۱۲۵
۰
تاریخ انتشار
سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۴۹
کد مطلب : ۲۱۰۳
روابط عمومی و امور بین الملل ستاد مرکزی راهیان نور کشور:

ما را میهمان «دلنوشته های آسمانی» خود کنید

ما را میهمان  «دلنوشته های آسمانی» خود کنید
اهالی باصفای « راهیان نور » سلام !

دلنوشته ها جایی است برای کسانی که فکر می کنند گفتگو درباره مسائل معنوی با دوستانی که آنها را ندیده و نشنیده اند و تنها در اینکه راهیان نوری هستند مشترکند می تواند به آنها برای رسیدنی عاشقانه تر و درکی زیباتر از دوستی با شهدا کمک کند .

مسئولین این صفحه با کمال علاقه و اشتیاق ،خاطره های راهیان نور،دلنوشته هاو پیام های دریافتی تک تک شما عزیزان را خوانده و پیام هایی که به تحقق این هدف الهی کمک کند را منتشر می کنند و برای همه کسانی که خالصانه مطلبی را درج میکنند آرزوی توفیق و سربلندی میکنند .

در راستای رسیدن به اهدافی که برای این صفحه در نظر داشته ایم از انتشار پیام هایی که حاوی معرفی سایت ها و وبلاگ های شخصی ،درخواست و یا ارائه ایمیل و تلفن ،در خواست کمک های مادی ومطالبی که به سایر بخش های سایت مربوط می شود معذوریم .

راهیان نوری های قدیمی سپاس وراهیان نوری های جدید خوشامد گویی مارا پذیرا باشید .

دوستان گرامی: برای گذاشتن پیام خود ،از قسمت ارائه نظر در پایین صفحه استفاده نمایید .


نام شما

آدرس ايميل شما

مریم
Finland
بچه هاپدرم میگوید من در مکه خانه خدارادیدم ولی در جای شهدا خود خدا را.ممنون
Finland
بسم الله لرحمن الرحیم سلام وقتی تو سالهای گذشته دوستانم اردوی راهیان نور می رفتند من فقط نگاهشون میکردم!دوست داشتم برم اما نمیدونم چرا ثبت نام نمیکردم! اما الان عشق به شهدا تموم زندگیمو گرفته. هر روزی که میگذره با چندتاشهید آشنا میشم اشک چشمم خشک نمیشه وقتی درباره شون مطلب میخونم یا فیلمشونو میبینم حالا که من اونا رو میخوام انگار اونا منو نمیخوان! کاش غیر از عید و تابستان هم اردوی راهیان نور برگزار می شد، آخه من چطوری میتونم تا دم عید طاقت بیارم؟!!!!!
Finland
آنجا که هر جایش همه عطر حسین است /دل ها همه یار وفادار حسین /آنجاکه مهراب غلامان حسین است/ دل ها همه پیوسته با ذکر حسین است /دو کوهه مظهر لبیک گویان حسین است/ شلمچه مظهر عشق خدایی/ خفتگانش خفتگان کربلایی/ کرخه را بینی بگویی مظهر تالاب عشق است/ هرکه را عاشق ببیند غرقه در آغوش عشق است/ کاروانان را همه مدهوش حق یاب/ که بر جاپای آنان بوسه ی خاک بهشت است
Finland
واقعا خداقوت ...
محمد حسن رنجبر
Finland
سلام ؛ من سال قبل و برای اولین بار به کربلای ایران اعزام شدم نمی تونم حسم و بهتون بگم واقعأ احساس عجیبیه هرچند به نظر دور و بریا و خیلیای دیگه شاید 1 مشت خاک بیشتر نباشه ولی خدا میدونه بچه های عزیز وطن چه سختیهایی که اونجا نکشیدن چه ظلمها که بهشون نشده من تا سال قبل تمایلی به رفتن به راهیان نور نداشتم ولی 1 بار که اعزام شدم اصلأ نمی تونستم دل بکنم انگار یکی از عزیزترین کسم و اونجا جا گذاشتم و دوست دارم یعنی خواهش میکنم شهدا امسالم دعوت نامم و امضاء کنید به خدا ما خیلی بهتون بده کاریم شاید با دیدن منطقه های عملیاتیتون بتونیم خودمون و بهتون نزدیکتر ببینیم با تشکر.
سوریا ابراهیمی
Finland
سلام ، الان حدود 10 ماه که از کربلا ایران برگشتم ، هر چه نزدیک به زمان سال تحویل می شویم دلم بیشتر هوای شهدا رو می کنه مخصوصا منطقه هورالعظیم . شهدا منو امسال هم بطلبید
بهبهان شهر سرداران شهید
Finland
شهدا بخدا دلم تنگه/واسم دعا کنید/حضرت زهرا میدونه شهدادلم تنگه
شهرویی
Finland
سلام من هم خیلی دوست داشتم خادم شهدا بشم ولی نشد کلی گریه کردم
رحمان حیدری پور
Finland
سلام اجرکم الله یاعلی...
زهرارحمانی زاد
Finland
salam faghat mitonam begam kheili alie.khaste nabashid.
منصور
Finland
من سرباز همین منطقه بودم باید ببینی تا درک کنی
حسینی
Finland
با سلام و عرض ادب خالصانه و مخلصانه از تمامي دست اندركاران ستاد راهيان نور سپاسگزارم و دعاي خيرمان رهرو راهتان. التماس دعا
ابوالقاسم بابامير پور
Finland
نميدونم چي بگم ولي اينو ميگم شهدا خيلي حق برگردن ما دارند التماس دعا
فرزند رزمنده
ما مشتاق دیدار روی امریکاییها در کربلای ایران هستیم...میهمانی شهدا میتونه جای خوبی برای برگشت خیلی از دوستان گذشته و دشمنان امروز باشه... ای کاش گزینه های روز میز در فکه و در میدان عشق اقا مرتضی پهن می شد... شهدایی دعا کنیم، شهدایی زندگی کنیم، و شهدایی ...
میهمان
دوسال تمام هست که درارزوی خادم شدن در مناطق جنگی جنوب کشور هستم.امسال پس از کلی دوندگی و رفت و امد به سپاه شهرمان ،حالا که قرار شده بود یادمان مورد نظر مان را انتخاب کنیم،به خاطر کم کاری سایت کوله بار که مجریان این کار هستند،موفق نشدم یادمان را انتخاب کنم.آخرش هم کوله بار قضیه را با قرعه کشی که من بهش شک دارم تمام کردو اسم ما در نیامد. واقعا اینطوری می خواهین جوانان را جذب کنین.
سید حامد
باسلام برادر خدا قوت با نگاه به این یاد مانها انسان دلش سبک میشود وانقلابی در درون انسان بوجود می اورد
دلتنگ شلمچه
ای شهید... ای که رسیده ای به او. با من خسته دل بگو. یاد وصال کوی او. راه وصال سوی او. نقش وصال روی او... (اللهم عجل لولیک الفرج)
دلتنگ شلمچه
ای شهید... ای که رسیده ای به او. با من خسته دل بگو. یاد وصال کوی او. راه وصال سوی او. نقش وصال روی او... (اللهم عجل لولیک الفرج)
سید خلیل آلبوشوکه
شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد (ص)
عباسعلی خراسانی-دامغان
از سایتی که راه اندازی نمودید جای بسیار تقدیر و تشکر دارد ممنون.دامغان
سلمان جلیلوند
با عرض سلام و درود و خسته نباشید بابت زحماتی که در حفظ ارزش های جنگ انجام میدهید، از نشر کتابستان، نمایندگی انحصاری سوره مهر در قم مزاحمتان می شوم، در صورت تمایل و با توجه به بیانات مقام معظم رهبری، در مورد فعالیت فرهنگی و آموزش های فرهنگی، لذا از طرف این کتابفروشی آمادگی همکاری خود را با شما اعلام میدارم، در پایان متذکر می شوم که این انتشارات توانایی فراهم کردن اکثر کتابهایی با زمینه جنگ، دفاع مقدس، جنگ نرم، بیداری اسلامی و کتاب های نشر معارف و مقام معظم رهبری را دارد. قبلا از همکاری شما سپاسگذارم و منتظر تماستان هستیم.
دامغان
سلام آقا عالیست عالیست عالیست بهتر از این نمیشه
مجتبی زارچی پور
سلام اينجانب از پرسنل نيروي انتظامي هستم سال گذشته توفيق داشتم براي اولين بار مناطق جنوب را زيارت کنم در فکه حالت عجيبي به من دست داد که واقعا وصف ناشدني است واين حالت پس ازسه ماه که به کربلا مشرف شدم تکرار شد در فکه نذر کردم سال آينده سه روزبه فکه رفته وبه زائرين آب بدهم لطفا من را راهنمايي کنيد تا اين نذرم راانجام دهم
عباسعلیخراسانی
از سایتی که راه اندازی نمودید جای بسیار تقدیر و تشکر دارد ممنون
امیرعلی
عالی بود نگاهم یاد یاران کرده امشب .......
milad
نمیشه ازاونجا دل کند................
جانم فدای رهبر
فاطمه اصلانی
اینجا سرزمین عجیبی ست، سرزمینی که در آن جسمت پست می شود و روحت رفعت می یابد، این خسته و خرد می شود و آن تر و تازه...
اینجا درست نقطه ی سفر مرزی ست.
مرز میان جان و تن
قدمی دیگر به این سو بردار تا جانانه شوی، قدمی دیگر تا آسمانی تر شوی
گمنام
خیلی قشنگ بود خوش بحالتان امید وارم که شهیدان دست همگی ماها را بگیرند.سایت شما به دلیل اینکه تازه طراحی شده. خوب اطلاع رسانی نشده است. لطفا جهت استفاده مردم اطلاع رسانی شود. شهدا نگهدارتان باشد.
سجاد
بسم رب الشهدا...

سفرنامه ي طلائيه :
عيد امسال با شهادت بي بي دو عالم ، مادر شهدا ، حضرت زهرا سلام الله عليها مصادف شده است .
گفتم تعطيلات امسال کجا بروم ؟

باز هم ندا دادن هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

شهدا دعوتمان کردند ، کربلاي ايران ، جايي که با نام حضرت زهرا سلام الله عليها گره خورده است .
جايي که رزمندگان ما صحنه هايي عاشورايي خلق کردند .

امسال به طلائيه رفتم . . به طلائيه رفتيم تا طلائي شويم . تا عوض شويم ، تا خدايي شويم .

طلائيه نامي آشنا و سرزميني پر معني است . قطعه اي از بهشت که در منتهي اليه غرب استان خوزستان و نزديک مرز ايران و عراق قرار دارد .
از ميانه ي جاده ي اهواز-خرمشهر بايد به ياد ياران عاشورائي امام حسین عليه السلام تقريبا 72 کيلومتر طي کنيم تا به سرزمين ياران عاشورايي خميني (ره) برسيم .

طلائيه در روز ها و شب هاي مربوط به عمليات خيبر شاهد صحنه هايي بود که صد ها سال قبل از آن کربلا آن را ديده بود . کربلا جاودانه ماند و طلائيه نيز يادمان گشت تا براي هميشه ياد و نام يازان عاشورائي خميني را زنده نگاه دارد .


راهيان نور ، خادمي شهدا ، سفر به مناطق عملياتي و ... يک مهماني خدايي هست . اين مهماني نه به اراده ي ما ،و نه به همت ماست . اينجا دعوته !!!
اينجا حساب و کتاب داره ، قربانگاه عاشقان و دلدادگان شهدات سال 59 ميشود زيارتگاه عاشقان شهداي سال 92 .

اينجا طلائيه نيست ، اينجا باب من ابوابِ الله هست . شهدا براي اين دعوتمون کردند که يه جايي بهشون عشق ورزيدي ، يه جا براشون خرج کردي ، يه جا محبت و علاقتو نشون دادي و در نهايت ميخواهند بهت ثابت کنند : تو هم ميتوني عند ربهم يُرزقون بشي ...


اينجا مهموني بزرگ خدايي هست . شهدا منتظر ما هستند . همت منتظرمونه ، حميد باکري ، مهدي باکري ، و ... منتظرمونن .
ضيافتي بزرگ که بايد قدرشون دونست .

طلائيه قدم گاه مادرمون حضرت زهرا سلام الله عليه هست .
طلائيه زيباترين نقطه ي زمين هست . باز هم به سي سال پيش باز ميگرديم :

عمليات خيبر ، 1362 ، محور طلائيه:
در عمليات خيبر ، تمام سنگيني عمليات در شکستن طلائيه بود . شکستن طلائيه را هم سپرده بودند به همت و لشکرش . شب اول بنا به دلايلي خط شکسته نشد و تا شب ششم هم آن ها نتوانستند خط را بشکنند .
شب ششم دستور داده شد که بايد از وسط حمله کنيد . اين کار نشدني بود ، خود همت اين را ميدانست اما با اين حال اين دستور را به نيرو هايش ابلاغ کرد

لشکر 27 محمد رسول الله به فرماندهي شهيد حاج ابراهيم همت باز هم وارد عمل شد . اما فقط آتش بود که روي بچه ها ميباريد . آتش سنگين دشمن عبور رو غير قابل امکان کرده بود . تمام آتش توپ و خمپاره ي دشمن روي سه راهي شهادت متمرکز شده بود . هر کس از انجا عبور ميکرد شهيد ميشد . تمام نيرو هاي لشکر 27 محمد رسول الله در طلائيه کربلايي شدند . آتش دشمن بي رحمانه به جان بچه ها افتاده بود . بچه ها اونجا شرمنده شدند . در کمال تاسف نتونستند خط رو بشکنند .
چه زخم زبان هايي که به حاج همت زده ميشد . حاج ابراهيم همت ، فاتح خيبر ، سردار رشيد اسلام ، تو طلائيه به آخر خط رسيد .
دل حاجي خيلي گرفت . گريش گرفته بو.د . بهم گفت : فقط يه گروهان نيرو ميخوام بهم بدي .
بهش گفتم : حاجي ! تو خودت فرمانده ي لشکري . از من يه گروهان نيرو ميخواي ...
اونجا فهميدم غربت يعني چي .
تا اينکه خود حاجي سوار موتورش شد .
سوار بر موتور هايمان به راه افتاديم . حاج همت و ميرافضلي جلو ميرفتند ، من هم پشت سرشان .
از پايين پد رفتيم روي جاده . عراقي ها روي آن منطقه ديد کامل داشتند و به موازات نقطه مرکزي پد تانک مستقر کرده بودند . موتور حاج همت کشيد بالا تا برود روي پد ، در يک آن گلوله ي مستقيم تانک شليک و منفجر شد و سر حاج همت رو با خودش برد .
همسر حاجي ميگفت : چشماي ابراهيم خيلي خوشگل بود . خدا هم چشم هاشو براي خودش برداشت .

پيگر بسياري از رزمندگان لشکر 27 محمد رسوال الله در منطقه ماند و سال ها غبار غربت خورد .


امروز به طلائيه اومديم تا بدونيم براي اين انقلاب ، چه فداکاري ها که نشده است ، چه پيکر هاي که بي سر نشده ،...
آن روز گذشت و ما امروز زائر اين پرستو هاي عاشق هستيم . شهدايي که خود ، ما را دعوت کردند تا بياييم و به عشق آنها خدايي شويم .

«اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

ادامه دارد ....
سجاد
بسیم رب الشهدا...

سفر نامه طلائيه (2)

وارد يادمان طلائيه که مي شوي ، گنبدي طلائي نظرت را جلب ميکند . حسينيه ي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام . در مکان اين حسينيه ،شهداي گمنام بسياري تفحص شده اند . به همين دليل در اين مکان مقدس ،حسينيه اي کوچک اما ملکوتي و با صفا احداث شده است . اين حسينيه سال ها پايگاه تبليغي و روايت گري علمدار روايتگري ، شهيد حجه الاسلام حاج عبدالله ضابط بوده است .
داخل حسينيه در ضريحي چوبي ، 5 شهيد گمنام آرميده اند . همين 5 شهيد گمنام ، حاجت هاي بسياري را روا کردند . . .
شهدايي که به امام غريبشان اقتدا کردند و همچون مادرشان ، دوست داشتند بي نام و نشان بمانند و گمنام باشند .

گمنامي با نام مادر شهدا ، حضرت زهرا سلام اله عليها ، گره خورده است . شهداي گمنام متنعم از سفره ي با برکت بي بي دوعالم هستند . زائران مي آيند و به زيارت شهداي گمنام مي روند . هر کس با هر لباس و با هر پست و مقامي مي آيد به حال آن ها غبطه ميخورد و آرزو ميکند " که اي کاش جاي آنان بودم "

شهدا سال ها قبل از اين که من متولد شوم ، وجود خود را فدا کردند تا اسلام ، امروز سربلند باش . تا امروز افتخار کنم ، افتخار کنم که کشورم اين همه مرد آسماني داشته است .
شهيدان سال ها قبل از اينکه متولد شوم ، ثابت کرده اند که دوستم دارند . و من هم دوست دارم که دوستي ام را به شهدا ثابت کنم . اما اي شهيد ! مرا ببخش . اگر با گناهانم خون بهايت را پرداختم و با درياي گناه عطش روز هاي گرمتان را پاسخ دادم مرا ببخش ! ببخشيد که يادم رفت وصيت تو را حتي براي یک بار بخوانم . با پر کشيدنت معامله ي قفس کردم .

اينجا طلائيه است . سرزميني با خاک هاي طلائي . سرزميني که نزديکي هور و خشکي که شب هاي سرد زمستاني و روز هاي داغ 50 درجه ي تابستاني اش را ميشود از رنگ هاي به سرخي گرائيده ي بچه هاي رزمنده يافت .

فضاي اينجا پاک است ، پاک پاک پاک . جايي است براي تغيير . جايي براي خدايي شدن . اينجا ميتوان رسم بندگي ياد گرفت ، رسم بندگي و دلدادگي ، رسم قرباني شدن و فناء في الله .
اينجا فرمانده اش کس ديگري است ، انگار خاک هايش با تو حرف ميزنند ، ميداني چرا ؟ آخر خاک طلائيه جاي پاي مادر ما ، حضرت زهراست .
بگذار تا خاطره اي برايت گويم : سال ها قبل ، خادمي در اينجا ، با خاک طلائيه مهر مي ساخت ، شبي در خواب ميبيند که رزمنده اي سمت او مي آيد و مهري شکسته بر ميدارد . وقتي خادم سرش را بالا مي آورد ميبيند که او شهيد همت است . به او ميگويد بفرماييد مهري سالم برداريد . شهيد همت به او ميگويد اگر ميدانستي اينجا قدمگاه مادرمان زهرا سلام الله عليها است تمام اين خاک ها را بر چشم مي گذاشتي .

بعد از حسينيه ي حضرت ابالفضل ، خاکريزي بلند را مشاهده ميکني ، از دژ بالا ميروي ، سمت راست تو هور قرار دارد و سمت چپ تو دشت وسيع طلائيه . از روي دژ وقتي نگاهت به حسينيه مي افتد ، حال و هواي تل زينبيه به تو دستن مي دهد .
السلام عليک يا اباعبدالله الحسين
وقتي دژ را ادامه دهي ، به سه راهي شهادت ميرسي ، جايي که هزاران نفر از رزمندگان به شهادت رسيدند ، تمام حجم آتش دشمن روي سه راهي شهادت متمرکز شده بود ، يکي از راه هاي سه راهي به طلائيه و ديگري به جزاير مجنون منتهي ميشود . مسير منتهي به جزاير مجنون ، مقتل سردار بزرگ خيبر ، شهيد حاج محمد ابراهيم همت است

اينجا محلي است که عمليات هاي خيبر و بدر در آن صورت گرفته است تا با تصرف جاده ي بصره-العماره عراق ، موازنه ي قدرت به نفع ايران تغيير کند . کمي آن طرف تر مجنون شرقي و غربي است . جزايري که با نام بلند مردان همت گره خورده است . غواصي هاي سخت ، گشت هاي شبانه ، گذر از موانع متعدد و مختلف چون مين هاي انفجاري ، سيم هاي خاردار ، موانع خورشيدي و ...

ادامه دارد ...
سجاد
بسم رب الشهدا


اینجا جایی است ، که سخت کربلایی میشوی . از این جا تا کربلا راهی نیست ، اگر دلت را کربلایی کنی
حاج حسین خرازی همین جا بود که گفت : امشب عاشورا است . نماینده ی امام از ما خواستند در طلائیه وارد عمل شویم ، با تمام توان لشکر به دشمن خواهیم زد . هر کس می تواند بماند و هر کس نمی تواند آزاد است برود .

این جا همان جایی است که شهید میثمی گفت : (( هر کس در طلائیه ایستاد ، اگر در کربلا هم بود می ایستاد )) . اینجا همان جایی است که دست راست شهید حاج حسین خرازی قطع شد و شد علمدار . اینجا همان جایی است که همت پرواز کرد . همان فرمانده ی دوست داشتنی که به مولایش امام حسین علیه السلام اقتدا کرد و بی سر سوی دیار حق شتافت . جنازه ی خیلی ها در طلائیه ماند و هرگز برنگشت تا تا ابد زیارتگاه عاشقان کربلا باشد .

اینجا علقمه است . علقمه ای که دست علمدار خمینی شهید خرازی در آن جا ماند ، علقمه ای که لشکر 27 محمدرسول الله با آن همه عظمت را در این خاک های پاک به زمین نشاند . علقمه ای که رزمندگان عملیات های خیبر و بدر ، در میان این همه آب و هور باید تشنه به دیدار معبود روند . علقمه ای که چشم های زیبای شهید همت را گرفت و برد .

جزایر مجنون در غرب طلائیه با نبردی عاشورایی تصرف شد و دشمن وحشیانه به بمباران شیمیایی پرداخت و به اقرار خودشان تنها یک میلیون گلوله توپ بر سر رزمندگان ریختند . درگیری در محور طلائیه زیر آتش شدید دشمن چندین شب ادامه یافت ...اینجا کربلاست . قربانگاه عاشقان سال 62 و زیارتگاه عاشقان سال 92 .


سال ها برایمان گفتند کربلا گذشت و قیامت در راه است اما مردانی امدند و ثابت کردند کربلا یک قیامت همیشه برپاست .
رزمندگان کربلایی طلائیه را می شناسی ؟

آنان رادمردانی بودند که از جبهه ای به مراتب سخت تر از جبهه ی طلائیه و مجنون پیروزمندانه و فاتحانه خارج شده بودند . جنگ هر چه بود جهاد اصغر بود اما این سرداران و رزمندگان پیش تر در جبهه ی جهاد اکبر پیروز و سربلند از ارزش های وجودشان محافظت نموده بودند . باکری و یارانش ، خرازی و یارانش ، همت و یارانش ، برونسی و کریمی و زین الدین و همه ی سرداران و رزمندگان مجموعه ای بودند انسانی که اخلاق و ایمان از بارز ترین خصوصیات آنان بود .

طلائیه خیلی زیباست . اینجا خودت نیستی . خاک اینجا بسیار حاصل خیز و مساعد برای پرورش سرباز امام زمان است . اینجا دانشکده ی آموزش و تربیت سربازان امام زمان است . غروب اینجا دل انگیز است در حالی که غم انگیز . و تو شاید نفهمی منظور من از این دل انگیز و غم انگیز چیست ؟ باید مرغ روح را راهی طلائیه کنی تا خوب در وسعت منطقه ی بیکران معاشقه با معبود و معشوق بنگرد . هر کس میخواهد ما را بشناسد باید داستان کربلا را بخواند ، هر چند خواندن داستان را فایده ای نیست اگر دل کربلایی نباشد .


رزمندگان ما آماده بودن خود را ثابت کردند ، ثابت کردند که حاضرند جان خود را در دست بگذارند و آن را فدا کنند . فکر میکنی تقدیم جان کاری آسان است . تقدیم جان عقبه ای بزرگ از تقوا و مجاهده و تهذیب نفس میخواهد . و امروز نوبت ماست تا ایستادگی خود را به مولایمان ثابت کنیم ...

دوست دارم همیشه در طلائیه بمانم . بمانم و خدایی شوم ، اما وقت ، وقت رفتن است . باید برویم هر چند دوست نداریم ، دل کندن از طلائیه سخت است . امروز برای آخرین بار چوب پر خامی را به دست میگیرم. ای شهدا ، برای آخرین بار به زائرانتان خوش امد میگویم . ای طلائیه دلم برایت تنگ میشود . مگر میشود با تو خداحافظی کرد . اما باید تو را ترک کنم . چگونه با این خاک خداحافظی کنم . با سه راهی شهادت ، با غروب طلائیه ، با بدرقه ی زائر ، با حسینیه و شهدای گمنامش . چطور با دوستانی خداحافظی کنم که گلچین شهدایند . دوستی که هرچند کوتاه بود اما از جنس دوستی و محبت خدای بود . ما داشتیم با هم به خدا میرسیدیم .

یادم نمیرود وداع با خاک طلائیه را . هیچ کدام از بچه ها از خاک جدا نمی شدند . اخر مگر میشود از خاکی جدا شد که قدمگاه حضرت زهراست . و هور همچنان ساکت بود اما دل های ما بی قرار . به سختی از خاک طلائیه جدایمان کردند . بعضی ها زیر بغل دوستشان را گرفته بودند . بغض و آه و گریه و وداع با طلائیه و گنبد طلائی اش ، حسینیه با شهدای گمنامش ، سه راهی شهادت با شهدایی که هنوز حرف ها برای ما داشتند


خداحافظ ...
اما پایان این مهمانی خدایی چند عهد هم با شهدا بستیم . خدایا ، کمکم کن تا شرمنده ی انان نشوم و به عهد هایم پایبند باشم .
خدایا ، ما را همیشه مطیع رهبر عزیزمان بگردان و عزمی راسخ به ما عنایت فرما تا در پیمودن مسیر طلائی جهاد با نفس پیروز باشیم و روزی با دوستان و رفقایمان در رکاب مهدی زهرا ، پس از فتح قله های بلند جهاد و مبارزه با استکبار به شهادت نایل آییم .

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیل الاسلام

پایان،

سفرنامه ی طلائیه
سجاد حکیمی ١٣٩٢/١/٣
محمدسلمان
سلام راهیان نور

سلام شلمچه
سلام فکه
سلام طلائیه
سلام همت
سلام باکری

بازم عید شد و ما مهمون سفره ی سراسر معنویتتون شدیم اما این بزم عاشورایی هم داره تموم میشه .
تا سال دیگه خدانگهدار اما ... مگه میشه از شما ها دل کند . شاید من نتونم بیام راهیان اما دلمو جا گذاشتنم ...
شهدا تنهامون نذارید .... و شما نیستید که ما رو تنها میذارید . ما هستیم که شما رو تنها میذاریم...
شهدا... کمکم کنید تو مسیر بمونیم برای شما کار فرهنگی کنیم ....
یا زهرا.س.
صمد علی بیگلو
به امید ظهور حضرت مهدی موعود (عج) در سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی .
حمیدی
بسم رب شهدا نمیدونم از کجا شروع کنم اما یه جذبه ای میگه از شلمچه شروع کن... هنوز احساس میکنم یه چیزایی رو شلمچه جا گذاشتم یعنی یه چیزایی رو پیدا نکردم..دنبال خیلی چیزا اومده بودم اما... خاک شلمچه یه جورایی آدم رو جذب میکنه.یه نیرویی داره یه نیرویه قوی یه چیزی شبیه نیروی جاذبه زمین.وقتی سجده میکنی یه احساسی بهت میگه اونجا وسط زمینه نه اصلا زمین چیه یه تیکه از بهشته. اونجاست که احساس میکنی یه عده ای شهید یه جایی اون دوروبر دارن نگات میکنن. اون وقته که برمیگردی و به خودت نگاه میکنی اونوقته که میفهمی اون جاذبه ابهت شهیده.شهیدها یی که نمیدونی ونمیشناسی حتی درکشون هم سخته. اما میدونی یه روزی به خاطره تو اینجا بودن!به خاطره تو!!! اونوقته که یاد امام زمان(عج)میافتی ومیگی آقا!میبینی اینهمه برامون از شهید میگن از هدفش ازخواسته اش. اما به یه دقیقه نکشیده که صدای زنگ گوشی دوستت رو میشنوی که از ترانه اش معلومه که از شهیدوهدفش وباورش هیچی نفهمیده. آقا ببین دشمن تو قلب جووناست(اونجا لونه کرده) آقا بیا ببین بیابگو بیاراهو نشون بده.آقا بعداز امام خیلی ها نامردی کردن خیلی ها به خامنه ای پشت کردن .آقا عکس امام رو پاره کردن آقا... اونوقته که میفهمی آقا باید بیان اونوقته که از ته دلت فریاد میزنی.
اللهم عجل لولیک الفرج
یداله هاشمی
قسمتی از وصیت نامه سردارشهید موسی الرضا خراسانی مسئول تسلیحات و مهمات لشکر ویژه 25 کربلا: جانی که در بدن ماست امانتی است که از جانب خدا به ما سپرده شده و ما باید آنطوری که رضای خداست به خدا تحویل دهیم و شما خیلی خوب از این امانت نگهداری کرده اید و از اینکه مرا در راه خدا هدیه کرده اید، هیچ نگران نباشید و همچون مادر وهب شجاع باش که وقتی سر فرزندش را پیش مادرش بردند سر فرزندش را گرفت و پرتاب کرد بسوی جنگ و گفت من سری را که در راه خدا از دست داده ام دیگر پس نمی گیرم،
شمسایی
سلام علیکم راوی کاروان بسیار مهم است . من بار سوم بود که به راهیان نور سفر می کردم. این بار از طریق دانشگاه پیام نور پاکدشت رفتیم. یک راوی آورده بودند به نام ح(اج آقا دلگرم) که ایشان نه تنها راوی جبهه ها بودند بلکه عملیات ها را به موقع وازشهدا به اندازه و حتی برای ما رزم شبانه در دوکوهه اجرا کردند که تمام دوستان توبه کردند وباتشکر از ایشان که جنگ را به خوبی نشان دادند.در پایان به سوالات سیاسی ما به درستی پاسخ دادند. ظرف مدت 5 روز روز اول سوالاتی مطرح کردند وما توجه نکردیم اما چنان زمینه سازی کردند که بحث ولایت فقیه را تاکنون به این زیبایی برای ما حتی استادان در دانشگاه نتوانسته بودند ثابت کنند. ضمن تقدیر از ایشان خواهشمندیم بخشی در سایت برای قدر دانی از این راویان قرار دهید
یه جامونده
دل شکسته ام آرزو دارم بیام شلمچه تا شهیدان رو درک کنم
مونا
بسم رب الشهدا و الصدیقین ای کاش ما جوانان دهه 60 هم در جبهه ها حضور داشتیم ولی جرئت می خواهد واقعا" که شهادت لیاقت می خواهد و ما این لیاقت را نداریم و هیچ بهانه ای قابل قبول نیست پس ما که لیاقت شهید شدن را نداریم بیایید کاری کنیم که یاد و عکس شهدا مانند خونشان از دیوار های شهرمان پاک نشود. عاشقان از ظلم و جفا در خود ننالید مهدی ما می آید پس ذکر معروف بخوانید اللهم عجل الولیک الفرج تا باد و زنده باد این کلمات بر محمد و آل محمد صلوات ملتمس دعا بنده گنهکار
فاطمه
خیلی خسته ام شهدا داغونم بریدم دیگه کمکم کنید.........
ایزدیان نسب
سلام مردان بی ادعا سلام اما لبیک نه.لبیک نمیگویم چون به ایمانم شک دارم.شک دارم که سرباز باشم.یادم نرفته بارها و بارها،قولها و قولها،غفلتها و غفلتها... اما تنها چیزی که دلم را روشن نگه میدارد وجود شماست.وجودی که اگر معدوم بود دنیا تاریک میشد،گم میشد،غرق میشد در بحبوحه ی ظلمات دنیوی. بگذریم،آمده بودیم(خودم و دلم را میگویم)که عرض ادب کنیم و التماس دعا بگوییم.شهدا،من و تماموجودم دارد میسوزد.آتش گناه خاکسترم کرد.نمیخواهید خاکسترم راجمع کنید؟ من دست نیاز به سوی شمادراز کرده ام.کمکم کنید.شفاعتم کنید من که نگفتم لبیک.... شمابگویید...
خادم الشهدامحمدرضابراتی
گل اشکم شبی وا میشد ای کاش
همه دردم مداوا میشد ای کاش
به هر کس قسمتی دادی خدایا
شهادت قسمت ما میشد ای کاش...
سلام حاج علی تقی پورخوب هستید؟!
"خادم الشهدامحمدرضابراتی"
حسن عیاسی
از حسین(علم الهدی) همین بس که هر وقت با هم به جبهه میرفتیم، از ایشان میخواستم که به جای من، برای رزمندگان صحبت کند.
امام خامنه‌ای
سالروز آزادسازی هویزه (1361/2/18) مبارک باد
دنیا ملک قاسمی دانشجویی موسسه آموزش عالی کرمان
Iran, Islamic Republic of
شهدا آمده ام ...

زندگی را دوباره بیاموزم

از واژه ی آب تا لبان تشنه ی تو

از سردی خاک تا گرمی خون تو

از نیستی انسان تا ابدیت شهید

آمده ام دوباره شروع کنم بودن را

اما این بار با شما بودن را

آمده ام نبودن بودن را به بودن بودنتان بپیوندم ... تا باشم ، پر از معنا

پرا از معنا با عشق شما

پر از وجود ، به عشق شما

آمده ام عشق آرمانی ام را آسمانی کنم، همچون شما

آمده ام دلم را بدهم بگیرم تا عشق بگیرم

آمده ام بی دل ِ عاشق باشم

امده ام در پی معشوق گم شوم

گم شوم در ازل تا همانند تو ابدی شوم،همچون تو گمنام.

می خواهم خون سرخت را به صفحه ی ایمان بنشانم

ایمان را به آئینه ی زنگار گرفته ی دل مشان دهم.

تا آوای عشق سر دهد

تا سرشار شود از رنگ تو ، تا بشکند تا قیمتی شود، قیمتی شود تا خریدنی شود.

می خواهم خریدارش خدا باشد

می خواهم همانند تو همه ی هستی ام را خدایی با خدا حساب کنم، به قیمت دو بال ...

فقط دو بال برای پرواز ، پرواز در آسمان عشق او ، تا زمانی که همانند تو به آن آبی ِ بیکران بپیوندم

تا تو بودن فاصله ها چه بسیار و راه چه دشوار ... اما من آمده ام

آمده ام پر از امید ، می روم پر از عشق

و منتظر خواهم ماند تا دیدار

دیدارِ من و یار.
اسحق بعثتی
Iran, Islamic Republic of
با اینکه هنوز دوهفته نیست از جنوب برگشتم دلم شدیدا برای راهیان تنگ شده...

نهرخین و کربلای چهار و شهدای غواصش

شلمچه و ناله های مادر مادرش

شرهانی و لاله های قرمزش

فکه و کانال کمیلش

اروند برداران گمنانش...

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بالاخره نوبت منم میرسه

اندکی صبر سحر نزدیک است...

یاهو
فرزاد
Iran, Islamic Republic of
بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

امسال راهیان نور با یه گروه از یه مسجد تو میدون خراسون رفتیم

بچه های تو رنج سنی 13-18سال

چقدر پاک بودند و صاف و ساده با کوچکترین روایتی شروع به اشک ریختن می کردند...

به زودی با چندتا عکس و مطلب براتو می فرستم.
زهرا
Iran, Islamic Republic of
دوست عزیزم سلام ؛

بیا چند لحظه ای از دنیا دل ببریم و به یاد شهدا و رشادت های آنها باشیم ...

توی جنگ هشت ساله پهلوانان و قهرمانان زیادی خون هایشان ریخته شده ، مادر های زیادی داغ دار بچه هایشان شدند و بعضا تعداد بیشماری از آنها هنوز هم در انتظار روزی هستند که خبری از جگرگوشه هایشان بهشون برسه ، خودتو بذار جای اون مادرا . ترو خدا ، ترو به خون های پاک بچه هایی که امروز هدایتگر راه من و تو هستند بیا راهشان را ادامه بدیم ، به حق اون دعاها و ضجه های بچه ها در نیمه های شب در دوکوهه و وادی ها بیا پشت سر رهبرمون تا شهادت بمونیم و آقا را تنها نگذاریم.

عزیزم ، افلاکیان افلاکی شدند تا من و تو امروز با حجاب و عفاف خود مشت محکمی به دهن دشمن بکوبیم ترو به حق آن خاک هایی که آغشته به پوست و خون و گوشت بچه ها بود و در آن قدم گذاشتی رهرو راه آنها باش ، مبلغ و مفسر وصیت های آنها در دانشگاهها باشید دوستانتان را با شهدا آشنا کنید و از آنها بخواهید با چشم خود این واقعیت ها را در سرزمین نور ببینند ، التماس دعا از همه شما دوستان عزیز...
حدیث
Iran, Islamic Republic of
«خوشا به حال بنده ای گمنام ,که خدا او را بشناسد و مردم او را نشناسند..

اینها چراغ های هدایت وچشمه های دانش هستند...

که هر فتنه تاریک از برکت آنها برطرف می شود..»

رسول اکرم(ص)..

خدا خیرتون بده بچه ها!
فاطمه
خدایا امسال توفیق زیارت شهدا را به ما عنایت کن شهدا روسیاهیم و شرمنده اما شما که عشقتان در دلمان است نظری هم به دلهای زنگار زدهمان کنیدودعوتمان کنید تا بیمه تان شویم شهدا در این دنیای تیره یادشما وخاطره های دنیای پاک شما روحمان را دگرگون میکند شهدا شما را به مادرتان زهرا قسم مارا ازخودتان دور نکنید
خ ــ و
تیک تاک ِ ساعت با تپش های قلبت ، هر دو ،لحظه های انتظار را

به رُخَ ت میکشند..

بار ِ سفر بسته و مهیــای رفتنی . . .

سربند و چفیه... قرآن و سجاده ی جیبی ...

لباس خاکــی... همراه ِ رزمندهای قدیمی...




وقتِ سوار شدن ِ اتوبوس انگار یک چیزی گوشه ی دلت را گــرفته...

جای یک اتوبوس ِ گل آلــود با نوای

« ای لشکر صاحب زمان آماده باش ، آماده باش » ... خالی بود..

نگــاه به چهره هایشان آدم را یاد ِ همانهایی می اندازد که گاه گاهی

منـوّر میکند لحظه های دلتنگی مان را...

بعضی از چهره ها برایم آشناست...

مهربان.. صمیمی ..

با اخلاص و در عین حال بسیار متین و با وقار... دُرُست مثل ِ گذشته ها ...

با صلواتی به روح ِ پیر و مرادشان خمینی.ره. و یاران ِ شهیدشان حرکت کــردیم...

در بین ِ راه گاهی از خاطــراتشان میگفتتند . . .

از عملیاتهای دشمن...از تک و پاتک هـــا ... از فرمانده هانِ شهید . . .

از احمد کاظمی.. و گــاهی گریزی میزدند به خاطرات ِ شلمچه و اروند و کارون...





این سفر وقتی برایم شیرین تر شد که

فهمیدم پــدر ِ شهیدان موحد دانش " علی رضا و محمدرضا " علمــدار ِ کاروانمان است..




باز آمــــدم و در برابر عظمت ِ روح ِ بلندتـــان ، تمام قــد ایستادم ...

دست بر سینه ...سر فرود میآورم..

و سلام میـــدهم به ارواح ِ پاکتان : السـلام علیک یا انصار ابی عبدالله...

اینجا ، زمانی اینقدر ساکت و خاموش نبـــود . . .

اینجا ، جای جایش بوی عشق میدهــد... بوی عشق بازی...

پس کجا هستیـــد ای میزبانان ؟!

اینجا همیشه اینقدر ساکت و بی صداست ؟!

برخیزید و به استقبال ِ ما آئیـــد . . .

بیائید ببینید من بر ســـر ِ آن عهدی که با شما بسته ام ، همچنان ، مــانده ام ...

باز آمدم ... با همــان لباسهایم ...

هنوز تحویل ِ تدارکات نداده ام این لباسهای خاکی ام را . . .




آن روز که پا به پای شمـا میجنگیـدم ، باور نداشتم روزی قرار است

روایت کنـم رفتنتـان را . . .

آی شهـــدا !

به داد ِ ما برسید . . .

خـدا نکنـد در ایـن ویرانه ی خاکی ، ســـرمان گــرم ِ زنـــدگی شــــود . . .

نمـــی دانم چـــرا هر روز دلم از روز ِ قبل ، بیشتـــر شور میزند ... !!!

چند صباحــی ست ، دلــــــــــــــم آرام ندارد . . .

درک ِ مناطق ِ دزلی و دالانی و بوالحسن و ..... پیشکشم ! "حاج عمران" را درک

کنم ، هنــر کرده ام ...

اینجا هنوز آخرین وضوی عشق ِ شهید کاوه را به خاطر دارد...

شهید موحددانش را خوب میشناسد...



مدتها بود که دلم برای این میهمانی ، به انتظار نشسته بود !

خدایا ! کو آن بصیرت ِ عاشورایی ؟!

قرار نبود در کوچه پس کوچه های آلوده ی شهر ، رها شوم . . .

قراراین نبود که دنیازده شوم...

قرار این نبود که وصیت نامه هایشان را لای خشت-خشت ِ یادمانهایشان بگذارم..

چقدر سرگرم ِ کودک ِ درون ِ خویش شده ام و غافل ماندم از شناسنامه ای که

با دست بردن به تاریخ ِ تولدشان آنها را به خـــــــــــــدا رساند . .

نمیدانم در این جبهه ی جنگ ِ نرم ، از اُسرا و مفقودین ِ دنیازده خواهم بــود ، یا

"شهیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد" میشــوم ؟!!!


اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک
رضا
سلام
خیلی دوست داشتم خادم الشهدا باشم اما حیف که عازم سربازیم...
دعا کنید ما هم شهید بشیم شهادتی مثل شهادت سالار شهیدان .
فاطمه انصاری
آذر امسال ما بامدرسه به مناطق عمتیاتی جنوب رفتیم و این دومین دفع ای بود که من به مناطق عملیاتی جنوب رفتم اما این بار نیت کردم و از خدا خواستمکه دستخالی برنگردم وامیدوارم که همینطور باشد .
وقتی یک نفر از هر چیزی توی این دنیا داره بگذره و فقط برای این که انقلاب اسلامی تو کشورش پابرجا بمونه حتی از خودشم بگذره اوج از خود گذشتگی رو داره اونه که روی قله ی فداکالری و ایثار ایستاده. حالابا این اوصاف آیا درست نیست که ما فقط وفقط یاد این ایثار هارو زنده نگه داریم؟آیا حق این بزرگواران نیست که حداقل اسمشون توی قلب ما جا داشته باشه؟
من خاطره ای که برای همیشه از این سفر ازش یاد میکنم لحظات غروب شلمچه است.جایی که نزدیک به 500 کیلومتر تا حرم مطهر و ضریح شش گوشه ی سیدالشهدا فاصله است.جایی که خاکش خاک نیست .ذره ذره از وجود هموطنان ماست.هموطنانی که شاید یه روزی همینجا اشهد خوندن همین جا امامشون رو ملااقت کردن و از فرش به عرش پر کشیدند.
و تاثیری که راهیان نور بر من گذاشت:من وقتی درک میکنم این شهیدان میتونن مارو به اوج معنویت برسونن وقتی معتد بشیم که اون ها با ائمه و بزرگان دینمون در ارتباط هستن وهمیشه بر کارهای ما ناظر سعی میکنیم که دلشون رو نشکنیم ناراحتشون نکنیم و خدایی نکرده از این که مارو دعوت کردن پشیمون نشن
حرف دیگه ای که دارم اینه که ما باید از هم سن سال های خودمون که توی این خاکمقدس به ملکوت رفتن یاد بگیریم .ارتباطمون رو با بزرگای دین و خودای خودمون به حد اعلی برسونیم پس توی این راه ازشون کمک بگیریم. خیلی از راوی ها توی این سفراز زبان هم رزمای سهیدشون حضرت فاطمه (س)مادر صدا میکردن.خیلی این لفظ رو دوست داشتم و از ئمادرم میخوام هیچ وقت منو تنها نذاره.
من از همه ی شهدائ و عموی شهیدم میخوام من رو تو آخرت شفاعت کنن و کمکم کنند تا مثل خودشون فرد مفیدی برا جامه باشم
خادم الزهرا
این روزها چادرم دلتنگ خاک های فکه هست!!!
آی شهدا دلم گرفته از خلیا
خیلی دوست دارم برم خادم الشهدا...
یه بار رفتم
ولی الان واقعا احتیاج دارم
ثبت نام کردم!!!
ولی توی شهر ما باید پارتییییی داشته باشی تا معرفیت کنن
میسپارمش به شهدا
ان شاالله ما هم طلبیده بشیم
یازهرا
1
محمد علي خدادوست
Iran, Islamic Republic of
بلاخره بعد از سالها مقاومت من هم آمدم. تجربه ای که اگر صرفا تجربه بود حسرت داشتم که تعطیلات را با خستگی و بی برنامه گی دسته جمعی معاوضه کرده ام.
تجربه هست، اما دعوت هم هست و حس نجوای درگوشی خدا!
جمله ای از امام را که شنیدم (و قبلا هم شنیده بودم اما لمسش نمی کردم ) : «شهدا امامزادگان عشقند» ؛ دیدم بهترین تعریف و توصیفی ست که می شود از راهیان نور داشت. همین، یعنی داریم امامزاده های عشق را زیارت می کنیم و آدم درست همین حس را دارد. امام عشق علیه السلام عج الله که موعود است و ذیل آن امام عشق که خمینی است و این کشتگان عشق فرزندان امام عشق.
در صحن و سرای این امامزاده ها که دشت های بیکران خداست، با فرشی از رمل روان، با فرشی از سنگ و خاک، با فرشی از کانال و آب؛ ادم به وضوح می یابد- هوا ابری باشد یا صاف، مهتابی باشد یا آفتابی- عشق می بارد و تمام جسم و چشم و روح آدم را آغشته می کند. آدمی مثل من هم حتی؛ چشمش به خیّن، به بهمنشیر، به کرخه و به اروند رود متصل می شود.
سعی می کنی و سعی می کنی تا مثل همیشه که عادت کرده ای و از بس که توی مخ مان کرده اند که میکروب دارد و لباس مان را کثیف می کند، فاصله ات را با خاک حفظ کنی؛ اما امامزاده های عشق مگر می گذارند، آنها آنقدر خاکی بوده اند که هنوز هم اگر بخواهی هم صحبت شان شوی نمی توانی جز خاک به سوی دیگری نجوا کنی. هرچه به خاک نزدیک تر شوی امامزاده ها را نزدیک تر می یابی و عطر حضورشان را بهتر حس می کنی. دوست داری و لحظه به لحظه دوست تر داری که رخ و چشم بر خاک بگذاری و اینگونه با امامزادگان دیده بوسی کنی.
تعدادشان هم زیاد است، خیالت راحت است که به هر زائر امامزاده ای اختصاصی می رسد! فقط در خاک شلمچه شصت هزار امامزاده ی عشق!
کربلا نرفته ام ! گویا منتظر بوده ام، منتظر کودک دلم که قدری بزرگتر شود. این روزها احساس می کنم زیارت امامزادگان عشق پیش نیاز زیارت کربلاست که ظهور تاریخی عشق اند. رقص خونین عشق در میانه ی شمشیر ها.
الهم تب علینا بحق شهدائنا و عجل فرج مولانا حجت بن الحسن (علیه السلام و عجل فرجه) و اجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه.
عطیه
من تا به راهیان نور نیامد اما با شما انس دارم چون عمو ودایی ام شهید شدند حتی شعر وداستان درباره دفاع مقدس می نویسم اما از شما می خواهم دعا یم کنید تا بتوانم شهدا درباره تان بنویسم دلم گرفته دوست داشتم خادم الشهدا گمنام بودم یا علی
حسین رحیمی ریگی
خیلی عالی بود خسته نباشید
حسین رحیمی ریگی
خیلی عالی بود خسته نباشید
محمد
خیلی بد
زهراعباسی
دلم تنگ است تنگ قول وقرارهای سال پیشمان برای راهیان/دل تنگ دل های پرکشیدمان/دل تنگ اشک هایمان برای مهمانی رفتن/دل تنگ روزهایی که اعتقادمان به این که شهیدزنده است به باورتبدیل شد/به یقین رسید/به حس خوب دعوت شدنمان/دل تنگ روزی که میخاستیم برویم/هیجان زیرپوستی وحس عجیب وغریب بچه های شروشیطان مدرسه/دل تنگ شیطنت ها وسروصداهامان/دل تنگ بغض عجیب میان گلویمان که باهرتلنگری اماده ی فوران بود/دل تنگ نگاه متعجب زهرابه خادمانی که مثل فرشته هاورودمان راخوش امدمیگفتند/دل تنگ بیتابیهایمان/دل تنگ حرف های مرضیه باچمران/دل تنگ ان پیرمردموسفیدقران به دست که بیممان میکردباقران باان سربندیاحسین دوست داشتنیش باان نگاه مهربانش/دل تنگ قایق پرازصفاوصمیمیتمان وزیارت عاشورای دلچسبمان میان قایقی که دوروبرش فقط تاریکی بودوتاریکی ان شب انگاریک ماه بودویک قایق وهمه جاتاریک/دل تنگ مداحی قشنگ غرق فرشتس حرم امام رضا/دل تنگ صدای پربغض ومردانه اقای محمدی مردی ازجنس میزبانهای مهمانیمان/دل تنگ حس خوبمان که انگارمیان بهشتیم/دلتنگ مهرروی چادرهایمان اری همین پارچه های سیاه رنگی که خیلیهامان میان روزمرگی هایمان ان راگم میکنیم ولی انجاوقتی مهرخاک شلمچه به ان میخوردشلمچه ای که دران خون وپوست شهداحل شده ان وقت همین پارچه ی سیاه میشودحتی عزیزترازجانت غرق لذت وغرورمیشوی ازسرکردنش/دل تنگ محمدطاهر محمدطاهرلطفی برادرجدیدفاطمه/دل تنگ هق هق های پرازشوقش که داداش دارشده ام/دل تنگ معراج شهدایی که میزبانهایمان را شکلات پیچ کرده بودند/دل تنگ شلمچه ای که خاکش جنون نمازخوندان میداد/دل تنگ شلمچه ای که یک اسمان بودویک غروب ویک مشت خاک ولی پرازارامش/دل تنگ سفری که میزبانهایش رانمیدیدی ولی بیشترازهرمهمانی ای حضورشان راحس میکردی/بهترازهرمهمانی ای پذیرایی میشدی/بیشترازهرمهمانی ای بهمان خوش میگذشت/دل تنگ شلمچه ای که خاکش یک کربلابود/دل تنگ اروندی که ارزوهایمان را به دلش سپردیم/اروندی که کم ازعلقمه ندارد اگرعلقمه شاهدبغض وعطش فرزندان حسین(ع)بوداروندنیزهزاران فرزندوپدررامیان خودحل کرده است اگرعلقمه شاهدجان دادن عباس پهلوان کربلابوداروندنیزشاهدجان دادن هزاران پهلوان که میان روضه های عباس بزرگ شده بودند است/اروند علقمه ی معاصرماست اگرعلقمه مظلومیت دیداروندنیزشاهدجان فشانی ان غواصی بودکه برای لونرفتن عملیات خودرامیان اب فروبرد اگردرعلقمه عباس فریادزدیاحسین دراروندنیزسربندونام امام حسین میان پهلوانان رمزموفقیت بوداگردرکربلافرزندان امام حسین رابه اسارت بردندرشلمچه نیزبچه هامیان گورهای دسته جمعی جان دادند اگردرکربلابانعل اسب بربدن های مطهرشهداتازاندنددرشلمچه نیزباتانک برروی بدن های محبان حسین(ع)حرکت کردند/شلمچه کربلایی دیگر اروندعلقمه ای دیگردرزمان معاصراست پس هرکه داردهوس کربلا بسم الله...
سادات
United States
توی این لحظات دارم برای رفتن به جنوب پر پر می زنم. الان دیگه دانشجو نیستم، اما دلی دارم بی تاب سفر جنوب ...

یعنی می شه امسالم شهدا منو بطلبن؟ ... آخ که چقدر دلم خونه ...

چقدر دلم می خواد این سفرو ... کاش امسالم منو بطلبن ... کاش ...
ی جامونده...
Iran, Islamic Republic of
سلام دوستان؛دلنوشته هاتون واقعا قشنگن؛میخوام ازتون اجازه بگیرم تا از دلنوشته های قشنگتون برا اماده کردن متنی ک قراره دل بچهای کاروان راهیانمون رو اماده کنه استفاده کنم
عاشق شهدا
United States
سلام
یه سلام از دلی شکسته ودر حال پرپر زدن برا رفتن وادی شهدا
جایی که اسمشو میشه گذاشت یه تیکه زمین باید گفت یه تیکه از بهشت
من دوبار تا حال رفتم راهیان نور هر دوبار هم به عنوان خادم همراه کاروانها بودم
دفعه اولی که رفتم هیچ حسی نداشتم ...
ولی بار دوم که رفتم اشک مهلت نمیداد من بینم چی به چیه ...
دلم داره پرپر میشه
هیچکس نمیتونه این حس منو درک کنه الا کسانی که مثل من درد کشیده باشن
از آخرین باری که رفتم چندین سال میگذره
هرسال موقع اعزام های راهیان نور میرم التماس وخواهش که منم ببرید اما انگار شهدانمیخان منو بطلبن
امسال فکرامو کردم اگه شده باشه برم گریه وزاری بکنم میکنم ولی منم رو با خودشون ببرن
انشااله قسمت همه بشه چه اونایی که رفتن وچه اونایی که نرفتن
یا علی التماس دعا
0918... 2479
29تیرماه؛ سالروز ثبت ملی «راهیـان نـور» به عنوان میراث معنوی(ناملموس) ملی رابه رزمندگان و بسیجیان و نیروهای حزب اللهی و انقلابی و امام بسیجیان امام المسلمین امام خامنه ای (مدظله العالی ) مبارکباد انشاالله
0917 9102
مسعولین محترم رعس جمهور گرامی این اسایش وسربلندی ایران وشما مدیون ایثار گری ایثار گران است امام رزمندگان فرمود که نگذارید پیش کسوتان جهاد و شهادت در پیچ وخم زندگی بمانند مجلس تصویب کرده که به ما رزمندگان معسرو بیکار وبی خانه وگرسنه 8 سال دفاع مقدس که بالای یکسال جبهه داریم و دستما به جای بند نیست حقوق ومزیا بدهند ولی خبری نیست با این وضع تورم ما افراد مریض وبیکار چکار کنیم فردای قیامت جلوی شهدا وامام شهدا چکار می کنید با این همه سرمایه ما بدبخت باشیم همه می خورند بغیراز ما کسی ما را درک نمی کند بداد مابرسید ایران را ماایثار گران ورزمندگان بیمه کردیم پیام من را به مسعولین برسانید
سفیرحقیر
سلام علیکم.
بنده چندپیشنهاد و بیشترانتقاد دارم...
آیا به دست سردار کارگر یا سردار ادیبی میرسد؟!


پاسخ:
شما با ارتباط با روابط عمومی راهیان نور اقدام نمایید.
حدیث
سلام بر ابراهیم...
از خود شهید هادی خواستم
از شهید بالا زاده خواستم
مامان بابام بد جوری اسرار دارن که نرم راهیان.
الاد دقیقا 1 ماه و 4 روز تا زمان راهی شدن باقی مونده
هنوز میگننه التمستون میکنم شهدا بطلبیتم...
یخوام بیام جایی که عظر شما رو اسنشمام کنم.
میخوام بیام آسمونی شم..
حدیث
سلام بر ابراهیم...
از خود شهید هادی خواستم
از شهید بالا زاده خواستم
مامان بابام بد جوری اسرار دارن که نرم راهیان.
الاد دقیقا 1 ماه و 4 روز تا زمان راهی شدن باقی مونده
هنوز میگننه التمستون میکنم شهدا بطلبیتم...
یخوام بیام جایی که عظر شما رو اسنشمام کنم.
میخوام بیام آسمونی شم..
زهرا
سلام شهدا ، خیلی دوست دارم این بهار رو مهمونتون باشم ....

اگه خواستید منو دعوت کنید ؟؟
دوستتون دارم .
زهرا
باسلام مجدد .اگه ممکن هست راهنمایی کنید برای بنده ، که تابحال به راهیان نور نرفته ام ، چگونه در سامانه ثبت نام اردوهای کشور یعنی ستادهای شهید صیادشیرازی یا شهید برونسی ثبت نام کنم ؟؟؟

اینجانب عضو بسیج یاارگانی دیگر نیستم .

باتشکر ازسایت خوبتون..
دلتنگ راهیان نور
سلام شهدا
امسال اتفاقات پیرامون بهم میگه نمی خواد امسال نو بطلبید.اما مگه می شه شما که خیلی مهربوبید.الانمو مدیون شمام دلتنگ راهیان نور رو فراموش کنید ودعوتش نکنید برای همیشه؟التماس دعا
با التماس
خیلی وقتا تو ایام سال تو حال وهوای راهیان هستم بویژه بهمن واسفند که اوج خودش میرسه.شهدا اگه دوست ندارید چرا باید اینجوری باشم.حالا دیگه باید التماس کنم دعوتم کنید!
سیدامیر محمد عدل
با سلام من سال ۱۳۸۷ به این اردو معنوی برای اؤلین باررفتم سال های ۱۳۹۳-۱۳۹۴ هم همین طور امسال اگر خود شهیدان من رو لایق بدونند میخوام به این اردو معنوی برم.فقط باید بگم دلتنگی این سفر معنوی هر روزه باعث بغض در گلوم میشه .به امید اینکه امسال بتونم برم.
یه دلتنگ
سلام به همه ی مسافرای سرزمین نور،
پارسال سال سوم دبیرستان قراربودبچه هاراازطرف مدرسه راهیان نورببرند وباقرعه کشی انتخابشون میکردند،من ازراهنمایی آرزوم بودکه برم اماپارسال اسمم درنیومد،اسم همه دوستام دراومدبه غیرازمن.خیلی ناراحت شدم خونه که اومدم همش گریه میکردموفیلم شهداوراهیان رو نگاه میکردم.باخودم گفتم حتماخیلی بدم که منو نطلبیدن چون مدتی بودشهدارافراموش کرده بودم.اون روز خیلی ناراحت بودم .فردای اون روزاعلام کردندسه نفراستعفادادن ومیخوان یکباردیگه قرعه کشی کنند،جلوی دفترجمع شدیم قراربودمدیرمون قرعه کشی کنه.اسم نفراول ودوم رودراوردن جزعشون نبودم.دلم شکست دیگه ناامیدبودم داشتم برمیگشتم کلاس که صدای مدیرمون روشنیدم باورم نمیشداسم نفرسوم اسم من بود.اون روزبهترین خبرزندگیم روشنیدم وروزاعزام هم بهترین روز زندگیم بود.ازاون روزبه خودم قول دادم که دیگه هیچ وقت شهدارو فراموش نکنم.امسال هم براسال تحویل اعزامم.ایشاا... قسمت همتون بشه.التماس دعا...
حامد
Romania
بنام خدا /بیادخدا /وبراخدا
ماسینه زدیم بی صدا باریدند/ ازهرچه که د م زدیم آنهادیدند /مامدعیان صف اول بودیم ازآخرمجلس شهداراچیدند
سلام به شهدابی ادعا شهدایی ازجنس مردانگی وغیرت ای شهداچندماهی است حالم خیلی بده امسال هم که ازقافله خادمین جاموندیم ماهم انسانیم تورابه جان اربابتان یک نیم نگاهی هم بهمماگناه کارها بینداز ماگناهکارها مانند خیار هستیم بعداز چندهفته به هرصورت خراب میشویم باید دست ماهاروبگیرید انهاکه خوبند مانند خیارشورهستند نیاز به مراقبت ندارند شهدا مارودریبابید تا بیشتر آلوده دنیانشویم
شادی روح طیبه شهدا یک شاخه گل صلوات
گمنام
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

یادمه اولین باری که طلبیده شدم به سرزمین عشق حال عجیبی داشتم ...
این شور و حال هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، تا اینکه با جلوه نمایی گنبد حسینیه ی طلائیه و همراهی باد که بغض هور کنار جاده را وا میکرد، این شور و حالیبه اوج خودش رسیده بود.
همه پیاده شدیم و به رسم ادب کفش ها را در آوردیم و گوشه ای رها کردیم...هر کس به دنبال گمشده خودش می گشت ؛منم بی اختیار به جلو قدم برمی داشتم تا اینکه خودم رو جلوی باب الرحمه پیدا کردم وارد حسینیه شدم و کنار شهدا ی گمنام زانو زدم ..
نمیدونستم چی باید بگم..
حرفی برای گفتن نداشتم جز ، شرمندگی
خیره شدم بودم بهشون و اشک میریختم.کتابچه ره توشه کربلام رو در آوردم و شروع کردم به زیارت عاشورا خوندن...
بعد رو به شهدا کردم گفتم : خیلی آقائید..با اینکه لایق نبودم من رو دعوت کردید
دعام کنید که بتونم راهتون رو ادامه بدم، میدونم صدام رو میشنوید ولی دوست دارم قبل از اینکه برگردم عیدی امسال رو ازتون گرفته باشم...
بعد از دعا و مناجات بیرون حسینیه بچه ها جمع شده بودن و سرداری براشون صحبت می کرد
رفتم جلو بین صحبت های سردار که خیلی دلنشین بود ؛ایشون رو کرد به طرف من و گفت : من براتون یه عیدی دارم، اگر تا قبل از عید دوباره بیاید طلائیه به صورت رایگان برای بازدید از نمایشگاه نیروی هوایی میبریمتون...
این رو گفتن و برای نماز وارد حسینیه شدن.
من مبهوت صحبت های پایانی سردار بودم که یک آن یاد حرفای خودم با شهدا افتادم که ازشون چه چیزی خواسته بودم...
همونجا نشستم و زار زار گرییه کردم...
بعد از نماز دل کندن از شهدا خیلی سخت بود، بارونی که می بارید دل رو بیشتر به درد می آورد...
سفر ما به آخرش رسیده بود و باید حرکت میکردیم ..موقع حرکت میشد لبخند شهدا رو که بدرقه راهمون میکردند،حس کرد
لبخندی که آرامشش تمام وجودت رو فرا میگرفت..

با اینکه نتونستم دوباره پا به سرزمین عشق(طلائیه) بگذارم ولی شهدا عیدی بزرگتری رو نصبیم کردند
اربعین پای پیاده از نجف تا کربلا ...

انشاءلله قسمت همه شما اهالی با صفای راهیان نور بشود
منتظر
سلام اولین بارکه شلمچه رفتم باخودم گفتم این جاچی داشت انقدرتعریفشو میکردن همین حرفاروتودلم میزدم وداشتیم برمیگشتیم سواراتوبوس شدیم که چشام خورد به سردر ورودیه شلمچه راستشو بخواید عکس شو دیده بودم ولی نه ازنزدیک الان باچشای خودم داشتم میدیدم نوشته بود شلمچه بوی چادرخاکی حضرت زهرا(س)رومیده دلم بدجوری گرفت تازه فهمیدم شلمچه یعنی چی ولی حیف که دیگه وقت نشد برم چون اتوبوس داشت حرکت میکرد من اومدم شهرم ولی دلم همیشه اونجاست منتظر بودم ودلتنگ تا خدا بعد یه سال ویه ماه ویه روز بهم توفیق دادتا شلمچه روزیارت کنم حالا میخوام بعد یه سال و چندماه دوباره برم و هربار که میرم تشنه ترمیشم اونجا برا ما کربلا نرفته ها خیلی حس وحال کربلاروداره یاد یه مداحی افتادم که میگه
بیچاره اونکه حرم روندیده /بیچاره تراونکه دید کربلاتو ان شالله روزی همه زیارت اقا و هم چنین زیارت کربلای ایران
راهیان بهشت
باسلام

اولین باری که چشمم به گنبدزیبای یادمان شلمچه افتادحس تحیّرداشتم...
یادم نمیره وقتی واردیادمان شدم کاملامات ومبهوت مونده بودم...

فقط یه سؤال توذهنم بودواون اینکه شهداکی بودن واینجادیگه کجاست...

فهمیدم که اینجاباجاهائیکه تاحالارفنگتم خیلی فرق داره...

درسته ولی نمیدنم چه خطایی ازم سرزده که برای اسفندامسال هنوزدعوتم نکردن...

چندروزپیش حتی وسایلم آماده بودبرای رفتن
فقط چندساعت تاحرکت مونده بود امـــا بازجاموندم...

به اونایی که تاحالانرفتن توصیه میکنم که حتمابرن...

ضرنداره.......یاعلی
مهرزاد کردستانی خبرنگار شلمجه
زمانی دست به قلم برداشته ام که ساعت از نیمه گذشته و آسمان شلمچه گریان..
گرچه شلمچه ساعت و وقت نمیشناسد چرا که زمان،تنها در اسارت عالم مادیت بوده و شلمچه رهاست از قید بندهای اسارت..
خواب هم که معنایی ندارد،شلمچه و خواب..؟؟؟!!
آخر کدام دل شنوا میتواند در میان این همه زمزمه خود را غرق در شهوت خواب نماید؟؟
کدام دل؟؟
شاید در این نقطه ی شیدایی تنها یک چیز باشد که زمان را به رخ کشاند،و آن غروب است،غروب..
تو که خود خوب میدانی غروب شلمچه یعنی چه..
گمنام
در عشقی کشیده ام که مپرس
زجر هجری کشیده ام که مپرس

سلام بر حاج ابراهیم همت
حاجی دیگ خسته شدم هر وقت نفس میکشم قلبم تیر میکشه
دیگه طاقت موندن ندارم
دلم شهادت میخواد
دلم آغوشی میخواهد از جنس شهدا
که سرروی شانه هایشان بگذارم و با نوازششان به خواب بروم خوابی که دیگر هیچ وقت بیدار نشوم
شهدا عاشقتان شده ام
میترسم این عشق به شهادت و شما
اخر دیوانه ام کند
سلام به شهدا و زائران شهدا. برامون دعا کنید.
مهدی
سلام به شهدا و زائران شهدا. برامون دعا کنید.
امیر حسین حاجیان
دلنوشته انقلابی اروند رود

غروب که ميشه تازه دلت آماده غربت بچه های غواص میشه ...
بچه ها آماده رفتن هستند ....
زیارت عاشورا ، دعا توسل ، روضه حضرت زهرا(س)...
به بچه قول دادن ، امشب اروند آرومه ...
ولی...
یک دفعه اروند رود خروشان شد ....
1⃣ کمیل کمیل ... علی 🔈🔈
2⃣ علی جان بگوشم. ...
1⃣ کمیل مگه تو نگفتی امشب زیر سایه مهتاب حرکت میکنیم ؟؟؟؟
مگه نگفتی دریا آرومه ؟؟؟
پس چی شد؟
2⃣ علی بخدا قرار نبود اینطور بشه !!!

مثل اینکه خدا چیزی دیگه میخواد ....
نیمه های شب شد ....
همه دنبال یک سربند می گردند ....
آری سربند نام مادر حضرت فاطمه الزهراء(س)...
بعضی از بچه ها پلاک هاشونو از گردن درآوردند و بعضی ها نگه داشتند ...
غواصان آروم آروم به اروند زدند. ..
بعضی از بچه همراه امواج آب به دریا کشیده شدند ....
بعضی ها عبور کردند ....
بعضی هم به ته اروند رفتند ....
اگه به عقب برگردیم این ماموریت شکست خوردیم و دل آقا میشکونیم ....
امید روح الله به این ماموریته ...

آری ....
دلیل دلتنگی این است....
دلتنگی بخاطر پیروزی در عملیات و شاد کردن رهبر خود ....
آنها انقلابی بودند انقلابی جنگیدند انقلابی شهید شدند ....

🇮🇷 انقلابی بودن به حرف نیست به عمل است 🇮🇷
منتظر
سلام الحمدلله دوباره زیارت شهدا نصیبم شد ورفتم ودوباره ازدیدن مناطق عملیاتی ومشهدشهیدان لذت بردم نکته توجه ام روجلب کرد رفته بودیم پادگان دوکوهه همه اونجا روبه حسینیه حاج همتش میشناسن به صفایی که حسینیه داره ولی من که وارد شدم هیچ چیزی ازاون روزا باقی نمونده بود حالاحسینیه حاج همت روبازسازی کردن و درمیان دیوارهای کاملا سفید وپرده های زیبا هیچ خبری ازحسینیه اون سالا نیست
درعجبم حسینیه حاج همت باید ثبت تاریخی بشه برانسل اینده بایه بنای تاریخی این جوررفتارمیشه کاشکی مسولین بیشتر حواسشون باشه به بناهای تاریخی انقلاب وجنگ ایندگان ماباید بدونن دوکوهه چی بوده حسینیه حاج همت چی بوده ادم دلش میشکنه من تموم انگیزم این بودبرم حسینیه حاج همت روباهمون حال وهواش ببینم ولی ندیدم خواهشا بایادگارهای دیگه راهیان نوراین کارونکنند مسوولین
جامونده ازراهیان نور
Germany
خیلی دوست داشتم سال تحویل کنارشهدابودم وخودمو پیدامیکردم
خیلی دوست داشتم که برم
ازاسفندداشتم لحظه شماری میکردم...
اما...نشد...
لایق نبودم سال تحویل کنارشون باشم
ازقافله جاموندم...
برام دعاکنیدحداقل تواین روزامنو بطلبند...
التماس دعا...
مهمان شهدا
سلام
سه ساله ميخوهيم بياييم قسمت نميشه موقع تحويل سال در بهشت زهراي تهران بر مزار برادرم و ديگر شهدا خواستم امسال مهمانشان شوم يهويي عصر روز دوم بي مقدمه دلم و زدم به دريا بليط رفت و برگشت به آبادان گرفتم .... تا مهمان شهدا شوم
کسي رو آبادان نمي شناسم با پسر 6 ساله ام مي روم به مهماني شهدا تا ليله الرغايب مهمانشان باشم.............
مهمان شهدا
سلام
سه ساله ميخوهيم بياييم قسمت نميشه موقع تحويل سال در بهشت زهراي تهران بر مزار برادرم و ديگر شهدا خواستم امسال مهمانشان شوم يهويي عصر روز دوم بي مقدمه دلم و زدم به دريا بليط رفت و برگشت به آبادان گرفتم .... تا مهمان شهدا شوم
کسي رو آبادان نمي شناسم با پسر 6 ساله ام مي روم به مهماني شهدا تا ليله الرغايب مهمانشان باشم.............
مهمان شهدا
سلام
ما مهمان شهدا شديم
فوق‌العاده بود تنفس بر هواي شهيدان
انشااله شهدا دستمان را بگيرند و هر سال ما را دعوت کنند
دلم را جاي گذاشتم و با جسمم بازگشتم .....
ف.شامخی
ماجرا
قصہ‌ےدلے است...

ڪہ‌میان رمل هاے فڪہ...
یاخاکـــــ شلمچہ
یا آبهاے کارون....
جامانده استـــــ...

خادمےقصہ‌ےیڪ‌دلدادگے است...
جامونده از راهیان نور
Kuwait
سلام به همه ی حرف دلی های راهیان نور
درسته که سال تحویل نشدبرم مهمون شهدابشم ودلم شکست... اماایندفعه منو یه طور دیگه طلبیدن...یه طورخاص...ویژه ویژه... قراره خادمشون بشم امروز رفتم برای مصاحبه روزخوبی بودوهمه سوالاروجواب دادم چندوقت دیگه هم میریم غرب وسال تحویل 97جنوب به شماهم پیشنهادمیکنم حداقل یکبار راهیان نوربرید...اونوقت نمک گیرمیشیدوشهداهم حواتونو دارن وقشنگ توزندگیتون وکنارتون حسشون میکنید وباعث میشه هم انرژی بگیریدهم کمترإشتباه کنید...
راستی ممنون که دعام کردید.التماس دعا...
جامونده ازراهیان نور
Kuwait
سلام به همه ی حرف دلی های راهیان نوری
بالأخره به آرزوم رسیدم توی مصاحبه قبول شدم والآنم بادوستم توراه غربیم ساعت7صبح ازقم حرکت کردیم 30تیرماه الأن دارم کتاب سلام برإبراهیم وزندگی نامه آقای متوسلیان رومیخونم وچنددقیقه دیگه به همدان میرسیم ودوباره حرکت میکنیم سمت غرب نمیدونیدچه حس خوبیه اینکه برای أولین بار طلبیده بشی راهیان نورغرب اونم واسه خادمی... خیلی مشتاقم که هرچه سریع تر غرب وشرهانی وازنزدیک ببینم
امیدوارم یه روزی قسمت همتون بشه إلهی آمین.
شرمنده ی شهداء
روزچهارشنبه بود
قرار بود که بامادرم فردابه شمال غرب برویم ...
شب بود،ساعت11پدرم زنگ زدگفت ماشین که قراراست باآن به سفرراهیان نوربرویم دیگرجاندارد...
ناراحت شدم...
صبح روزبعدساعت6ازخواب برای نمازبیدارشدم،نمازم راکه خواندم بعدازنمازخیلی گریه کردم...سربه سجده گذاشتم وبه خداگفتم مگرمن چه کارکردم که مرابه سرزمین عشق(مریوان)نمیطلبد.......
سرنمازخوابم برد،یک آقای نورانی یک کاغذ به من داد ،ازش پرسیدم:چیست؟
گفت:آدرس اتوبوس هاییست که به سرزمین عشق حرکت میکنند......
مادرم مرا ازخواب بیدارکرد
چهره اش خیلی خندان بود...ازش پرسیدم:مامان چقدرشادی!گفت بابات زنگ زده گفته أتوبوس جورشده ...خیلی شادشده وازجایم بلندشدم.........
سرتان رادرد نیارم...
روزشنبه شد
بامادرم به میدان إمام رفتیم برای حرکت به سرزمین عشق.....
ازمسئول کاروان که باعث شده بودبه این سفرزیباوشهدایی برویم تشکرفراوانی کردم ........ وسفرمان را آغاز کردیم...
علی کوچولوخادم شهدا
سلام به دوستان ...
قرار است که من از علی کوچولوی قصه مون بگم
منظورمن خادم شهدا ...
علی آقای ما 13 سال بیشتر نداره. او عاشق خادمی در شهر عشق (مریوان) است. کار های او مانند:اسفند دود کردن برای زائران،سفره صبحانه،نهاروشام پهن کردن برای زائران عزیزو...
از علی آقا پرسیدند: از کارت خسته ای ؟گفت:خیر مگر می شود از خادمی شهدا خسته بشوم.
محسن میرمحمدعلی
شهدا من را بخوانید به سرزمین نور که دلم بی تاب انجا هست دلم پر زده تا با شهدا محشور شود من را بخوانید دستم را بگیرید تا من هم بیایم و دلی صاف کنم
جامونده ازراهیان نور
شهداسلام....
دلم برایتان تنگ شده...
برای خادمی...
برای مریوان...
چه حس زیبایی بودخادمی شهداومن چه دیرفهمیدم...
روزی که آمدم نمیدانستم موقع برگشت اینقدر دلم برایتان تنگ میشود...اما...
الان حدودیک ماهی است که برگشتم وهرروزی که ازعمرم میگذردبیشترجای خالیتان رادرشهروکشورم حس میکنم وادامه زندگی بدون شمابرایم سخت تر وسخت تر میشوددرجایی که دوستداران شمارا أمل مینامندومسخره میکنند...خیلی دلم میگیردوقطرات باران درصورتم جاری میشود...آرزومیکنم کاش من روسیاه نیزروزی لیاقت شهادت راداشته باشم وبه شماملحق شوم ...چون دیگر زندگی دراین دنیابرایم سخت شده ...اینکه میبینم بعضی از برادران وخواهران شهروکشورم باکارهای ناپسندشان شماوخداراناراحت میکنندوحجاب وعفت ونگاهشان راحفظ نمیکنند دلم میگیرد...
شهدااین روزهاکمی کشورمان تاریک شده کاش دستمان رابگیرید...
دوستتان دارم...
به امید دیدار...
جامونده ازراهیان نور
سلامی به سبک بالان آسمانی
خوشحالم که باری دگردستم راگرفتیدوهمراهم بودیدوکمکم کردید....
فکرش راهم نمیکردم...
من إمسال کنکوری بودم وقراربودکنکوربدم ولی به سفری رفته بودم که دعوتنامه اش ازسوی شهدابودوزمان کنکور ازیادم رفته بود....
یکی دوروزقبل از کنکورزمان برگزاریش رافهمیدم وبایدهرچه زودترکارت ورودبه جلسه رومیگرفتم...
أمانشد...
روزکنکورناأمیدبودم ونمیخواستم برم چون کارت ورودبه جلسه نداشتم...صبح روزجمعه بودوهمه جاتعطیل....
ازخداکمک خواستم و متوسل شدم به إمام زمان عج وشهدا...
بعدازتوسل ازیکی ازبچه هاشنیدم داخل دانشگاه دریکی أزقسمت های إداری کارت ورودبه جلسه هاراپرینت میگرفتندومیدادند
خلاصه درکنکورشرکت کردم جوابش إمروزاومده....
قبل أزدیدن کارنامه بازهم ازخداوإمام زمان وشهداکمک خواستم...ونذرکردم تاعمردارم خادمشون باشم خادم ألشهداء....
ألآن کنکورقبول شدم...
شهداء ممنونم...
أمیدوارم جوری زندگی کنیم که خداومولاوشهداء ازمون راضی باشن...
حدیث
سلام شهدا دلم براتون تنگ شده
سلام بر شهدا
شهدا نمی دانم از کجا شروع
کنم و بگوییم بغض گلویم را میفشارد اشکهایم امانم نمیدهندشهدا فقط می توانم بگوئیم
شرمنده ام ای کاش می طلبیدیدکه بیام کربلای شما شلمچه فکه کانال کمیل شهید ابراهیم هادی دادش خوب من همانی که اتفاقی باهش آشنا شدم و حالا هم می گوییم دادش ابراهیم هادی دست ما بگیر برایم دعا کن برای یک بارم شده بیام کانال کمیل



ممنونم از کانال خوب راهیان نور کشور

التماس دعا
سلام بر شهدا
شهدا نمی دانم از کجا شروع
کنم و بگوییم بغض گلویم را میفشارد اشکهایم امانم نمیدهندشهدا فقط می توانم بگوئیم
شرمنده ام ای کاش می طلبیدیدکه بیام کربلای شما شلمچه فکه کانال کمیل شهید ابراهیم هادی دادش خوب من همانی که اتفاقی باهش آشنا شدم و حالا هم می گوییم دادش ابراهیم هادی دست ما بگیر برایم دعا کن برای یک بارم شده بیام کانال کمیل



ممنونم از کانال خوب راهیان نور کشور

التماس دعا
شهداشرمنده ایم
شهیدبی سر(شهیدحججی)،مردترین مردکشورم دست ماراهم بگیروکمکمان کن...
کاش سرنوشت مانیزمانندشماشودشهیدبی سرشویم شهیدجهادگرومدافع شویم...
دستمان رابگیرید...
برای شهیدحججی
بانو
دلم راهیان نور میخواد...
خودتون منو کشتید تو این خط..من که زندگیمو میکردم‌..خودتون عاشقم کردین...
دلم میخواد از نزدیک کانال کمیل رو ببینم...
میخوام سربند یازهرامو ببندم و قدم بزارم جایی که مردان خدا گذاشتن..
شهدا...دلم میخواد مثل شما باشم
جامانده...
سلام شهدا ممنونم ... مرا ببرید کمکم کنید شهدا نمی دانیم از کحا و از چه بگویم اما شرمنده ایم....
هانیه
میگن هرچه ازدل برآید, خوش آید؛ اما من نمینویسم که کسی خوشش بیاد، من اومدم گله کنم ازتون
همه میگن اونایی که بار اولشونه دعاکنن, اونایی که بار اولشونه حاجتشونو بخوان, اونایی که بار اولشونه...
د آخه نامردا مگه ماها که بار اولمون نیست دل نداریم؟
مگه ما آرزو نداریم؟
ما که بعد یه سال انتظارتون دلمون پرتر از بار اولیاس، ما که کوله بار گناهمون سنگینتر از بار اولیاس، ما که دست نیازمون بالاتراز بقیه س
بخدا بی انصافیه اگه توشلوغی جمعیت بار اولیا به ماها نگاه نکنین
بخدا بی انصافیه اگه مارو دست خالی برگردونین

کاش ماهایی که دوباره دعوتمون کردین روهم جزء عاشقاتون حساب کنین
کاش کمک کنین آدم شیم وروسفید
من به این امید اومدم زیارتتون که ازتون برات کربلارو بگیرم
کاش آبروم نره پیش خودم.
فاطمه
ابراهیم داداشی!؟؟؟
داداش ابراهیم!؟
اقا ابراهیم هادی!؟
وقتی این نشده بیام به دیدنت!؟؟؟؟
من به کل دنیا پز داشتن تورو دادم....
به هرکی رسید گفتم استاد من ابراهیم هادی
داداش میخوام بیام شهدا گمنام
میحوام کانال کمیل رو از نزدیک ببینم...

وقتش نشده!؟
۲۸ ۸ ۱۳۵۹ چنین روزی عاشورا بود
محمد یزدانی ازنیروهای شهید سید مجتبی هاشمی در دشت ذوالفقاری آبادان
برای رزمندگان آبرسانی میگرد که گلوله تانک دشمن شلیک شد و به بدن ایشان اصابت کرد و محمد یزدانی تکه تکه شد کنارت
منو یاد حضرت ابوالفضل انداخت
یادش گرامی راهش مستدام
در این یادمان محلی که بشهادت رسیده الان زیارتگاه عاشقان و عارفان و دلسوختگان شده است
قاسم صادقی خادم الشهدا
خوش بحال دانش آموزانی که در راه دیدارسرزمین عشق آسمانی شدند.... سلام مارابه شهدابرسانید...
غیرت آفتاب
باز تو سینه دل نمیشه بند رفته تا شلمچه و اروند،باز شدم هوایی جبهه یک نفر به من بده سربند.....!!
محسن میرمحمدعلی
هنوز قسمت من نشده تا از نزدیک مکانی را نگاه کنم که شهدای ما عاشقانه و عارفانه برای معبود خود جانشان را فدا کردند شهدا من را نیز به خانه خود دعوت کنید
خادمة الشهدا
سلام برآنهایی که رفتندتابمانند...نماندندتابمیرند....
وتاابدبه آنان که پلاکهایشان راازگردن های خویش درآوردندتامانندمادرشان حضرت زهرا(سلام ا... علیها)بی نشان وبی مزاربمانند مدیونیم.....
تقدیم به مادربی نشان وگمنامان بی إدعا...
التماس دعاشهادت ....
خادمة الشهدا
گفتم کلیدقفل شهادت شکسته است!
یااندر این زمانه، درباغ بسته است؟
خندیدوگفت:ساده نباش ای قفس پرست!
دربسته نیست بال وپرماشکسته است.....
التماس دعا شهادت....
حسین
دلمو با خودتون بردین از 26 اسفند تا الان .همیشه فکرتونم
وقتی میخواستم بیام خونه فکر پیشتون بود
امسال هم موقع سال تحویل پیشتون هستیم شهیدا
خیلی دوستون دارم
باورم نمیشد واسه اولین بار بیام با بسیج
فکرشم حتی نبودم
زهرا
دردم انقدر بزرگه که نمیدونم تو پهنای اروند غرقش کنم یا توهور گمش کنم .نمیدونم این دردوداغ رو تو کنج کدام ماذنه مسجد خرمشهر وکدوم عملیات دفاع مقدس فریاد بزنم .نمیدونم کجا این داغ رو ببارم وکجا سینه سوخته ام رو مرحم بزارم .فقط میتونم به شهدا اعتماد کنم .دلم تنگه شماست وسینه ام ازهجرتون آتش گرفته .خیلی سال انتظار دیدارتون درراهیان رو داشتم .به حق مادرتون حضرت زهرا منو امسال چشم بدر نزارید واجازه ورخصت دیدار بهم بدید .میدونم بدم .میدونم لایق وصل ودیدار شمانیستم .میدونم سیاه وچرکم .ولی ازعشق شما خواب ندارم وروزگارم بسیاهی وتاریکی میگذره .خودتون دستمو بگیرید وبه نشانی خودتون منو اشنا ورفیق کتید .من تشنه دیدار ودوستی باشمام .من درعطش ندیدنتون دارم آب میشم وازشعله های عشق شما میسوزم وخاکستر میشم .بمن هم رخصت پرواز بدید بمن هم ثانیه ای مجال عشق ومودت ومحبت خودتون رو بدید خیلی تشنم .خیلی مشتاق دیدارم دریابید مرا .
عبداله فدائی
باسمه تعالي
بستن دور شكم---1
مرحله اول عمليات والفجر 8 بعدازرسيدن به خشكي(ساحل فاو) كه از آب عبوركرديم وقبل ازرسيدن به سنگرهاي يك نفره بتوني يك دفعه صدايي آشنا به گوشم رسيد روبه طرف صدا كردم كه مي گفت ياحسين ، يازهرا(س)، ديدم محمود باقري(بسيجي فريدونكناري) اسلحه تيربارم راگذاشتم پايين روي بالينش رفتم متوجه شدم كه شكمش تير خورده وتمام روده هايش بيرون ريخته وبادگير كه تنش بود چرب شده وخون آلود شده بود روده هايش راداخل شكم گذاشته وچفيه كه دور گردنم بود را شكمش بستم وبه راننده قايق گفتم ببرش عقب شهيد شده . بعداز حدود بيست روز كه به شهرستان برگشتيم درعروسي مهدي عبداله پور(بعدا شهيد شده) اكثر بچه هاي گردان يارسول الله (ص) دعوت بودند ودريك اتاق نشسته بوديم كه محمود باندپيچي شده ودست به گردن بسته شده وارد اتاق شد . به اوگفتم محمود شهيد نشدي؟ گفت نه سعادت نداشتم ، چطور مگه؟ گفتم شكمت چطوره ؟ بالا بزن ديدم دورشكمش بخيه خورده و....جريان رابرايش تعريف كردم ازمن تشكر كردو.... خداوند متعال مخلصان را هرطوري باشه مي بره ودريكي از عمليات ديگر به آرزويش رسيد روحش شاد ويادش گرامي باد .
راوي: عبدالله( رحمان) فدائي از شهرستان فريدونكنار
......
پارسال این موقع ها بود که دو به شک بودم برا راهیان نور..اما بالاخره ثبت نام کردم و رفتم...میشه گفت بعد کربلا بهترین سفر زندگیم بود باوجود اینکه حال و هوام خیلی گرفته و غمگین بود...:( اما امسال نمیدونم لیاقتشو پیدا میکنم یا نه...
شهدا...مگه جز شماها واسطه های دیگه ای هم وجود داره تا دست مارو بگیرن..؟...دوای دل وامونده و سیاه ما باشن..؟ :(

شلمچه...نهرخین...من بازم حال و هوای شمارو میخوام....به خدا خسته شدم...
خادم الشهدا
خادمی که عاشق خدامیشه، باطلائیه دلش طلامیشه
هنو بازم راه شهادت بازه،بچه هیئتی عاشق پروازه.....
سلام شهداخیلی دلم گرفته،مثل اینکه لایق خادمیتون نبودم که امسال نشدبراعیدپیشتون باشم،خیلی دلم شکست وقتی بهم گفتن بدلیل اشتباهاتی که داشتم نمیتونم پیشتون بیام،آره شایداشتباه کردم اما یه تازه واردبودم... ولی مگه خدابنده هاشو نمیبخشه ،مگه شمادستامونو نمیگیرید....
این تلنگری بودکه بیشترحواسم به کارام باشه و بیشترخودسازی کنم اما.....حالاکه لایق خادمیتون نبودم به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت سرزمین مقدستونو باوجودم تصاحب وناراحت نکنم
خیلی سخته که یه خادم بخوادخادمی روفراموش کنه ونتونه بیاد،خیلی.....خداحافظ شایدبرای همیشه.....
همین که بایادتون زندگی کنم هم ازسرم زیادیه....
اماشماکرمتون بیشترازاینابود....
خادم الشهدا
کاروانها،کاروانها میروند....
عاشقان رامیبرند.....
مقصداین غافله،دشته عشقم کربلا....
ف.نوری
Romania
قلم_های_عاشق

🌷تقدیم به مادران شهدای مفقودالاثر🌷

مادر شهید!
به راستی در پس این واژه چه رازی نهفته است؟
چگونه بخوانمت ای اسطوره زندگانی ام؟
راستی شنیده ام بعد از سالها به وصال محبوبت رسیده ای...

یعقوب زمان!
بگو چقدر چشم انتظار یوسف گمگشته ات بودی؟
چگونه سر کردی با درد فراق؟
چند بار شهید شدی وقتی خبر شهادت جگر گوشه ات را شنیدی؟
چند بار شب عملیات را چشیدی؟
آن هنگام که علی اکبرت را به میدان فرستادی و علی اصغر برگشت، چه حالی داشتی؟

شنیده ام دست هایت را بالا بردی و گفتی:
"اللهم تقبل منا هذا القربان"

🗓نویسنده متن: خادم الشهدا سرکار خانم نوری

مادر_شهید
شهید_گمنام
معراج_شهدا
دلنوشته
┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄
جامانده
درد دل ی جامونده رو فقط جامونده ها میفهمن آی شهدا دلتون میاد ما شبا با گریه بخوابیم برای اینکه دعوت نشدیم از طرف شما؟
بخدا خیلی سخته عید دوستامون اونجا باشم ما اینجا😭قسم ب چادر خاکی مادر سادات نزارید امسال اسم جامونده رومون بخوره ما ک لیاقت خادمی نداشتم واسه زائری دعوتمون کنید
هدایت
هنوزم عکس پروفایلم:شهدا عنایتی به این دل خسته کنید.
زهرا
بسم الله الرحمن الرحیم
همیشه میشنیدم که میگفتن شهدا تا نخوان و دعوتنامه نفرستن نمیتونی بری جنوب اما امسال یقین پیدا کردم . از اول سال با تمام وجودم منتظر بودم تا اعلامیه های اردوی راهیان نور را بزنند تا من به اولین نفر باشم که برای این اردو ثبت نام میکند
اما نشد
دلم شکسته شهیدا هر کسی رو بخوان بی چون و چرا میپذیرند اما مثل این که من رو نخواستن . با خودم میگم عیبی نداره سال بعد میری اما این چند روزه هر کس که نمیخواست بره یه جوری خواستنش و فردا دارن میرن هر روز با خودم میگم عیبی نداره فراموش کن اما انگار هر جا که میرم از جنوب میگن و میگن
با خودم فکر میکنم معجزه ی شهدا فقط برای بقیه است مگه چی میشد منم ببرن ا میدونم که بردن من حقیر کار سختی براشون نیست
یه معلم داریم که همیشه میگه من اول میخوام تشنتون کنم بعد بهتون آب بدم شهدا چقدر باید تشنه باشم تا سیرابم کنید
بگذریم
مثل اینکه فردا باید دوستام و بدرقه کنم اما اون هایی که جاموندید و دلتون میخواست برین بدونین تنها نیستین
من هم جاموندم ):
یه دلسوخته...
Germany
چقدر سخته رفیقات برن و جامونی... حال آدمی رو پیدا میکنی که تو بیایون تف دیده دنبال یه جرعه آبه و هر چی می دوه بهش نمیرسه...
آی شهدا! شما که اسوه ی مرام و معرفتین اخه این انصافه خوب آدم رو عاشق و تشنه کنین و بعد مُهر مردودی بزنین رو دعوتنامه اش... انصافه؟
این روزا دارم ذره ذره آب میشم و دلم دچار یه طوفان شدید شده... طوفانی سوزان که داره جیگرمو آتیش میزنه...
یعنی اینقدر روسیاهم که دیگه نمیخواین منو😭😭
دلم سوخته شهدا... دل سوخته خریدار نداره؟ کاش دوباره بتونم راهی بشم...
هوا برای نفس کشیدن کمه...
دلم آسمون پاک مشهدتون رو میخواد...
بطلبین 😢😢
خدایا مددی... 😭
جامانده
چقدر امید داشتم ک مامانمو راضی کنید تا منم بتونم بیام اخه شنیدم ک مامان یکی از زائراتونو راضی کردید.چقدر سخته یکی یکی دوستات بگن برات اونجا دعات میکنیم.شهدا این روزا و شبا کارم شده گله از شما ک چرا لایق دیدارتون نیستم ولی این گله هامو ب دل نگیرین .از سر دلتنگی و این ک دیگه دستم جایی بند نیست.خودتون برای آرامش دل نا آروم ما جامونده ها دعا کنید😔💔
مصطفی مُنعی
Iran, Islamic Republic of
🌹🌹سلام خدمت همه دوستان سلام خدمت تمام خانواده های شهدا ،،خسته نباشین ،نمیدنم شما این دل نوشته منو میخونید یا نه اما امیدوارم باور کنید ،من دایم شهید شده ،،و۳۰سال تمام فقط از خوبیاش شنیده بودم ،وعکسی از ایشون گوشه اتاق مادر وپدر بزرگم ،میرم سر اصل مطلب ،،من ۱۳سال تمام ، معتاد شدم. جوری شده بود اشک پدر مادرم ،در اخر منجب ،به نفرین شده بود،نمیدنستم باید خودم رو بکشم یا نه ،خسته از خودم از زندگی هلاکت بارم ،یروز داخل انباری خونه گریه میکردم اشک می ریختم ،از خدا نالان بودم که خدایا منو بکش راحت شم ، دلم مسوخت واسه خودم که چرا زنده ام اصلا چرا زندگی میکنم یهوهمینطور که اشکم پاک میکردم ،یه خانم نورانی با چهره ای پاک معصوم با یه طفل که تو بغلش بود با چادری سفید جلوم پشت پنجره واستاد اشکمو پاک کردم دیدم دایم پشتشه ،یا ابلظل یا امام حسین ،،نگاهشون میکردم لال شده بودم ،تا گفتم دایی ،اون خانم با انگشت اشاره بهم گفت حیس، چند دقیقه نگاهم کردن و رفتن دایم سفید اعبا بلند تن داشت خیلی روشن ونورانی،به مادرم خانوادم گفتم ،فکر کردن دیونه شدم توهم مواد مخدر زدم،فردا ظهر منتظرشون بودم اومدن پیشم دوباره باهمون شکل با همون نور گریه کردم گفتم دایی تورو خدا کمکم کنید خسته شدم ،دوباره اون خانم گفت حیس، و رفتن به سوی آسمون ،من اون روز مخدر مصرف نکردم دوروزه دیگه هم گذشت ،روز سوم دردداشتم گریه زاری که دایی بیا ببینمت دایی کجایی بیا منو ببر پیش خودت ،به خاک پاک شهدا قسم اومدن ،نگاهی به اون خانم و نگاهی به دایم میکردم گریه امون نمیداد میگفتم دایی یا منو کمک کن پاک بشم یا منو ببر از این دنیا ،دایم و اون خانم لبخند زیبایی بهم زدن رفتن موقع که داشتن به سوی اسمان میرفتن مادرم تو حیاط نگاهم میکرد گریه میکرد نه به دایم به من.. فکر میکرد دیونه شدم ،چون مادرم دایم رو ندید اون خانومو ندید ،،موقع رفتن فقط گفتم دایی منو پاک کن ،من بعد از اون روز مواد مخدر نکشیدم ،به چند ماه نشد من بی لیاقت ،خاک حسین رو تو کربلا بوسه زدم ،یا حسین یا حسین ، یا ابلفظل ، اره من مصطفی یک معتاد ۴ساله پاکم ،مدیون کی باید باشم این پاکیمو ؟مدیون خاک پاک شهدا ،شهدا زنده ان شهدا زنده ان شهدا زنده ان.. ممنونم خدا ممنونم دایی ممنونم از همه شهدا که به خاطر من وهمسال من رفتن زیر گلوله دشمن خانوادم الان باورم دارن ،دوستم دارن ،ممنونم از همتون، من دیدمش داییمو من شهید رو دیدم ، اره حق دارین اگه حرفهای منو باور نکنید ،هیچ کسی باورش نمیشه یه بیلیاقتی مثل من یه شهید وفرشتگان خدارو ببینه
شما هم اگه خواستین ،بگین توهم مواد بودی حتما ،و بخندین ،،یا علی خدا نگهدارتون باشه ،شهدا همیشه زنده ان 🙏🙏🙏🙏💝🌹🌹🌷🌷💐💐
امروزـــــــــــ۱۳۹۷/۱/۱سال خوبی داشته باشین منم محتاجم به تک تک دعاهاتون 🌹🌹🌹
عباس
Iran, Islamic Republic of
دلم در رملهای فکه جامانده😭😭😭
امسال قسمت نشد برم دلم گرفته
😢😢😢😢
تنهای تنها
Iran, Islamic Republic of
سلام

نمیدونم اسمش دلنوشته بزارم یاگلایه هرچی خودتون تفسیرش میکنید دلم گرفته اما بیشتر ازآنکه قبل مهمانیتان بیام میگویند دعوتنامه میفرستید برای هرکسی که بیاییدبگویید چجوری باورم بشه امابراکسی که دعوت نامه میفرستند بساط مهمانیم اماده میکنند دلم گرفته امانمیدانم ازخودم یاازشمادعوتم کردید اماتحویلم نگرفتید شلمچه یه غمی داره ولی برام غم انگیزتر نگاهم نکردید تابه این برسم بایدنیایم سمتتان اصلا من هیچ چیز راتوجیه نمیکنم من بدترین ادم روی زمین ولی میشه یه سوالم جواب بدید چراباید بدترین دعوت کنید بعدبی محلی بهش کنید اصلاهمه عالم وادم خوب فقط من بدم ولی چرادلم نمیبره ازتون ادلم گرفته اینبار واقعاازخودم که نمیتونم خودم بهتون وصل کنم باوجود اون همت گناه دعوتم که میکنید باز نمیتونمم خودم بهتون برسونم دلم گرفته ازغروب شلمچه ای که به قهرازتون خدافظی کردم دلم گرفته ازدستبندی که نام مولایم بود وبه نشانه ااتراض درشلمچه جاگذاشتم دلم گرفته ازخودم که دست عالم وادم میگیرید اما من نه دلم گرفته ازحرف هایی که تودلم ونمیتونم بگم دلم گرفته ازخودم دلم گرفته که هرچه دنبالتون میگردم بازم ازتون دورمیشم دلم گرفته ازسال بعدی که نیامده ومن گفتم راهیان نمیام دلم گرفته این بارازشما ای شهیدان که گذاشتید ناامید ازشلمچه برگردم دلم گرفته ازاین که بین همه عالم وادم دست ردبه سینه من خورد دلم گرفته ازاین همه بارگناه ازاین همه تنهایی بی کسی دربه دری ناامیدی ترس ترس ترس دل به دل که بدم شمابگویید دست نیازروبه که بازکنم شمابگویید روبه کدامین قبله بیارم روبه که بیارم باکه ازغم مگو سخن بگویم باکه غم این دل اشفته رنجان بگویم باچه امیدی دلم گرفته ازخودم که حتی تاب گفتن حرف های دلم روهم ندارم تابه کی تابه کجا شمابگویید اصلا چگونه یکی جوابم رابدهد چگونه درمان کنم دردبی درمان را چگونه ارام کنم دل بی تاب رنجان را چگونه باورکنم نبودتان راچگونه باورکنم بودنتان را چگونه بین این همه تناقض ها ارام باشم خسته ام ازفکروخیال خسته ام ازبی کسی دل بی تاب من کس میخواهد امانه هرکس کس بی کسی های من کجاست گشتم پیدایت نکردم خدای من معبودمن گمت کردم خواندمت اماصدایی نشنیدم دلم گرفته اززندگی که تورازروز اول ازم گرفت توبگومن کجای این ماجرام من چکاره بودم توبگو شهداعزیزترینن غیرتشون بی نظیر ولی یه سوال چجور میهمون راضی میشین ازخونتون ناراضی برگردونین من بدعالم توقع خوبی ازخولان عالم رودارم من سال بعد گفتم نمیام امدنم امسال فقط دست شماست اگرببریدم باورم میشه دعوتم باورم میشه ولی میدونید دیگه تامشکلم حل نشه پام توکربلاتون نمیزارم من دیت نیاز به سوی غیربازنکردم که ردم کرد بگویم مقصرم اگر ناامیدم کنید شکایت به مقتداتون میبرم کارم بجایی رسیده تهدید میکنم خیلی مسخرس نه ولی نه مسخره نیس غم انگیزترین فلسفه جهان است که زارم هرکارمیکنم که دستم روبگیرید تنهام خیلی تنها هیچ چیزوهیچ کسی ندارم تودنیادلم به بودنش خوش کنم وبهش پناه ببرم امده ام پناهم بدهید خسته ازروزگارازنامردی هایش اززندگی بیشترازهمه ازخودم میخوام کن فیکون شه معجزه هاراست است یعنی بی معجزه زندگیم پیش نمیرود درگودال فرومیروم تنهاوبی کس ودل شکسته پناه میاورم بهتون به بدترین ورذل ترین ادم دنیا وکشوری پناه ببری پناهت میده حال من به بهترین های جهان پناه اوردم هیچ نمیگویم خودتان وابرویتان دستم روبگیرید که اگرنگیرید نمیدانم به کجابرسم به حق پهلوی شکسته حضرت زهرا به حق داغبردل نشسته مهدی غریبترین غریبان که چه کارها که نکرده ایمبرای زخم زدن به دل شکسته اش یازهرا دستم روبگیرید شماروبه حرمت مادرتان زهرا
محمدی
Iran, Islamic Republic of
ای عاشقان وفدائیان نور راه پر فیض نور را نشانم دهیدتا پر پرواز ملکوتیم سبکبال بسوی حق به پرواز درآیدواز بند اسارت غفلت آزاد گردد.
به بی نشانه های پر نشانه به نمازهای سجده نرسیده و پیشانی های تیر خورده به سجاده های خونین و بر نخواستن ها به قنوت های سر کج شده و چشمهای پر باران به پوتین های سنگین گلی شده یه خرد بچگان جنگ ها به نامه های پر بغض پیش از عملیات ها  به پاکت ...