۰
تاریخ انتشار
پنجشنبه ۱۰ تير ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۱۵
کد مطلب : ۷۴۹۳
روایت سیره شهدا

ساک پر از کتاب

شهید مرتضی زارع
ساک پر از کتاب
یک روزی توی چادر نشسته بودم، بدجوری دلم برای «مرتضی» تنگ شده بود. نگاهم به کتابهای «مرتضی» که توی جعبه چیده شده بود افتاد. یاد روزی افتادم که «مرتضی» از مرخّصی بر می گشت. ساک پر از کتابش را درون چادر آورد و آن ها را توی جعبه «مهمّات» چید. بعضی از ما حوصله مان سر می رفت و متلک بارش می کردیم ولی او با این کارها صحنه را خالی نمی کرد. هنگام مطالعه، وقتی به نکته ی مهمّی می رسید، سرش را به آرامی بلند می کرد و می گفت: «ببینید که چه نکته ی جالبی است. حیفه که براتون نخوانم. بعد شروع می کرد به خواندن همان صفحه. بعضی از بچّه ها به شوخی می گفتند: «آقا مرتضی» خودت بخوان و لذت ببر. کاری به ما نداشته باش!»

کتاب در مسیر هدایت، ص 108

► دانلود (نمایش در تلفن همراه)
نام شما

آدرس ايميل شما

اردوگاه راهیان نور شهید مسعودیان- جهاد رسانه ای شهید رهبر- انسانی آسمانی از جنس فرشتگان.
یادمان شهدای هویزه- جهاد رسانه شهید رهبر- وقتی به راه افتادم،گروهک ها در مسیر بودند و با پرتاب نارنجک یک به یک کشته شدند، من هم از ترکش های نارنجک بی نصیب نماندم. پا و صورتم مجروح شد و گویا خون در بدنم جریان نداشت ، کفشم پر از خون شده بود.