۰
تاریخ انتشار
يکشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۰۸:۳۷
کد مطلب : ۱۲۰۴۹
به مناسبت شهادت سید عبدالرضا موسوی فرمانده سپاه خرمشهر

یار جهان آرا، معمار سپاه خرمشهر سید عبدالرضا موسوی

یار جهان آرا، معمار سپاه خرمشهر سید عبدالرضا موسوی
کيف را با دقت بيشتري جستجو کرد و کارت کوچکي را از آن بيرون کشيد که آرم دانشگاه جندي شاپور اهواز روي آن به چشم مي خورد وقتي مقابل عبارت نام و نام خانواد گي را نگاه کرد، خشکش زد بغض راه نفسش را سد کرد، باورش نمي شد؛ همين چند ساعت پيش سوار بر موتور آمده بود عقب، تا براي انتقال مجروحين، آمبولانس تهيه کند و خودش شخصا پشت فرمان آمبولانس نشست و رفت به خط، يکبار ديگر به آن کارت دانشجويي که حالا به خون و قطرات اشک آغشته شده بود نگاه کرد، با زحمت و بغض آلود زير لب زمزمه کرد: «سيد عبد الرضا موسوي رشته پزشکي ...»
 

به گزارش راهیان نور، از يک سو بسيار روي تحصيل تاکيد و اصرار داشت و تربيت افراد متخصص و متعهد را ضرورت جامعه مي دانست و از طرفي نيز محيط دانشگاه را يک محيط غير اسلامي و نفرت انگيز مي ديد که ظاهري روشنفکرانه دارد و غالبا ارضا کننده خصلت هاي نفساني است. به اين دليل بود که فعاليت هاي خود را در حصار دانشگاه محدود نکرد و سعي نمود با توجه به واقعيت هايي که لمس کرده بود، به برخوردهاي اصولي تر در مقابل معضلات آن روز اجتماع دست بزند. بدين ترتيب با اجاره ي خانه اي در جنوب شهر تهران – علي رغم توانايي تهيه مسکن در نقاط مرفه شهر – رابطه اي نزديک با توده محروم و زحمتکش آن مناطق بر قرار کرد و باخريد کتب مذهبي براي آنها، اندک اندک ارتباط فکري عميقي با آنان بر قرار نمود و اين اولين اقدام او براي شروع فعاليت هاي جدي سياسي بود.

پس از چندی بنا بر تصمیماتی که با دوستتان و هم فکرانش گرفت قرار شد هر کس به شهر خویش برگردد، بايد خويش را از قيد تمامي آلودگي ها و منيت ها آزاد سازيم و در حقيقت، به جبهه اساسي جهاد که مبارزه و کوشش در جهت تصييح وجودي و نزديکي و انطباق بر معيارهاي انسان ساز اسلام است، روي آوريم و بدانيم که با لا ترين جهاد ها ،کوشش هاي بي ريا و فداکاريهاي بي نام و نشان و خدمتهاي مخلصانه و مومنانه است ،بي اينها هيچگونه لياقت و صلاحيت امري را متصور نباشيد .


 

در «خرمشهر» به دليل فشار ساواک و پليس رژيم، اقدام به اجاره خانه اي به عنوان خانه تيمي نمود و فعاليت نيمه علني اختيار کرد. وي همچنين به عضويت حزب الله خرمشهر در آمده و در آنجا با همرزم هميشگي اش، شهيد «جهان آرا» آشنا شد. به دنبال بر قراري حکومت نظامي، تمامي جوانان فعال شهر، از جمله« عبد الرضا»دستگير شده و به زندان افتادند.

جنگ آغاز شد و سيد از اولين روزهاي تجاوز عراق تا جنگ تن به تن با مزدوران بعثي در « خرمشهر» حضور پيدا مي کرد و در کنار شهيد «جهان آرا» به بسيج و هدايت رزمندگان و نيروهاي مردمي پرداخت تا اينکه در مهر ماه 59 در نبردي تن به تن با متجاوزين مجروح شد، اما پس از مدت کوتاهي استراحت، مجددا به جبهه باز گشت و به سازماندهي مجدد معدود نيروهاي باقيمانده سپاه همت گمارد و باز در اين ايام بود که با مصاحبه هاي متعدد تلويزيوني خود به افشاء ماهيت « بني صدر» و نقش او در سقوط «خرمشهر» پرداخت.

در ايام رکود جبهه ها در فاصله سقوط «خرمشهر» تا سقوط « بني صدر»، شهيد «موسوي» براي مدتي عازم« تهران» شده و جهت نام نويسي در وزارت خارجه اقدام مي کند تا بلکه بتواند در يکي از کشورهاي منطقه خاورميانه، فعاليت ديپلماتيک داشته باشد و با استفاده از تخصص و توانايي هاي خود "شهيد موسوي بر ادبيات زبان عرب و انگليسي تسلط کامل داشت" در انعکاس و صدور انقلاب نقشي داشته باشد و در اين رابطه حدود 3 تا 4 ماه به مطالعه پيرامون نهضت هاي آزادي بخش منطقه و شيوه هاي استعمارگرانه ابر قدرتها در منطقه و جهان پرداخت. اما در پي سقوط «بني صدر» و تغيير و تحول در جبهه ها، او خود را موظف به حضور در ميدان نبرد مي بيند و به جبهه ها باز مي گردد. پس از عزيمت شهيد « جهان آرا» به «اهواز» و به دنبال آن شهادت وي، شهيد «موسوي» فرماندهي سپاه «خرمشهر» را در دست گرفته و به سازماندهي مجدد پرداخت. پس از 7 ماه فعاليت مستمر در جهت بازسازي نوين سپاه، زماني که نوبت به آزاد سازي «خرمشهر» رسيد، او اقدام به سازماندهي نيروهاي پاسدار و بسيجي در تيپ 22 بدر «خرمشهر» نمود و علي رغم اين موضوع، پيشنهاد فرماندهي اين تيپ و هر گونه مسئو ليت رسمي ديگر را نپذيرفت و با شروع عمليات بيت المقدس سوار بر موتور در بين خطوط به تردد و سرکشي مي پرداخت و به قدري در اين امر اهتمام ورزيد که خواب و خوراک را کاملا فراموش کرده و چهره اش چنان تکيده و لاغر شده بود که قابل شناسايي نبود. تا اينکه در مرحله سوم عمليات بيت المقدس، زماني که با آمبولانس مشغول جابجايي چند مجروح در نزديکي جاده اهواز – خرمشهر بود.


 

بعد از ظهر روز جمعه هفدهم اردیبهشت ماه سال 1361 مصادف با سيزده رجب 1402، پيکر غرقه به خون و قطعه قطعه شده اي به ستاد معراج شهداي «اهواز» انتقال پيدا کرد. قبل از قرار دادن آن جسم متلاشي شده، مسوول ستاد معراج با قطعه اي کاغذ سفيد، يک سنجاق و يک ماژک سرخ رنگ رسيد تا مثل هميشه هويت شهيد را روي کاغذ بنويسد و به آن سنجاق کند، نگاهي به سر تا پاي جنازه کرد. قسمت يايين صورت به کلي از ميان رفته و دست و پايش قطع شده بود. شکم و سينه اش را هم موج انفجار له و متلاشي کرده بود.


دستش را جلو برد و لباس هاي شهيد را براي يافتن کارت شناسايي جستجو کرد، آرم مخملين سپاه در زير لايه هاي ضخيمي از خون لخته شده نشان مي داد که پاسدار است. با لاخره کيف بغلي اش را از ميان گوشت هاي سوخته و لهيده بيرون کشيد که در آن چند توماني پول و عکس زني جوان و دختري حدودا يک ساله به چشم مي خورد، به اضافه بريده يک روز نامه که تصوير جواني جذاب روي آن نقش بسته بود، صاحب آن عکس را مي شناخت ،«سيد محمد علي جهان آرا »، فرمانده سپاه «خرمشهر» بود که 7 ماه پيش به شهادت رسيده بود، پس به احتمال قوي شهيد از پاسداران سپاه «خرمشهر» است.

 

کيف را با دقت بيشتري جستجو کرد و کارت کوچکي را از آن بيرون کشيد که آرم دانشگاه جندي شاپور اهواز روي آن به چشم مي خورد وقتي مقابل عبارت نام و نام خانوادگي را نگاه کرد، خشکش زد بغض راه نفسش را سد کرد، باورش نمي شد؛ همين چند ساعت پيش سوار بر موتور آمده بود عقب، تا براي انتقال مجروحين، آمبولانس تهيه کند و خودش شخصا پشت فرمان آمبولانس نشست و رفت به خط، يکبار ديگر به آن کارت دانشجويي که حالا به خون و قطرات اشک آغشته شده بود نگاه کرد، با زحمت و بغض آلود زير لب زمزمه کرد: «سيد عبد الرضا موسوي رشته پزشکي ...»


بخشی از وصیت نامه شهید
صديقه عزيزم! از تو سخن گفتن هيچ گاه برايم بس نيست و ميداني که هرگز چنين سر نوشتي را براي فرزندم دوست نمي داشتم. هيچگاه نمي خواستم نهالي را که هنوز پا نگرفته و غنچه اي را که هنوز نشکفته است در تنهايي رها کنم. اما عزيزم تو خود خوب مي داني من قبل از اين که به تو و فرزندم متعلق باشم به انقلابم و به راهي که مرا در ادامه اش سخت ياري داده اي متعلقم و تو خود بارها و بارها اسباب رهايي ام را از قيد هاي نفس را فراهم نمودي و برايم داشتي و اين است که در عين حال که سخت به تو و فرزندم عشق مي ورزم و دوستتان مي دارم ولي به راهي که رفته ام بيشتر دل بسته ام. آري هر چند دور ماندن و غربت و تنهايي درد ناک است ولي در عوض من به ياري خدا در راه طولاني سراسر افتخاري را گشوده ام و به لطف خدا و ياري و کمک فراوان تو از دغدغه شما خود را رها حس مي کنم. از خدا مي طلبم تا وقتي که در صحنه پيکار حق و باطلم هيچگاه عشق به تو و فرزندمان لحظه اي بر انتخابم پرده نيافکند و مرا از صحنه افتخار بيرون نبرد. اکنون که وصيت نامه ام را خطاب به تو به پايان مي برم اميدوارم که نبودن من هيچ کمبودي براي تو و فرزندمان در زندگي پديد نياورد. وفاي محکم و دوستي استوار و روح پر از صداقت و پاکي تو را فراموش نمي کنم.
خدا حافظ –رضا
 
نام شما

آدرس ايميل شما

اینجا یک جاده هست. فقط یک جاده اصلی! مشابه این جاده توی شهرها هم هست. منتهی فرعی زیاد دارد.