و از آنجا تصویر ویرانه‌ها را به نظاره نشستیم و ماکت‌های تصویر شهدا در گوشه و کنار آن‌ها را، تازه فهمیدم که جنگ یعنی چه؟! این سنگر همان سنگر فرمانده گردان فجر، «شهید جاویدی» بود. به بالای خاکریزی در محاصره‌ی سیم خاردار رفتیم و شطی عظیم با نیزارهای خشک و سبز را دیدیم که محل تلاقی رود اروند و کارون بود. نگاهی به اطراف انداختیم و تصویر شهدای غواص را دیدیم. ۷۲ شهید غواص که شهید امیر طلایی قهرمان تکواندو و شهید نادر عباس‌نیا طلبه‌ی جوان هم میان آن‌ها بودند. جزایر مرزی عراق به راحتی از آن سمت شط قابل مشاهده بود و خاکی که ما روی آن ایستاده بودیم، خاکی آشنا با بویی آشنا بود. به خود می‌بالیدیم که یک وجب هم از این خاک به آن سمت شط فروخته نشده است! به سختی پیدایش کردیم، از بس خاکی افلاکی بود این مرد. با کلی سراغ از این و آن دیدیم در نهایت سادگی با یک لباس خاکی و کلاهی یشمی بر سر، در مقابل جایگاه ورودی یادمان، مشغول شکستن چوب و شاخه‌های درخت برای آتش است. نگاه نافذ و گویایی داشت. چشمانی که در هنگام صحبت با ما در مورد شهدا، سرخ می‌شد و حلقه‌ای از اشک در آن جمع می‌شد اما فرو نمی‌ریخت. سنی حدود ۵۰ و اندی به چهره‌اش می‌خورد. باوقار، مهربان چون یک پدر، نکته‌دان و بسیار متواضع؛ آنقدر که با اصرارهای متعدد نامش را برایمان نگفت و ما را به پرسیدن سؤالات بعد هدایت کرد. آنقدر گرم ما را مورد پذیرش قرار داد و آنقدر خوب و ساده صحبت می‌کرد که زمان را از یاد برده بودیم. هر چند مدت کوتاهی از صحبت‌هایش بهره بردیم، اما به نکته‌های جالبی اشاره کرد که یکی از آن‌ها این بود: «ما در برابر آیندگان مان سربلندیم که در برابر ارتش عراق با نیروهایی از ۲۱ کشور جهان، ایستادیم و در تاریخ این سرزمین ثبت کردیم که در ۵۰۰ سال گذشته با ۴۰ جنگ بزرگ در مقابل عثمانی‌ها و روس‌ها و ... که هر یک قسمتی از مملکت ما را به تاراج برد، ما به بهای خون نگذاشتیم یک وجب از این خاک به بیگانه‌ برسد.» شاید این موضوع تکراری به نظر بیاید، اما شیوه‌ی بیانش ما را به فکر‌ فرو برد که تاریخ حافظه‌ای ماندگار دارد برای آینده! آن‌ها که بودند رفتند و به بهای خون برای‌مان خوبی‌ها را حفظ کردند، و ما چه کردیم برای ماندگار شدن در تاریخ؟! این کربلای ۴ بود که زنده مانده بود و با همه‌ی کسانی که می‌آمدند برای دیدن! حرف می‌زد تا بشنوند! خاک کربلایش پاهایمان را می‌لرزاند؛ انگار در تلاطمی خونین بود. خادم‌ها آنقدر جوان بودند که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود و چقدر بزرگ به نظر می‌آمدند. با پاهایی برهنه و لباسی خاکی بر تن، و سری که به سمت زمین بود و چشمانی که در خاک، آسمان را می‌جست. خیلی زود گذشت، حسابی زمین‌گیر این زمین شدیم؛ توان بازگشت نداشتیم. دلمان لک زده بود روی تلی از این خاک بنشینیم و حرف‌های ناگفته و زخمی‌اش را بشنویم. فقط لحظه‌ی آخر یک تکه از دل خاک برداشتیم که دلمان تنگ نشود برای این آبادی ویران! ]]> معرفی مناطق Sat, 07 Apr 2012 16:27:54 GMT http://rahian.ir/vdcd2j0s6yt0n.a2y.html یادمانی در یک نهر مرزی http://rahian.ir/vdcbu0bfprhb9.iur.html نامش نهر خین بود. ۱۰ کیلومتر پس از شلمچه و محور عملیاتی کربلای ۴. این مرز بین ایران و عراق است که از نهر جاسم عراق سرچشمه می‌گیرد. با گذشت چندین سال از جنگ همچنان دست‌نخورده باقی مانده و پراز تله‌های خورشیدی، مین و سیم خاردار است.در جاده‌ای که ما را به سمت نهر خین راهنمایی می‌کرد با یک مسجد بسیار کوچک خشتی که نشانه‌های تیر و ترکش هم بر سینه‌اش داشت، مواجه شدیمه که به مسجد جامع والفجر معروف است و همچنان پذیرای زائران و نمازگزاران. به ابتدای یادمان رسیدیم که سنگری داشت با تابلویی که نوشته بود: «موقعیت شهید علی عاصمی» به ایستگاه صلواتی و فروش محصولات فرهنگی رسیدیم و پس از تر کردن گلو، به راه خود ادامه دادیم. یک بیرق بزرگ سفید با نشان «یامهدی(عج)» اقتدار و حرمت عجیبی به این منطقه بخشیده بود. بعد از چند قدمی پیاده روی تازه به درب‌های ورودی که از جنس توری‌های فلزی بود، رسیدیم و داخل شدیم. بلافاصله به دیدن نهر رفتیم که در آن‌طرف یک خاکریز قابل رؤیت بود. این نهر که پر بود از سیم‌خاردار و تله‌ی خورشیدی امکان نزدیک شدن بیشتر را به ما نمی‌داد. نهری که در انتها به شط العرب یا همان اروند صغیر می‌رسد و عمقی در حدود ۲-۳ متر دارد. مقدار این عمق در تلاقی شط به ۸-۳۰ متر می‌رسد که همچنان محل عبور قایق‌های ماهیگیری است. در محل این نهر، سه عملیات مهم کربلای ۴ و ۵ و والفجر ۸ به انجام رسیده و یادگارهای بسیاری را از آن زمان با خود به همراه دارد؛ ازجمله لاشه‌ی فلزی بسیار بزرگی در کنار نهر که هم شبیه یک کشتی یا قایق بزرگ بود و هم شبیه یک بالگرد یا هواپیما. در آن سوی نهر و آن سوی شط پاسگاه مرزی عراق و جزایر مختلفش که اسامی عجیب به زبان عربی داشت، دیده می‌شدند. و جالب بود که رنگ آب در تلاقی نهر و شط متفاوت بود و می‌توانستی آب این دو را به دلیل اختلاف عمق از هم تفکیک کنی. و خدا می‌داند چه رازهایی در دل این نهر خوابیده و چند پیکر و دست و پا به قعر آن فرو رفته است. ]]> معرفی مناطق Fri, 06 Apr 2012 14:48:25 GMT http://rahian.ir/vdcbu0bfprhb9.iur.html جنگنده ی هوایی آماده باش! http://rahian.ir/vdcakmne149no.5k4.html  خبر دادند که نمایش هوایی جنگنده های نظامی در حال انجام است و ما هم با یک سرعت مافوق تصور، به تماشای این نمایش هوایی در پایگاه شکاری دزفول شتافتیم. پس از پیدا کردن مسیر پایگاه شکاری، با کلی زحمت و پرس و جو از محلی ها، بالاخره به محل پایگاه رسیدیم و با انبوهی از مردم در مقابل درب پایگاه مواجه شدیم. ظاهرا تعریف نمایش هوایی به همه جا رسیده بود و مسافران نوروزی دزفول را هم به اینجا کشانده بود. مردم که از گروه های مختلف آمده و بی صبرانه منتظر ورود به پایگاه بودند که سربازان حراست آن ها را به تحمل وقت بیشتری دعوت می کردند. ما که خیالمان راحت بود با حکم، برای گرفتن گزارش وارد می شویم، از این جمعیت انبوه هراسی به دل راه ندادیم و تقریبا با کمی بدخلقی از در ورودی به سمت گیت های بازرسی وارد شدیم. اینجا هم حکم به دادمان رسید و بدون معطلی در صف های طویل بازرسی سوار اتوبوس های داخلی شدیم و به سمت جایگاه اصلی پرواز، حرکت کردیم. وارد نمایشگاه شدیم که در یک سوله ی بزرگ با ۱۸ غرفه در زمینه های متنوع برپا شده بود.این نمایشگاه هر سال از اول تا ۱۵ فروردین در دو نوبت صبح ۹-۱۲ و بعدازظهر۱۵-۱۸ برگزار می شود. در خلال نمایشگاه مسابقات فرهنگی و مذهبی بین نونهالان و در آخر نمایشگاه مسابقه ای برای بزرگسالان اجرا می شود که در پایان جوایزی به برگزیدگان اهدا می گردد. ایستگاه صلواتی هم روزانه از ۷-۸ هزار نفر پذیرایی انجام می دهد و محصولات فرهنگی و سرگرمی از جمله پازل برای کودکان و بازی های رایانه ای ایرانی برای نوجوانان به طور رایگان داده می شود. برای دست یابی به اطلاعات بیشتر به غرفه ی روابط عمومی رفتیم و مسعود گودرزی مسئول فرهنگی روابط عمومی پایگاه چهارم شکاری وحدتی، در پاسخ به هدف برگزاری نمایشگاه گفت: «هدف از این نمایشگاه، زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به نمایش گذاشتن اقتدار و قدرت نیروی هوایی در کشور؛ همچنین برگزاری حرکات نمایشی در حضور مردم به نسل جوان خلبانان ما، حسی توام با اقتدار و غرور می دهد که نیروی هوایی همیشه آماده ی پاسخ گویی به یاوه گویی های دشمنان است.» مسئول فرهنگی پایگاه چهارم شکاری افزود: «امسال برنامه ی دیگری در حال اجراست که آن هم بیان خاطرات پیشکسوتان و امرای نیروی هوایی و همرزمان شهدا در سالن کنفرانس است که در حضور مردم انجام می گیرد و چنانچه سؤالی از سوی مردم در مورد نیروی هوایی و خلبانی مطرح باشد، اقدام به پاسخ می نمایند.» گودرزی در ادامه ی صحبت هایش با اشاره بر پشتیبانی نیروی هوایی ارتش و همکاری ستاد راهیان نورخاطر نشان کرد: «برنامه های آتی در سال های بعد، بر اساس فرم های نظر سنجی و انتقادات و پیشنهادات مردم مورد اجرا قرار می گیرد و با برطرف کردن و رفع نواقص به هرچه برگزار شدن هر ساله ی این نمایشگاه اهتمام می ورزیم.» در نمایشگاه که از تصاویر شهدای نیروی هوایی مملو بود، با استقبال گرم مردم روبه رو شدیم و طبق زمان اعلام شده که قرار بود رأس ۱۶:۳۰ دقیقه نمایش هوایی آغاز شود، به سوی جایگاه پرواز حرکت کردیم. در جایگاه هواپیماهایی چون میگ ۲۹، f ۱۴، آذرخش، صاعقه، f۴ و f۵ و برای اولین بار یک هواپیمای جنگنده به نام میراژ، هلی کوپتر pc۶ و ... مورد بازدید عموم قرار گرفت. مردم که امکان دیدن هواپیماهای نظامی را از نزدیک پیدا کرده بودند، با شوق و هیجان به بازدید می پرداختند و عکس های یادگاری می گرفتند. ما هم مشغول تماشا بودیم که صدای پارس سگ ها از جا پراندمان! سگ های گرگی با دندان هایی درنده و خویی جنگنده! هر لحظه می ترسیدیم که افسارش از دست سربازها رها شود و بی درنگ دست و پای خود را زیر دندان های برنده شان ببینیم! در حکمت آوردن این سگ ها در این مکان عمومی مانده بودیم که با خواندن بنر پشت شان فهمیدم این سگ ها برای مرکز آموزش و تربیت سگ های نگهبان و پلیس هستند که به منظور جسدیابی، زنده یابی و موادمخدر تحت تعلیم اند. ۴ سگ تقریبا یک شکل و اندازه و وحشی از نژاد ژرمن که برای جمعیتی که به گردشان جمع شده بودند، وحشیانه پارس می کردند. در این میان یک سگ دیگر که همراه مربی اصلی مرکز بود، به اجرای حرکات نمایشی پرداخت و دختر بچه ای برای نوازش اش به آن نزدیک شد و کم کم با هم دوست شدند! در سمت دیگر هم ضدهوایی های گذاشته بودند که بچه ها به همراه یک سرباز روی آن می نشستند و آسمان را نشانه می گرفتند. کم کم صدای سوت کشیدن هواپیماهای پروازی به گوش رسید و مردم دور ناحیه جمع شدند. خلبان ها سوار عقاب های خود شدند و پس از گرم شدن موتور که خیلی هم زمان کمی نبود! به پرواز در آمدند. دو هواپیمای جنگنده که به موازات هم در هوا پرواز می کردند و صدایی بلند و رعب آور با نزدیک شدن به زمین پدید می آوردند. راستش از حرکات نمایشی که در مانورهای هوایی از تلویزیون نشان می دهد، گویی امکانات بیشتری دیده بودیم و انتظارمان از این دو هواپیما فقط پرواز بود و صدایی بلند و بس. ]]> معرفی مناطق Thu, 05 Apr 2012 14:33:43 GMT http://rahian.ir/vdcakmne149no.5k4.html سفر به مثلث خاکی http://rahian.ir/vdcjfxetzuqeh.sfu.html مثلث خاکی منطقه ای وسیع به وسعت ۱۶۰۰ کیلومتر مربع است که به کوشک، طلائیه و هور و شلمچه ختم می شود. برای اولین بار بود که به منطقه اعزام می شدیم؛ هرچه که می دانستیم همان شنیده ها و دیدنی هایی بود که بیشتر در تلویزیون و فیلم های سینمایی جنگی در خاطرمان نقش بسته بود. اما از خیالات واهی و حال و هوای واهی و جلوه های سینمایی و تکنیک های آتش بازی اش تا واقعیت موجود، فاصله ای هست که تا نیایی و نبینی و با پاهای بی رمق ات بر خاکش بوسه نزنی، باورش نمی کنی. اینجا که می آیی خیلی چیزها با باورت بازی می کند و تازه می فهمی باور بوی خاک آن هم خاک وطن! یعنی چه! آنقدر این خاک و سنگلاخ هایش برایت دلنشین است که دوست داری تمام قد در این خاک غلط بخوری و به آغوش آفتاب سوخته اش پناه ببری. راه نسبتا طولانی بود راهی که از اهواز تا منطقه عملیاتی رمضان در پیش گرفتیم. سنگریزه ها و جاده ی تمام خاکی هم سرعت لاستیک های ماشین ما را کمتر کرده بود؛ این طنازی جاده به ما فرصت بیشتری برای خو گرفتن با این سرزمین را داد. زمینی که از سر تا ته اش یک آلبوم خاطرات خاکی بود که با هر ورقی که می خورد عکس یک شهید و نام و نشانش را که روی تیرآهن های کنار جاده قامت راست کرده بودند، برایت مرور می کرد. راه پر از خاک و سنگ و خار بود و این تازه اول راه بود؛ دور و کمی صعب العبور. این سختی راه نظر بعضی از کاروان ها را برای بازدید تغییر می داد و جز چند اتوبوس که از راه دور می دیدی چیزی به چشمت نمی خورد. کم کم خاک رنگ خود را عوض کرد و اول یک نهر نیمه خشکیده با ساحلی از نمک و بعد دریاچه های کوچک متعدد کم عمق اما پرآب و در کنارش نیزارهای سبز و خاک زنده! اینجا یادمان شهدای رمضان است. منطقه عملیاتی رمضان که در یک مثلث منطقه ای که از اطراف به کوشک، طلائیه و پاسگاه های هور و شلمچه منتهی است. منطقه ای که شاهد عملیات های یک تا پنج رمضان بود که منجر به آزادسازی ۲۵۰ کیلومترمربع از خاک ایران و فتح ۸۰ کیلومتر از خاک عراق و پاسگاه زید شد. در ابتدا تجهیزات جنگی اوراق شده و پوسیده در زمان، در گوشه و کنار به چشم مان خورد و دو پسر نوجوان که با آن ها عکس یادگاری می گرفتند با کلی ژست های آرتیستی! یعنی شهدا می دانستند که روزی سلاح مبارزه شان برای نسل آینده به یک اسباب یادگاری مبدل می شود؟ جلوتر رفتیم یک قایق سوراخ در دریاچه ای با آب سبزرنگ دیدیم و پرچم های ایران که در همه جا نصب شده بود. برای ورود از دالانی رد شدیم که سقف و دیوارهایش با گونی خاکی تزیین شده بود و یک فانوس در وسط. به یک راه مستقیم رسیدیم که به مقبره ی شهدای گم نام منتهی ¬¬¬¬می شد. در دو طرف مسیر سیم های خاردار بود و چفیه و عکس های ناب از شهدا. در سمت دیگر، ایستگاه واکس زنی بود. چند سرباز آفتاب سوخته و لاغر که لباس نظامی به تن داشتند از زائران درخواست می کردند تا کفش هایشان را واکس بزنند. به ما هم اصرار کردند و برای اینکه سر صحبت را با ایشان آغاز کنیم، کفش های رنگ پریده ی خود را دو دستی تقدیم کردیم. اسمشان را پرسیدیم که گفتند: «ما همه سرباز هستیم، اسم مان سرباز است و کار و وظیفه مان سربازی. ما خوشحال می شویم که کفش های زائران را واکس بزنیم و به اندازه ی خودمان به شهدا و زائرانش خدمت کنیم.» صفا و سادگی زیبایی داشتند. به محل مقبره ی شهدا رسیدیم؛ یک حیاط بزرگ با حوض پرآبی در میان، و دو درب ورودی برای خواهران و برادران. در اینجا یکدفعه جمعیت به چشم آمد و تمام آدم هایی که هر کدام در کنجی با خود خلوت کرده بودند، یکجا چون پروانه به گرد شهدای گم نام جمع شدند. مردم برای تبرک دست بر قبور می کشیدند و بعد روی پیشانی و صورتشان را با انواری از اعتقاد به زنده بودن شهدا، با نیتی در دل آغشته می کردند. با کمی پرس و جو توانستیم مسئول یادمان را که راوی هم بود، پیدا کنیم و از منطقه و عملیات رمضان بپرسیم. سرهنگ حاتم مظفری که از دهم بهمن امسال در منطقه حضور داشته است، از منطقه برایمان می گوید: «عملیات رمضان به مدت ۱۵ روز از تاریخ ۲۳/۴/۱۳۶۱ تا ۷/۵/ همان سال در ۵ مرحله به انجام رسید و اولین عملیاتی بود که ایران توانسته بود وارد خاک عراق شود و پاسگاه زید عراق را فتح کند که پس از قطعنامه این پاسگاه به عراق باز گردانده شد.» پس از زیارت شهدای گم نام منطقه و اقامه ی نماز جماعت ظهر و عصر با تجربه ای نو از یک منطقه ی جنگی به سمت مناطق دیگر رهسپار شدیم. ]]> معرفی مناطق Wed, 04 Apr 2012 13:31:44 GMT http://rahian.ir/vdcjfxetzuqeh.sfu.html ‌اینجا، قطعه‌ای از بهشت http://rahian.ir/vdcicpap2t1a3.bct.html زمین بسیار فراخ بود و عجیب. ۱۵ کیلومتر با خرمشهر فاصله داشتیم. یک سرزمین بزرگ که به جرأت می‌توانیم بگوییم بزرگ‌ترین منطقه‌ای که تا به حال دیده‌ایم. در کناره‌های جاده، ریل خط آهن هم دیدیم که ظاهرا تا عراق ادامه داشت و احتمالا پس از جنگ احداث شده است. از دروازه‌های بلند و بزرگی که بخش خواهران و برادرانش تفکیک شده بود و تمثالی از یک تابوت شهید را از سردرهای آن آویخته بودند، گذشتیم. در اولین نگاه روی تابلویی نوشته بود: «شلمچه، مقتل شهدای گمگشتگان زهرایی». منظور این جمله را در ابتدا نفهمیدیم تا اینکه شنیدیم شلمچه، محل عملیات کربلای ۵ در دی ماه ۱۳۶۵ و با رمز یازهرا(س) بوده است. یک پل شناور فلزی و یک تانک عظیم‌الجثه که به طور اوریب مماس با حاشیه‌ی راه بود نظر ما را به خود جلب کردند و سوژه‌ی زیبایی برای عکس‌هایمان شدند. در گوشه و کنار قایق‌های فلزی واژگون و تانک‌ها و نفربرهای از کار افتاده دیده می‌شد. سنگرهایی در میان خاکریزها و یک خاکریز بزرگ که مردم برای رفتن به بارگاه شهدا می‌بایست از روی آن مسیری طولانی را طی می‌کردند. صف‌های طویلی از زائران روی این خاکریز شکل گرفت که در میانشان پیرمرد و پیرزن و کودک هم با وجود مشقت بسیار، حضوری وصف‌ناپذیر داشتند و همتی ستودنی. دکل‌های دیدبانی زنگ زده بودند. صدای ضبط شده‌ی تیراندازی و پارازیت‌های بی‌سیم و فراخوانی عملیات از سوی بی‌سیم‌چی، موشک‌های هوایی در حال پخش بود. طوری که تصور می‌کردی هنوز جنگ زنده است و رزمندگان در این مکان درحال مبارزه‌اند. دلت می‌خواست تو هم دست به کار شوی، به یکی از این سنگرهای خاکی بروی و آماده‌ی رزم شوی. داشتیم به سمت بهشت پیش می‌رفتیم. این را از تابلوی راهنمای مسیر فهمیدیم و وقتی نگاه انداختیم گنبد فیروزه‌ای رنگ با یک پرچم سرخ را از دور دیدیم که محل تدفین شهدای گمنام بود. در طی ادامه‌ی مسیر بهشت به یک تالاب خشک شده رسیدیم با ادواتی عجیب! چیزی شبیه یک قاصدک فلزی بزرگ که به آن تله‌ی خورشیدی می‌گفتند و در اصل وسیله‌ای بوده که در زیر آب هر شاخه‌اش را به یک مین متصل می‌کردند که در صورت عبور حتی کوچکترین شی از میان آن شاخه‌های خشن فلزی، انفجار و سپس انهدام صورت پذیرد! البته اگر کسی می‌توانست از سیم‌های خار دار فراوان روی آن‌ها عبور کند، به این خورشید مرگ می‌رسید که هیچ ابزاری برای از بین‌بردنش نبود. نامردهای خدا نشناس فکر همه جا را کرده بودند و خدا می‌داند جان چند عزیز را این گونه ستانده‌اند. با طی کردن مسیر نسبتا طولانی خاکریز به گودی عظیمی رسیدیم که تا چشم کار می‌کرد، بیابان بود و شوره‌زار. در اینجا هم شاهد تانک‌های بدون سرنشین بودیم که ملعبه‌ی دست کودکان شده بودند و از همه جایش بازدید می‌کردند. به یک بنایی که طاق فلزی داشت رسیدیم با یک سکوی مرمر در وسط. وقتی نزدیک‌تر شدیم و صحبت‌های آقا را روی آن خواندیم، فهمیدیم اینجا محل سخنرانی مقام معظم رهبری بوده است. که حالا راویان در آن محل قرار می‌گیرند و روایت می‌کنند برای مردم. به همان گنبد فیروزه‌ای رسیدیم که در اضلاع مختلفش چیزهای مختلفی نوشته شده بود؛ همچون «شلمچه قطعه‌ای از بهشت است» که از بیانات آقا بود و «شهادت هنر مردان خداست» در داخل مقبره که بسیار بزرگ بود و محل ورودی تفکیک شده بود، به قبور ۸ شهید گمنام رسیدیم و فاتحه‌ای خواندیم. در مورد این ۸ شهید از خادمین پرسیدیم که گفتند بقایای ابدان ۴۷ شهید گمنام عملیات کربلای ۵ را در قالب ۸ قبر در این مقبره قرار داده‌اند که عدد ۸ آن به نیت امام هشتم، ۸ سال دفاع مقدس و ۸ عملیات انجام شده در این منطقه بوده است. قبور شهدا در جایی شبیه به گودال بود که از چند پله به پایین می‌رفتی و به جایگاه‌شان می‌رسیدی. در طرف دیگر هم یک فضای شیشه‌ای پر از بقایای لباس و تجهیزات شهدا بود که مردم زیارت می‌کردند و نذورات خود را به داخل آن می‌انداختند. بوی گلاب همه را مست کرده بود و همه در این گودال قتلگاه به یاد سیدالشهدا(ع) اشک می‌ریختند. بعداز زیارت به خارج از مقبره رفتیم که شاهد ایستگاه فروش کتاب و کیوسک‌های تلفن بودیم. در راه برگشت به سمت خروجی یادمان، وقتی قدم‌های خود را می شمردیم و روی ردپاهای به جای مانده راه می‌رفتیم، در یک تکه از خاک حک شده بود: «کمکم کنید شهدا- حبیب» چقدر جالب بود که تا این حد کسانی که به اینجا می‌آیند به باور می‌رسند و از شهدا مددجویی می‌کنند و با آن‌ها انس می‌گیرند. هوا با بادهایی شدید هجوم آورده بود و غبار خاک را به تمام پیکرمان نشانده بود. در حالی که همه به این خاک آغشته شده بودیم، از یادمان خارج شدیم که بر روی سردش نوشته شده بود: «شهدا را به خاک نسپارید، به یاد بسپارید.» ]]> معرفی مناطق Tue, 03 Apr 2012 13:27:22 GMT http://rahian.ir/vdcicpap2t1a3.bct.html نیم متر از این خاک را حفر کنی به طلا می رسی! http://rahian.ir/vdchtinxd23nw.ft2.html اینجا طلائیه است. سرزمینی که کیمیاگر است و مس وجود بسیاری را به طلا تبدیل کرده و آنقدر غربت دارد که غریبانه به سمت خود می خواندت و تو هم غریبانه با قلبش انس می گیری. خاک طلائیه روایتگر است. گوش کن! کمی از موقعیت عملیات رمضان دور شدیم و به طلائیه رسیدیم. از دور شبیه یک شهر خاکی بود با یک گنبد نقره ای و دروازه ای خاکی با گونی های شنی و سربندهای توسل. همین که از راه رسیدیم صدای یک راوی که در زمینه ای از یک موسیقی آرام آشنا در حال صحبت کردن بود، ما را سرجایمان میخ کوب کرد. حرف های آشنا اما از یاد رفته ی راوی تمام سر تا به پایمان را گوش کرد و فقط دوست داشتیم بشنویم. بشنویم از غربت طلائیه، غربت کسانی که برای ما رفتند و حالا در هیچ کجای زندگی خصوصی و اجتماعی ما جایی حتی کوچک! ندارند. راوی جوانی با لباس خاکی، یک کلاه بافت یشمی و چفیه ای بر گردن و چهره ای که معلوم نبود از اشک و شرم سوخته یا آفتاب مغرور منطقه. از ته دل با دل های ما حرف می زد و چشم همه را با عرق شرم خیس کرده بود. جلوی دروازه ی ورودی یادمان، از کفش و دمپایی پر بود و دو نوجوان خاکی پوش سر در گریبان که مثل ابر بهاری در حال باریدن بودند. عجیب است، به یاد ندارم در تهران و حتی جاهای دیگر، پسرانی به این سن بدون خجالت کشیدن و ملاحظه ی دوروبر و بدون غرور، انقدر خاکی و شرم گونه به گریه بیفتند. حال همه ی ما منقلب شده بود. زمین، زمین عجیبی بود. این را همه درک کرده بودیم. یک زمین در محاصره ی آب که جزیره ای بود برای خودش. طلائیه در منتهی علیه جنوب غربی خاک ایران قرار دارد. وقتی از جاده ی ۴۰ کیلومتری اهواز-خرمشهر آمدیم به سه راهی جوفیر رسیدیم و ۶۵ کیلومتر پس از آن به سه راهی فتح. طلائیه یک جاده به نام جاده ی صاحب الزمان دارد. منطقه مرکزی آن از یک سمت، ۱۲ کیلومتر تا عراق فاصله دارد و از ۸ و ۴ کیلومتری آن که دال طلائیه است، جزیره ی مجنون شمالی و جنوبی قرار دارد. از دروازه ی خاکی طلائیه رد شدیم و برای زیارت به مقبره ی شهدا رفتیم. بوی بهشت می آمد. انگار به اصلت باز گشته ای. به همان جا که روزی تو را از آن بیرون رانده بودند. تپه ها ی دور تا دور منطقه را که بالا می رفتی به یک جریان عظیم آب می رسیدی. که با سیم خاردار مانع رفتن مردم و به خطر افتادن امنیت آن ها شده بودند. چقدر آرامش داشت چشمان این آب! روزی این آب از چشمان شهدای ما سیراب می شده و برای جاری شدن در وجودشان، موج موج، بی تاب به سویشان می دویده. هر جا را که نگاه می کردی در هر گوشه و کناری هر کس با خود خلوتی داشت. البته خلوتی با حقیقت خودش، در حضور خدا و حضور همیشگی شهدا. کمتر زمانی پیش می آید که در مکانی آدم هایی را پیدا کنی که همه در حال فکر و تأمل کردن اند، در سکوت و بدون صحبت های بیهوده. در یک سمت از طلائیه دو چادر برزنتی بزرگ برپا کرده بودند که محل برگزاری نمایشگاه و استراحت زائران بود. نمایشگاه پر بود از رسانه های تصویری و مکتوب که پرده از جنگ نرم امروز بر می داشتند. از آشنایی با فرقه های منحط چون بهائیت، وهابیت و ... تا فلسفه ی کلمه ی بولوتوث که در زبان یونان باستان به یک مار و درخت اشاره دارد. بازی های رایانه ای که ذهن و اعتقادات قلبی ما را به بازی می گیرد و فیلم ها و کارکترهای انیمیشنی که تازه می فهمیدی چقدر با تو دشمن اند و تو چه ساده لوحانه آن ها را شریک خلوت و حریم شخصی خود می کنی و برای بچه های کوچک یک الگوی تمام عیار چون هری پاتر دست و پا می کنی. با دیدن این نمایشگاه از خودم پرسیدم که اگر الان شهدا با من حرف می زدند برای این ساده لوحی آگاهانه ی من که یک نسل مدعی در سواد و تکنیک هستم، چه می گفتند؟! قهرمان من کیست؟ این جمله ای بود که روی یک تابلو نوشته شده بود و عکس چند جوان امروزی که تیشرت هایی منقوش به تصویر شهدا را به تن داشتند؛ چقدر به ما جوان ایرانی این تیشرت قهرمانانمان برازنده بود. اما کاش می دانستیم قهرمان واقعی زندگی همه ی ما کیست! وقتی با سعید ثمردار که خود را خادم خادمین طلائیه می دانست از منطقه پرسیدیم، در پاسخ گفت که طلائیه منطقه ی خاصی است، چرا که مرز بین خشکی و آب است و جنگیدن در چنین شرایطی بسیار مشکل. اینجا منطقه ی خاصی و شهدایش هم شهدای خاصی هستند. زائرانش هم زائران خاصی هستند چرا که در هر زمان هر کاروانی نمی تواند به زیارت اینجا بیاید. چون ممکن است شرایط آب و هوایی نامساعد باشد و تنها گروهی اندک بتوانند به طلائیه برسند. شهدا زائران خود را خودشان انتخاب و دعوت می کنند. منطقه طلائیه یکی از محورهای عملیات های خیبر در سال ۱۳۶۲ و بدر ۱۳۶۳ بوده است. در عملیات خیبر اولین تجربه ی جنگ آبی-خاکی را داشتیم که شرایط بسیار سخت و مشقت باری را به همراه داشت. به همین دلیل شهید حاج عبدالله میثمی نماینده ی امام فرمودند: «هر کس که در طلائیه ایستاد اگر در کربلا هم بود می ایستاد.» عراق در برابر ما تجهیزات سنگین تری داشت و ما در مقابل جوانان هوشمندی را داشتیم که با نبوغشان دشمن را بر جای خود نشاندند. از جمله ی آن ها طراحی پل شناور خیبر بود که حتی تانک هم از روی آن عبور کرد. طراح این پل مهندس شهید حاج بهروز پورشریفی است. این پل خشکی را به خشکی متصل می کند و از طریق آن می توانستیم بسیاری از تجهیزات را وارد جزایر کنیم. هم اکنون نیز این پل در خاک عراق باقی مانده است. جاده های بسیاری هم توسط مهندسان ما که به آن ها سنگرسازان بی سنگر می گفتیم احداث شده است که الآن هم مورد استفاده قرار می گیرد. ]]> معرفی مناطق Mon, 02 Apr 2012 13:19:07 GMT http://rahian.ir/vdchtinxd23nw.ft2.html دعوت به یک مهمانی در جنگ http://rahian.ir/vdcgrq9w4ak9y.pra.html اروندکنار جایی که رودخانه‌ی طویل اروند و نخلستان‌های سبز و خرمش بیش از هر چیز، چشم را از اطراف می‌ربود. اینجا همان منطقه‌ی عملیاتی والفجر ۸ است که کلی تعریف‌اش را شنیده بودیم؛ منطقه‌ای وسیع در نزدیکی یک بندر. برای ورود به یادمان انگار مجبور بودیم از بازار نوروزی محلی‌ها عبور کنیم و نیم‌نگاهی هم به اجناس ته لنجی بیاندازیم. قیمت‌ها ظاهرا خوب بود، اما طمع فروشندگان وقتی می‌دیدند که غریبه هستی‌ قدرت خرید را از آدم صلب می‌کرد و ترجیح می‌دادی برای ثابت کردن اشتباه فروشندگان هم که شده دست از خرید بکشی و بی‌تفاوت به اجناسشان عبور کنی. اکثر زائران هم در بازار به دنبال خرید سوغاتی بودند و حسابی سرشان گرم بود. در وحله‌ی اول هیچ چیزی از یادمان به چشم نمی‌خورد. تعجب کردیم که اینجا دیگر چه جور جاییست. وقتی از بازار با آن سروصداهای فروشندگان و چانه‌زدن‌های مشتریان فارغ شدیم، نگاهمان را در جست‌وجوی نام و نشان و یا تابلویی به سمت یادمان ریز کردیم. یک ساختمان با دو درب ورودی دیدیم که به سراغ هر یک از درها رفتیم، خالی از سکنه و بسته بود. با ناامیدی نگاهی دیگر انداختیم تا در چشم‌اندازی نسبتا دور پرچم‌های رنگین رقصان در باد، امیدی برای دیدن یادمان برایمان زنده کرد. در حال رفتن به سمت پرچم‌ها بودیم و به اطراف و آدم‌ها نگاه می‌کردیم تا به یک جمع‌بندی در مورد سبک زندگی این مردم و فرهنگ حاکم بر آن‌ها برسیم. هر جا که قدم می‌گذاشتیم پر بود از زباله‌های کوچک و بزرگ و آدم‌هایی که با لهجه، فارسی صحبت می‌کردند؛ اکثریت در پوشش شبیه همان تهرانی‌های خودمان بودند. این ذهنیت نسبت به جنوب کشور همراه ما بود که مردان و زنانی خون‌گرم با فرهنگ و زبانی بومی دارد و پوشش بسیار زیبای زنان با چادری عربی، نقابی بر صورت و دمپایی‌های حصیری؛ اما هرچه دنبال ذهنیتی که فیلم‌ها از جنوب برایمان ساخته بودند، گشتیم، چیزی جز تعدادی بسیار معدود نیافتیم. با نزدیک شدن به پرچم‌ها به رودی با عرض نسبتا کمی رسیدیم که بوسیله‌ی پلی فلزی از روی آن عبور کردیم. در ورودی یادمان گونی‌های خاکی را دیدیم که پیرزنی روی آن‌ها نشسته بود و نفس تازه می‌کرد و در سمتی دیگر خادمین خواهر، چادرهایی با زمینه‌ی سفید و گل‌هایی رنگی به بازدیدکنندگان غیر محجبه امانت می‌دادند. سپس از مسیری که قبلا تعیین شده بود به سمت محل یادمان حرکت کردیم. در این مسیر از پل‌هایی با بدنه‌ی یونولیتی که روی نیزارها و زمین خیس و نمناک پهن شده بود، عبور کردیم. پل‌ها حالتی شناور داشتند و با حرکت پاهای ما تکانی می‌خوردند که کودک درونمان را قلقلک می‌داد. در مسیر عبور از نیزارها صدای تیر و ترکش و عملیات جنگی پخش می‌شد و یاد فیلم‌های سینمایی دهه‌ی ۷۰ ‌می‌افتادی. تجربه‌ی خیلی جذابی بود! به یک ساختمان بزرگ سیمانی که رنگی تیره داشت و پنجره‌هایش را از بیرون با پتوی سربازی معروف! پوشانده بودند، رسیدیم با تابلوی راهنمایی که عنوان «نمایشگاه گنج جنگ» را داشت به داخل هدایت شدیم. از زمین بیرون ساختمان که پر از خاک بود به یک دفعه روی زمینی پوشیده از سرامیک ایستاده بودیم که پاهایمان را متعجب کرد! در غرفه‌های مختلف تصاویری از جنگ و کتاب‌های مرتبط با آن بر روی سه ‌پایه‌های دوربین گذاشته بودند. به انتهای سالن نمایشگاه که رسیدیم محلی برای فروش کتاب‌ و محصولات فرهنگی بود که عناوین کتاب‌ها ما را به سمتش کشاند. نگاهی به عنوان‌ها و فهرست‌ها انداختیم و خرید فرهنگی خود را در کمال رضایت انجام دادیم. پس از خروج متوجه شدیم در سالنی به موازات همین جا نمایشگاه بیداری اسلامی برپاست که از آن هم دیدن کردیم. بعد از اتمام بازدید از نمایشگاه که غرفه‌های مختلف اقلام مصرفی و تزیینی هم داشت، از دور کشتی بزرگی روی آب دیدیم که جمعیتی به دورش جمع شده‌اند و در حال تماشا هستند. خود را به محل رساندیم. داخل کشتی برای بازدید عموم آزاد نبود و فقط از بیرون هیبت‌اش را به نظاره نشستیم. کمی آن‌طرف‌تر از ساحل، مقبره‌ای را دیدیم با دیوارهای شیشه‌ای که محل تدفین شهدای گمنام بود و محل زیارت زائران. دستی بر ضریح شیشه‌ای کشیدیم و به زیارت شهدا نائل آمدیم. در سمت دیگر ساحل لوله‌‌ای با عرض و ارتفاع بزرگ را دیدیم که روی‌ آن مراحل ساخت پل بزرگ و معروف بعثت به تصویر کشیده شده بود. تصویرها را نگاه کردیم و توضیحات پایین‌اش را به دقت خواندیم. پل بعثت سه و نیم ماه بعد از عملیات والفجر ۸ توسط مهندس شهید شریفی در سال ۶۴ ، جهت ادامه‌ی عملیات و تثبیت خاک به دست آمده و انتقال نیرو و تجهیزات سنگین ساخته شد. حمل و نقل نیرو و تجهیزات جزو ضروریات عملیات بود که قبل از ساخت پل، به‌وسیله‌ی قایق‌ها و کمک‌های هوانیروز انجام می‌گرفت؛ با گذشت زمان امکان این نوع حمل و نقل دیگر میسر نبود بنابراین در اوایل ماه چهارم مهندس شریفی با انتقال این لوله‌ها از مناطق عقبه به دهانه‌ی خلیج فارس، این مسئله را حل کرد. در ساختار این پل، ۴۸۰۰ لوله، هر کدام به وزن ۷ تن و طول ۱۲ متر، به هم جوش خوردند. که روند جابه‌جایی پل به محل اصلی‌اش بسیار هوشمندانه بود. اجرای این پل با جهاد سازندگی خراسان بوده و زمان بهره‌برداری از آن در سال ۱۳۶۵ است. در حال حاضر به منظور تردد کشتی‌ها و قایق‌ها این پل از جایگاهش برداشته شده است تا تردد آبی را دچار مشکل نکند. این منطقه ۱۲ کیلومتر با دریای خلیج فارس و ۹۱ کیلومتر با شهر بندری بصره و فاو فاصله دارد. در سمتی دیگر یک ماکت شنی از منطقه‌ی عملیاتی والفجر را مشاهده کردیم و ایستگاهی سربسته که محل پخش فیلم‌های ۵ دقیقه‌ای فرهنگی برای بانوان بود، با عنوان«سینماکوثر». در پایان می‌بایست از مسیر تعیین شده خارج می‌شدیم که در فواصلی منظم از مسیر تابلوهایی با عنوان «گام‌های عاشقی» به رنگ ارغوانی دیده می‌شد که حامل جملات روانشناسانه و مذهبی در باب شناخت خود و شناخت خدا بود و در زیر همه‌ی آن‌ها به فارسی و لاتین نوشته شده بود: «دوستت دارم خدا». در انتها دوباره باید از پلی فلزی از روی رودخانه‌ می‌گذشتیم. خادمی در ابتدای پل با پاهای برهنه، تک تک زائران را بدرقه می‌کرد. جالب بود که در ابتدای ورود هم خادمی دیگر به تک تک بازدید کنندگان خیرمقدم و خوش‌آمدگویی می‌کرد. با این اوصاف حس کردیم به یک مهمانی دعوت شدیم و خوشحال از حسن رفتار میزبان، خداحافظی کردیم. ]]> معرفی مناطق Sun, 01 Apr 2012 13:16:58 GMT http://rahian.ir/vdcgrq9w4ak9y.pra.html شهید غریب، با یک بال در زنجیر http://rahian.ir/vdcfixdmaw6d1.giw.html از جاده‌های متعددی به سمت شهر عبور کردیم. در آبادان بودیم. به یادمان شهید در همان مکانی که در نقشه داشتیم رسیدیم. یک بنای سنگی برای یادبود که تنها بود و غریب. بنای یادبود شهید شامل یک مجسمه از چهره‌ی شهید بود با یک پوشش رسمی. در قسمت بالا هم یک بال سنگی سفید بود که در زنجیرهای فلزی سیاه به اسارت افتاده بود. متنی که بر روی لوح یادبود خواندیم تنها منبع اطلاعاتی ما بود که این‌طور نوشته شده بود: «آزاده بسیجی، شهید غریب، مهندس محمدجواد تندگویان» وزیر نفت دولت شهید رجائی در ۹/۸/۵۹ حین انجام وظیفه و دیدار با کارکنان شریف و زحمتکش پالایشگاه آبادان که در میان دود و آتش و شلیک مداوم موشک و خمپاره از تأسیسات پالایشگاه شهر آبادان محافظت می‌کردند. در این نقطه به اسارت نیروهای عراقی درآمد. این بنا به منظور زنده نگه داشتن یاد مجاهدت‌های این عزیز نستوه در تاریخ ۲۹/۹/ ۷۹ مصادف با دهمین سالروز خاکسپاری پیکر مطهرش پرده‌برداری شد. مرمت و بازسازی آبان ۱۳۹۰ «بسیج شرکت پالایشگاه نفت آبادان» با اینکه چگونگی اسارت و شهادت ایشان برایمان سؤال بود اما به دلیل نبودن شخصی برای گرفتن اطلاعات بیشتر به همین مقدار بسنده کردیم و با سلام و درود بر روح پاک این بزرگوار به مسیر خود ادامه دادیم. ]]> معرفی مناطق Sat, 31 Mar 2012 13:14:30 GMT http://rahian.ir/vdcfixdmaw6d1.giw.html ملائکه به اینجا تبرک می جویند http://rahian.ir/vdcfijd0aw6dv.giw.html شلمچه کجاست؟ شلمچه یک منطقه مرزی است. این منطقه در غرب خرمشهر است، شلمچه نزديک ترين نقطه مرزي به شهر بصره در عراق است. شلمچه يکي از محور هاي ورودی حمله به شهر خرمشهر بود. شلمچه را می توان دروازه ورودی به خرمشهر دانست. این منطقه بسیار دارای اهمیت بود، طوری که در عمليات بيت ‌المقدس خرمشهر آزاد شد ولي عراق به شدت از این منطقه دفاع کرد تا آن را از دست ندهد. دشمن در این منطقه سرمایه گذاری های زیادی کرد طوری که تجهیزات زیادی در آن مستقر مرد و موانع، استحکامات و رده‌هاي دفاعي متعددي در اين منطقه ايجاد کرد. این اشغال تا دی ماه ۶۵ و تا یکی از مراحل عملیات کربلای ۵ ادامه داشت و بالاخره در هم شکست و آزاد شد. دشمن بعثی یکبار دیگر در اواخر جمگ این سرزمین را در اختیار خود گرفت اما به همت رزمندگان اسلام این منطقه باز پس گرفته شد. برخی شلمچه را محل ورود حضرت علي ‌بن موسي‌ الرضا عليه ‌السلام در هنگام ورود به خاک ايران در زمان مامون می دانند. شلمچه سرزمین مقدس سال ۱۳۷۸ بود، برای اولین بار سفر به سرزمین راهیان نور در ایام عید برگزار شد. حضرت آقا راهی مناطق عملیاتی جنوب شدند. یکی از مکان هایی که ایشان به بازدید از آن جا پرداختند، منطقه عملیاتی شلمچه بود. آقا در این دیدار گفتند: «امروز شركت من در مجموعه‌ى زائران خاك خونين شلمچه، براى بزرگداشت ياد و نام شهيدان عزيز و مردان بزرگى است كه با خون خود، با جهاد و همت خود، با عزم و اراده‌ى خود، نام شلمچه و خرمشهر و خوزستان و ايران را در تاريخ، بلند كردند» آقا در ادامه شلمچه را سرزمین مقدس خواندند و فرمودند: « اين ‌جا نقطه ‌اى است كه ملائكه ‌ى الهى كه شاهد فداكارى مخلصانه ‌ى اين شهداى عزيز بودند، به آن تبرّك مى‌جويند. اين‌جا متعلّق به هركسى است كه دلش براى اسلام و براى قرآن مى‌تپد. اين‌جا متعلّق به همه‌ ى ملت ايران است. دل هاى همه‌ ى ملت ايران، متوجّه اين نقطه، اين بيابان و همه ‌ى اين مناطقى است كه شاهد فداكاري هاى جوانان بوده است. شما كه اين‌جا را گرامى مى‌داريد، خوب مى‌كنيد. آمدن شما و احترام به اين نقطه، بسيار بجا و بسيار كار صحيحى است. بنده هم خواستم به ارواح طيّبه‌ى شهيدان و به نَفَس هاى معطّر جوانان مؤمن، تبرّك بجويم و به اين عزيزان احترام كنم؛ لذا آمدم در جمع شما شركت كردم» شاید بی راه نباشد که این سفر و این صحبت ها را پایه گذار اردوهای راهیان نور بدانیم. دیدار از شلمچه از خروجی غربی خرمشهر که می گذری به قسمتی می رسی که محلی ها به آن پل نو می گویند. از روی پل می گذری در ابتدای جاده ای که انتهایش معلوم نیست طاق نصرت زده اند و در ضلع بالایی و مرکزش نوشته اند: «به اولین خاکریز دفاع مقدس خوش آمدید». وارد جاده می شویم، نمی دانم فاصله ی ابتدا تا انهایش چقدر است، جاده با گارد ریل از وسط جدا شده و با احتساب خط های وسط هر کدام از جاده ها در هر طرف ۳ لاین برای عبور خودرو ها وجود دارد. پرچم های مربوط به ایام محرم و صفر را هنوز در نیاورده اند، پرچم هایی که بالا و پایین آن را بوسیله میله به تیر برق ها متصل کرده بودند و روی آن ها تصاویری از حرم حضرت اباعبدا...(ع)، حضرت عباس(ع)، جملاتی در خصوص محرم و صفر و عبارت های السلام علیک یا اباعبدا...(ع) زینت بخش این پرچم ها هستند. چند کیلومتری که جلو رفتیم جای این پرچم ها خالی مانده بود و بعد از آن تصاویر شهدای خرمشهر قرار داشت. تصاویری که پایین آنها دو نوشته ستاد راهیان نور و منطقه آزاد اروند وجود داشت. بعد از چند کیلومتر تابلوی سبز رنگی بود که نشان دهنده مسیر نهر خیّن بود. در ابتدای ورودی یادمان ورودی اتوبوس ها از ماشین های شخصی و افراد جدا شده بود. از ورودی که وارد می شدی لاجرم از زیر یک طاق نصرت حصیری عبور می کردی که بلایش نوشته بودند: «شلمچه بوی چادر خاکی حضرت زهرا(س) را می دهد.» این جمله مرا مداحی معروف یاد امام و شهدای، حاج سعید حدادیان می اندازد. آن قسمتی که در مورد شلمچه و حضور خانم زهرا(س) می خواند. غروب است که به شلمچه رسیده ایم. چند کاروان از برگزیده های هلال احمر پشت یکی از خاکریزهای نزدیک یادمان نشسته اند و راوی برایشان صحبت می کند. گنبد فیروزه ای یادمان همراه غروب و پرچم هایی سرخی که روی آن است، خیلی چشم نواز است. حس غریبی دارد. وارد یادمان می شوم در قسمت مرکزی با ارتفاعی حدود دومتر پایین از سطح اصلی حسینیه یک چهار دیواری شیشه ای هست که در آن یادگاری های روزهای سخت؛ از خمپاره گرفته تا پوتین های بازمانده از شهدا را گذاشته اند. در قسمت بالایی این ضریح شیشه ای، ۵ شهید گمنام هستند که همه شان فرزندان حضرت روح‌ا... اند و یادگاری های این سرزمین مقدس. ]]> معرفی مناطق Mon, 12 Mar 2012 12:11:35 GMT http://rahian.ir/vdcfijd0aw6dv.giw.html