۰
تاریخ انتشار
يکشنبه ۶ تير ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۰۰
کد مطلب : ۷۴۸۱
روایت سیره ی شهدا

خدا کریم است

شهید حجت الله صنعتکار
خدا کریم است
آمده بود قزوین که بچه اش را ببیند. برف باریده بود و هوا سرد. حجت دو تا 20 لیتری خالی را روی موتور گازی گذاشته بود و آمده بود پمپ دو راهی همدان تا نفت بگیرد. من هم رفته بودم نفت بگیرم.
به او گفتم : دو تا 20 لیتری نفت برای شما کافی است ؟
گفت : خدا کریم است.
کمکش کردم تا نفت را بردیم جلوی در خانه اش.
یکدفعه همسایه حجت را دید و گفت : حجت آقا قربان دستت. یکی از 20 لیتری ها را بده به من.
حجت هم این کار را کرد.
بعد من به او گفتم : چرا دادی ؟
مگر خودت احتیاج نداشتی ؟
گفت : عیبی ندارد . خدا کریم است. بالاخره می رسد.

کتاب بی قرارد ص 106
نام شما

آدرس ايميل شما

از حججی ها می آموزیم عاشقانه زیستن را دلتنگ که می شوم از کوچه ی عشق عبور می کنم سلام بر چشم های منتظر مادر مادری از جنس پسری بی سر به خود می نگرم و گم می شوم در خود همچون عاشقی که نداند محبوبش.... که نداند محبوبش هوای او را به سر دارد یا نه....